{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی معرفت جان...

بی معرفت جان...
من به خاطر تو مقابل مردی ایستادم
که سالها برای اینکه من کمبودی حس نکنم
در آفتاب تابستان عرق ریخته بود و در سرمای زمستان لرزیده بود...
من بخاطر تو مقابل زنی ایستادم
که با چه شب بیداری و خون دلی مرا بزرگ کرد تا به اینجا برسم
من بخاطر تو مقابل یک جماعت ایستادم...
نه...نه...من بی وجدان و بی انصاف نبودم
فقط پیش خودم گفتم یک روزی میرسد
که تو خودت را به همه ثابت میکنی
و مرا مقابل پدر و مادر و این جماعت رو سفید میکنی...
اما...
اما شرمنده ام کردی...
اصلا این جماعت به درک...
فقط بمیرم برای پدر و مادرم
که بخاطر تو بارها صدایم را برایشان بالا بردم و دلشان را شکستم...
بمیرم برای آن اشک های مادرم...
تو با من کاری کردی که تا عمر دارم
خودم را نمیبخشم...
پشتِ دستم را داغ بگذارم
اگر بار دیگر بخاطر احدالناسی
دل این دو فرشته را بشکنم...
دیدگاه ها (۱)

گلهای سرخ را توی چمدانم کاشتمباران را توی حنجره ام...پرنده ا...

من یه چیزی رو تازه فهمیدم.خیلی از ماها، شبایی که حالمون بده،...

آن، قدر جای خالیت اینجاست،که کنارم دراز می کشد،برایم قصه میگ...

بسیاری از ما هنوز مرز بین عشق و حماقت را درست نشناخته ایم......

آوای شب پارت ۳ویو انیاگل های صورتیمو دوست داشتم چون یاد موها...

وقتی تو مال منی ، وقتی در لحظه های دلتنگی در کنارمی ،دیگر چه...

P²³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط