ددیفاکر
ددی_فاکر
پارت ۵۱
یوری:: حالا میخای چیکار کنی؟! همه قودرتو گرفتی کوک رو چیکارش میکنی؟!
ساناکو:: میدونم چیکارش کنم
یوری:: م..میخای طبق درخواست همه اینا بکشیش؟!
ساناکو:: احمق!حاضرم جونمو بدم ولی یه تار موش کم نشه بعد بکشمش؟!
یوری:: خ..خب پس چی؟!
ساناکو:: بعدا میفهمی...
یوری از اتاق کار ساناکو رفت بیرون...
ساناکو بلند شد و رفت تو آینه خودشو نگاه کرد...لبخند خشکی زد و رفت و از پشت پنجره بیرونو نگاه میکرد...
حالا همه گروها زیر دستاش بودن
تونست قدرتو از چنگ کوک بکشونه بیرون
دوباره برگشت سمت میزش
قهوشو برداشت و سر کشید
بعدش زد بیرون...
ساناکو ویو:
لنتی هر دفعه دلم میخواد فقط جلوش بشینم و زل بزنم ب چشاش،چشایی ک باعث آرامشم میشه،مَرده خودم میدونمت...کاش اونم منو خانمی خودت بدونی...
چند مین بعد رسید ب جایی ک کوک رو گرفته بودن
درو واسش باز کردن و رفت داخل...
ساناکو:: همه بیرون
بقیه رفتن بیرون و ساناکو رفت نزدیک و یه صندلی برد گذاشت رو ب روی کوک و نشست روش...
کوک نیم نگاهی ب ساناکو انداخت و روشو برگردوند
ساناکو:: میشه نگام کنی؟!
کوک ساکت بود و چشاشو بست
ساناکو اخمی کرد و بلند شد
رفت نزدیک تر و جلوش نشست
کوک هم ب یه ستون بسته شده بود و رو زمین نشسته بود...
ساناکو:: خواهش میکنم
کوک:: بهتر نیست برای اوکی شدن خودتم ک شده منو...
ساناکو:: ن تو نباید بمیری وقتیم زمان مرگت رسید من قبلش باید بمیرم
کوک:: کسی از مرگ من خبر نداره،البته تا بعد اینکه از اینجا خارج شم،مطمئنی قراره از اینجا برم؟!
ساناکو:: هنوز مونده،من هنوز بدستش نیاوردم...
کوک:: پس این همه قدرت و ثروت و شهرتت کمه...
ساناکو:: اینا در برابر اون هیچه
کوک:: امید وارم بدستش بیاری 😏
ساناکو:: غذاخوردی؟!
کوک:: میل ندارم
ساناکو:: ببین باید...
کوک:: هنوز واسم همون صگ ه.رزه ای، صگ ه.رزه ای مثل تو حق نداره بگه چیکار کنم چیکار نکنم!
ساناکو چیزی نگفت و پاشد...
رفت سمت در خروجی...
کوک:: وایسا
برقی تو چشای ساناکو دیده شده بود برگشت و سوالی ب کوک خیره شد
کوک:: بیا
ساناکو نزدیک رفت و نشست رو ب روش
کوک:: جلوتر...بیشتر بیا...
دیگه طوری نزدیکش شد ک نفستی داغه کوک ب صورتش برخورد میکرد...
یهو کوک لباشو آروم گذاشت رو لبای ساناکو
بوسه ریزی بهشون زد و کنار رفت
ساناکو چیزی نمیگفت،همیشه کوک با همین بوسه ها اذیتش میکرد...
پاشد و بدون حرف بیرون رفت...
#dasam
پارت ۵۱
یوری:: حالا میخای چیکار کنی؟! همه قودرتو گرفتی کوک رو چیکارش میکنی؟!
ساناکو:: میدونم چیکارش کنم
یوری:: م..میخای طبق درخواست همه اینا بکشیش؟!
ساناکو:: احمق!حاضرم جونمو بدم ولی یه تار موش کم نشه بعد بکشمش؟!
یوری:: خ..خب پس چی؟!
ساناکو:: بعدا میفهمی...
یوری از اتاق کار ساناکو رفت بیرون...
ساناکو بلند شد و رفت تو آینه خودشو نگاه کرد...لبخند خشکی زد و رفت و از پشت پنجره بیرونو نگاه میکرد...
حالا همه گروها زیر دستاش بودن
تونست قدرتو از چنگ کوک بکشونه بیرون
دوباره برگشت سمت میزش
قهوشو برداشت و سر کشید
بعدش زد بیرون...
ساناکو ویو:
لنتی هر دفعه دلم میخواد فقط جلوش بشینم و زل بزنم ب چشاش،چشایی ک باعث آرامشم میشه،مَرده خودم میدونمت...کاش اونم منو خانمی خودت بدونی...
چند مین بعد رسید ب جایی ک کوک رو گرفته بودن
درو واسش باز کردن و رفت داخل...
ساناکو:: همه بیرون
بقیه رفتن بیرون و ساناکو رفت نزدیک و یه صندلی برد گذاشت رو ب روی کوک و نشست روش...
کوک نیم نگاهی ب ساناکو انداخت و روشو برگردوند
ساناکو:: میشه نگام کنی؟!
کوک ساکت بود و چشاشو بست
ساناکو اخمی کرد و بلند شد
رفت نزدیک تر و جلوش نشست
کوک هم ب یه ستون بسته شده بود و رو زمین نشسته بود...
ساناکو:: خواهش میکنم
کوک:: بهتر نیست برای اوکی شدن خودتم ک شده منو...
ساناکو:: ن تو نباید بمیری وقتیم زمان مرگت رسید من قبلش باید بمیرم
کوک:: کسی از مرگ من خبر نداره،البته تا بعد اینکه از اینجا خارج شم،مطمئنی قراره از اینجا برم؟!
ساناکو:: هنوز مونده،من هنوز بدستش نیاوردم...
کوک:: پس این همه قدرت و ثروت و شهرتت کمه...
ساناکو:: اینا در برابر اون هیچه
کوک:: امید وارم بدستش بیاری 😏
ساناکو:: غذاخوردی؟!
کوک:: میل ندارم
ساناکو:: ببین باید...
کوک:: هنوز واسم همون صگ ه.رزه ای، صگ ه.رزه ای مثل تو حق نداره بگه چیکار کنم چیکار نکنم!
ساناکو چیزی نگفت و پاشد...
رفت سمت در خروجی...
کوک:: وایسا
برقی تو چشای ساناکو دیده شده بود برگشت و سوالی ب کوک خیره شد
کوک:: بیا
ساناکو نزدیک رفت و نشست رو ب روش
کوک:: جلوتر...بیشتر بیا...
دیگه طوری نزدیکش شد ک نفستی داغه کوک ب صورتش برخورد میکرد...
یهو کوک لباشو آروم گذاشت رو لبای ساناکو
بوسه ریزی بهشون زد و کنار رفت
ساناکو چیزی نمیگفت،همیشه کوک با همین بوسه ها اذیتش میکرد...
پاشد و بدون حرف بیرون رفت...
#dasam
- ۴۵.۱k
- ۰۶ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط