{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

║پارت12. ║☃➢

║پارت12. ║☃➢
یعنی میتونم بدون خانوادم زندگی کنم بدون دیدن اونا چطوری باید تحمل کنم فک
نمیکنم



کیم تهیونگ انقدر خوش اخالق باشه که راحتم بزاره



با طلوع خورشید از رو تخت بلند شدم
........
سر میز صبحانه هیچ میلی به خوردن نداشتم


از طرفیم مامانم شک کرده بود اخه سابقه نداره من زود بیدار شم بالخره به حرف اومد



مامان...ا/ت چی شده نه چیزی میخوری نه حرف میزنی چشماتم پوف کرده


پس خیلی ضایع ام که مامان متوجه شد


ات..نه چیزی نیست میل ندارم



مامان...پس چرا انقدر ناراحتی تا حاال اینجوری ندیدمت

ات.ناراحت نیستم مامان راستش دیشب یکم سرم تو گوشی بود زمان از دستم در رفت


بی خوابم
مامان... اخ از دست تو پس پاشو برو یکم بخواب شب کلی کار داریم

ات.مگه شب چه خبره؟


مامان ..تو برو بیدار شدی میگم .


مشکوک شدم شب مگه چی میشه مردد بلند شدم رفتم اتاقم نرسیده خوابم برد
****

با نوازش موهام بیدار شدم
باران و بابک باال سرم بودن وقتی چشمای بازمو دیدن زدن زیر خنده


...چیزی شده چرا میخندین


بارا..آبجی خیلی شبیه دلقکا شدی


از فکر اینکه صورتمو نقاشی کرده باشن جیغ بلندی کشیدم که همزمان شد باز باز شدن
در
مامان میخواست بپرسه چی شده که نتونست جلوی خندشو بگیره
بابی_ پاشو تنبل خانم

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

║پارت11. ║☃➢اخمامو بیشتر کشیدم تو هم و گفتم فردا میریم خاستگ...

║پارت10. ║☃➢باهم وارد عمارت شدیم مامان با دیدنمون خوشحال و ب...

𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}𝕻𝖆𝖗𝖙:6-ات..این...این غذا مزه غذاهای مامانمو...

𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}𝕻𝖆𝖗𝖙:6-ات..این...این غذا مزه غذاهای مامانمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط