{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری پیرمردی بود که از خرپف زنش هر روز به او شکایت می

روزگاری پیرمردی بود که از خرپف زنش هر روز به او شکایت می کرد پیرزن باور نمی کرد و می گفت بهونته
تا اینکه شبی پیرمرد خرپف زنش رو ضبط کرد و صبح منتظر ماند که مدرک نشون بده اما زنش هیچ وقت بیدار نشد
اون صدای ضبط شده لالایی ها ی شب های پیرمرد شد!
دیدگاه ها (۴)

قانون ویسگونیا....

پرچم ایران از ابتدا تا کنون

ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪﻭﻟﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ ﺧﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

پارت اول _ دنیای عجیب

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

part 10

🖤 پارت شانزدهم | صدای مادرجونگکوک هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط