{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p29
دکتر:متاسفم از دست دادیمشون
مادر ات بعد از شنیدن این حرف افتاد روی زمین و بلند بلند گریه میکرد کوک که ریلکس برای خودش گوشه‌ای وایساده بود ولی تو دلش اشوب بود دید مادرش سمتش رفت و یک سیلی بهش زد
م.ک:ات بخاطر تو مرد بعد تو خوشحالی
کوک:چرا فکر میکنم خوشحاام اره ازش بدم میومد ولی ته قلبم دوسش داشتم(داد)
ات ویو
چشمام رو بازکردم کمرم درد میکرد با یک کوچولو فکر کردن یاد اتفاق های گذشته افتادم اطرافم رو نگاه ‌کردم فهمیدم تو بیمارستان رو تخت هستم
دکتر:خانم کیم به هوش اومدید بزارید به خانوادتون بگم
ات:نه دکتر خواهش میکنم بهشون بگید که من مردم
دکتر:من نمیتونم اینکار رو بکنم متاسفم
ات:خواهش میکنم اگه بگید زندم شوهرم منو شکنجه میده و اذیتم میکنه دوباره کاذم به اینجا میکشه خواهش میکنم ازتون
دکتر کمی فکر کرد و گفت
دکتر:باشه ولی عواقبش پای خودتون
ات:ببخشید کی مرخص میشم
دکتر:فردا
ات:ممنونم
پایان فلش بک
کوک ویو
بعد از اینکه دکتر گفت که ات مرده یه حسه بدی داشتم و هم خوشحال بودم که از این ازدواج اجباری خلاص شدم دکتر گفت ات تو سرد خونه هستش و باید جنازشو برم تحویل بگیرم مادر و پدر ات انقدر گریه کردن و بیهوش شدن مادر پدر خودم هم اگه میرفتم پیششون خونم رو میریختن رو زمین و بعد از ات باید جنازه ی من رو تحویل میگرفتن رفتم جنازه ات رو تحویل گرفتم
پرش به فردا
امروز روز
دیدگاه ها (۰)

p30امروز روز خاکسپاری ات بود همه ناراحت بودن به غیر از جونگک...

بین فیک ازدواج اجباری حس کردم نیاز به استراحت دارین

p28و به سمت حیاط رفتم کوک منو دید داشت به سمتم میومد که اون ...

p27که همون لحظه ات دراتاق رو باز کردات:چیشده؟ من میترسم! کوک...

پارت ۴ فیک عشق مافیا که یهو ات از کوک تشکر کرد ات : کوک ممنو...

part29 عشق پنهان《ویو جونگ کوک》گفتن که فردا صبح به مقصد می‌رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط