تلخ ترین شیرینی من
★تلخ ترین شیرینی من★
پارت سه☆
★
اِما امد کنارم و گفت: اِ.. اِلا حالت خوبه؟
اِلا: خوبم خوبم*در حال پاک کردن اشک ها*
مایکی: هی چقدر بزرگ شدی
دراکن: مایکی معلومه بزگ میشه این همه سال گذشته
کازاتورا: چیشد برگشتی؟
اِلا: خب کازاتورا راستش دلم براتو*مایکی پرید وسط حرفش*
مایکی: لطفا یه دروغ بهتر بگو
اِلا: دروغ؟ این عین حقیقته
مایکی: بیخیال تو و حرف راست؟ باهام شوخی نکن
اِما: بسه بس کنین
اِلا: من میرم
اِما: احمق مایکی شوخی میکرد
اِلا: کار دارم میخوام برم یه جایی دیرمم شده
اِما: چ چی نه به حرف اِما توجهی نکردم و از حیاط بیرون رفتم
(فلش بک به پانزده سالگی اِلا)
اِلا: نهه مایکیی اون خوراکی مال منهههه
مایکی: بیا بگیرشش
اِلا: ن نهه*تلاش برای گرفتن خوراکی*
مایکی: باشه بیا گریه نکن*خوراکی رو داد به اِلا*
اِلا: اخیش مایکی خیلی بدی دوست ندارم
مایکی: باشه منم میرم
اِلا *محکم بغلش کردم*ن نرووو
مایکی: به به ببین کی مهربون شده
اِلا: من مهربون بودم مایکی ولی سر خوراکی روی سگم بالا میاداا
مایکی:*خندید*
اِلا: به چی میخندیی
مایکی: هیچی فقط خوشحالم کنارمی
اِلا: منم همینطور مایکی
رفتم جلو و یه بوسه کوچیکی روی لبش گذاشتم
(فلش بک به زمان حال)
باورم نمیشه معلومه اینطوری رفتار میکنه*درحال گریه کردن*
فکر میکنه تمومشون دروغ بوده؟
فکر میکنه عشق من نسبت بهش دروغ بوده؟
یه نگاهی به ساعت انداختم
چ چی ساعت از دوازده گذشته خطرناکه باید سریع برم خونه
بدو بدو به سمت خونه رفتم یهو قطره قطره بارون بارید
کم کم شدت بارون خیلی زیاد شد و سرعت منم بیشتر که یهو
★
خیلی خب اینم از پارت سههه تا پارت بعدی خداحافظ ماچچچ💋🎀
پارت سه☆
★
اِما امد کنارم و گفت: اِ.. اِلا حالت خوبه؟
اِلا: خوبم خوبم*در حال پاک کردن اشک ها*
مایکی: هی چقدر بزرگ شدی
دراکن: مایکی معلومه بزگ میشه این همه سال گذشته
کازاتورا: چیشد برگشتی؟
اِلا: خب کازاتورا راستش دلم براتو*مایکی پرید وسط حرفش*
مایکی: لطفا یه دروغ بهتر بگو
اِلا: دروغ؟ این عین حقیقته
مایکی: بیخیال تو و حرف راست؟ باهام شوخی نکن
اِما: بسه بس کنین
اِلا: من میرم
اِما: احمق مایکی شوخی میکرد
اِلا: کار دارم میخوام برم یه جایی دیرمم شده
اِما: چ چی نه به حرف اِما توجهی نکردم و از حیاط بیرون رفتم
(فلش بک به پانزده سالگی اِلا)
اِلا: نهه مایکیی اون خوراکی مال منهههه
مایکی: بیا بگیرشش
اِلا: ن نهه*تلاش برای گرفتن خوراکی*
مایکی: باشه بیا گریه نکن*خوراکی رو داد به اِلا*
اِلا: اخیش مایکی خیلی بدی دوست ندارم
مایکی: باشه منم میرم
اِلا *محکم بغلش کردم*ن نرووو
مایکی: به به ببین کی مهربون شده
اِلا: من مهربون بودم مایکی ولی سر خوراکی روی سگم بالا میاداا
مایکی:*خندید*
اِلا: به چی میخندیی
مایکی: هیچی فقط خوشحالم کنارمی
اِلا: منم همینطور مایکی
رفتم جلو و یه بوسه کوچیکی روی لبش گذاشتم
(فلش بک به زمان حال)
باورم نمیشه معلومه اینطوری رفتار میکنه*درحال گریه کردن*
فکر میکنه تمومشون دروغ بوده؟
فکر میکنه عشق من نسبت بهش دروغ بوده؟
یه نگاهی به ساعت انداختم
چ چی ساعت از دوازده گذشته خطرناکه باید سریع برم خونه
بدو بدو به سمت خونه رفتم یهو قطره قطره بارون بارید
کم کم شدت بارون خیلی زیاد شد و سرعت منم بیشتر که یهو
★
خیلی خب اینم از پارت سههه تا پارت بعدی خداحافظ ماچچچ💋🎀
- ۷۰۱
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط