──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶⁸
این نزدیکی دوباره باعث شد لرزش به تنم بیوفته.
و اینبار نتونستم پنهانش کنم.
_چرا میلرزی؟
نگاهمو دزدیدم و گفتم:مثل یه مهره منو دور انگشتات میچرخونی و بعد انتظار داری هیچ واکنشی نشون ندم؟
لبخندش محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
انگار جوابم چیزی بیشتر از چیزی بود که انتظار داشت.
_بهتره یاد بگیری ازم نترسی
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ازت نمیترسم..فقط..
نتونستم حرفمو ادامه بدم..
چون خودم هم دلیلشو نمیدونستم.
دستش موهامو رها کرد و روی چونهم نشست.
سرمو آورد بالا و مجبورم کرد نگاهش کنم.
نگاهشو روی لبم قفل کرد و گفت:فقط..وقتی فاصلهمون کم میشه،نمیتونی خودتو کنترل کنی..درسته؟
+چیـ..
حرفمو با بـوسهش قطع کرد.
دنیا برای لحظهای وایساد.
پارچه کاناپه رو چنگ زدم و چشم هامو محکم بستم.
تمام اون کلماتی که توی ذهنم میچرخیدن،تمام اون اعتراضها،زیرِ فشارِ لبهای گرم و بیرحمش محو شدن.
بوی تلخِ عطرش و گرمای بدنش،باعث شده بود ذهنم کامل خالی بشه.
یهو بیاختیار،دستهامو بالا آوردم و لبهی پیرهنشو چنگ زدم.
انگار میخواستم یه تکیه گاه داشته باشم..
جونگکوک آروم لبـمـو رها کرد.
نفسهای سنگین و نامنظمش روی پوستم مینشست و باعث میشد تمام بدنم بیقرار بشه.
لبخندِ کجی روی گوشهی لبش نشست،لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود.
_دیدی؟
صداش به طرزِ عجیبی خشدار و بم شده بود.
با همون صدای بم،کنار گوشم زمزمه کرد:گفتم که..نمیتونی خودتو کنترل کنی
اگه بیشتر از این توی این فضا میموندم خفه میشدم.
این فاصله..
این صدا..
این عطر..
و این نگاه،مثل یه اقیانوس عمیق شده بود که منو به عمق خودش میکشید.
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دوختم.
نفسمو آروم دادم بیرون و سریع بلند شدم.
+بابت پانسمان..ممنونم
و بعد بدون هیچ حرف اضافه دیگه ای اون اتاق رو ترک کردم.
تا در پشت سرم بسته شد،نفس عمیقی کشیدم.
تنها مینهیوک توی محوطه بود.
با قامت بلندش روبه روی پنجره بزرگ وایساده بود و به حیاط خیره شده بود.
با صدای قدم ها برگشت.
وقتی چشمش به پانسمان دستم افتاد لبخندی زد.
_الان بهتری؟
با چند قدم فاصله کنارش وایسادم.
سرمو اروم تکون دادم و گفتم:بله،ممنون
دوباره به حیاط چشم دوخت.
بعد از چند لحظه سکوت گفت:جونگ کوک..اون خیلی عوض شده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁶⁸
این نزدیکی دوباره باعث شد لرزش به تنم بیوفته.
و اینبار نتونستم پنهانش کنم.
_چرا میلرزی؟
نگاهمو دزدیدم و گفتم:مثل یه مهره منو دور انگشتات میچرخونی و بعد انتظار داری هیچ واکنشی نشون ندم؟
لبخندش محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
انگار جوابم چیزی بیشتر از چیزی بود که انتظار داشت.
_بهتره یاد بگیری ازم نترسی
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ازت نمیترسم..فقط..
نتونستم حرفمو ادامه بدم..
چون خودم هم دلیلشو نمیدونستم.
دستش موهامو رها کرد و روی چونهم نشست.
سرمو آورد بالا و مجبورم کرد نگاهش کنم.
نگاهشو روی لبم قفل کرد و گفت:فقط..وقتی فاصلهمون کم میشه،نمیتونی خودتو کنترل کنی..درسته؟
+چیـ..
حرفمو با بـوسهش قطع کرد.
دنیا برای لحظهای وایساد.
پارچه کاناپه رو چنگ زدم و چشم هامو محکم بستم.
تمام اون کلماتی که توی ذهنم میچرخیدن،تمام اون اعتراضها،زیرِ فشارِ لبهای گرم و بیرحمش محو شدن.
بوی تلخِ عطرش و گرمای بدنش،باعث شده بود ذهنم کامل خالی بشه.
یهو بیاختیار،دستهامو بالا آوردم و لبهی پیرهنشو چنگ زدم.
انگار میخواستم یه تکیه گاه داشته باشم..
جونگکوک آروم لبـمـو رها کرد.
نفسهای سنگین و نامنظمش روی پوستم مینشست و باعث میشد تمام بدنم بیقرار بشه.
لبخندِ کجی روی گوشهی لبش نشست،لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود.
_دیدی؟
صداش به طرزِ عجیبی خشدار و بم شده بود.
با همون صدای بم،کنار گوشم زمزمه کرد:گفتم که..نمیتونی خودتو کنترل کنی
اگه بیشتر از این توی این فضا میموندم خفه میشدم.
این فاصله..
این صدا..
این عطر..
و این نگاه،مثل یه اقیانوس عمیق شده بود که منو به عمق خودش میکشید.
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دوختم.
نفسمو آروم دادم بیرون و سریع بلند شدم.
+بابت پانسمان..ممنونم
و بعد بدون هیچ حرف اضافه دیگه ای اون اتاق رو ترک کردم.
تا در پشت سرم بسته شد،نفس عمیقی کشیدم.
تنها مینهیوک توی محوطه بود.
با قامت بلندش روبه روی پنجره بزرگ وایساده بود و به حیاط خیره شده بود.
با صدای قدم ها برگشت.
وقتی چشمش به پانسمان دستم افتاد لبخندی زد.
_الان بهتری؟
با چند قدم فاصله کنارش وایسادم.
سرمو اروم تکون دادم و گفتم:بله،ممنون
دوباره به حیاط چشم دوخت.
بعد از چند لحظه سکوت گفت:جونگ کوک..اون خیلی عوض شده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۱.۵k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط