║پارت11. ║☃➢
║پارت11. ║☃➢
اخمامو بیشتر کشیدم تو هم و گفتم فردا میریم
خاستگاری یا بامن میاین یا منو واسه
همیشه از دست میدین
بابا با شونه های خم شده رو مبل نشست زیر لب با خودش حرف میزد
مامان اومد سمتمو دستمو گرفت
_قربونت برم نکن اینکارو نکن گناه اون دختر چیه آخه انتقام عاقبت نداره اخه چرا بعد از
دوسال میخوای انتقام بگیری چرا هنوزم فراموش نکردی چرا الان
باز نامجون با خشم گفت
چون سه ماهه سولا عقد کرده
چون اون میخواد زندگی شو بسازه آقا نمیتونه تحمل کنه
.بس کن نامجون سولاواسه من تموم شده
من فردا شب میرم خاستگاری یا بامن میاین یا دیگه منو نمیبینین
از خونه اومدم بیرون صدای مامانو میشنیدم
پسرم عزیزم نکن خواهش میکنم
سوار ماشین شدمو راه افتادم به استراحت نیاز دارم باید یکم بخوابم خودمو پرت کردم
رو تخت و با همون لباسا خوابیدم
ات ویو
حس خیلی بدی دارم بزور یکی دوتا قاشق غذا خوردم تشکر کردمو خودمو به اتاقم
رسوندم
تازه به خودم اومدم من دارم چیکار میکنم تازه میفهمم کاری که میخوام بکنم به ضررمه
اما از طرفیم نمیتونم اجازه بدم بابام ازمون جدا شه
کنار تخت رو زمین نشستم دیگه نمیتونم خانوادمو ببینم داداشم که هر دو سه ماه ی بار
میدیدمش آبجی خوشگلم عزیزم مامانم بابام حتی خاله سولا
اشکام بی اختیار میریزن نمیدونم چی در انتظارمه ولی هر چی که هست روزای سختی
در پیش دارم
خدایا من قراره ازدواج کنم اونم با مرد سنگدلی که گفته دیگه نمیتونم خانوادمو ببینم
مرد بی رحمی که ۱۵ سال ارمن بزرگ تره
تا خود صبح نخوابیدم فکرم خیلی درگیره نگرانم
یعنی میتونم بدون خانوادم زندگی کنم بدون دیدن اونا چطوری باید تحمل کنم فک
نمیکنم
ادامه دارد...
اخمامو بیشتر کشیدم تو هم و گفتم فردا میریم
خاستگاری یا بامن میاین یا منو واسه
همیشه از دست میدین
بابا با شونه های خم شده رو مبل نشست زیر لب با خودش حرف میزد
مامان اومد سمتمو دستمو گرفت
_قربونت برم نکن اینکارو نکن گناه اون دختر چیه آخه انتقام عاقبت نداره اخه چرا بعد از
دوسال میخوای انتقام بگیری چرا هنوزم فراموش نکردی چرا الان
باز نامجون با خشم گفت
چون سه ماهه سولا عقد کرده
چون اون میخواد زندگی شو بسازه آقا نمیتونه تحمل کنه
.بس کن نامجون سولاواسه من تموم شده
من فردا شب میرم خاستگاری یا بامن میاین یا دیگه منو نمیبینین
از خونه اومدم بیرون صدای مامانو میشنیدم
پسرم عزیزم نکن خواهش میکنم
سوار ماشین شدمو راه افتادم به استراحت نیاز دارم باید یکم بخوابم خودمو پرت کردم
رو تخت و با همون لباسا خوابیدم
ات ویو
حس خیلی بدی دارم بزور یکی دوتا قاشق غذا خوردم تشکر کردمو خودمو به اتاقم
رسوندم
تازه به خودم اومدم من دارم چیکار میکنم تازه میفهمم کاری که میخوام بکنم به ضررمه
اما از طرفیم نمیتونم اجازه بدم بابام ازمون جدا شه
کنار تخت رو زمین نشستم دیگه نمیتونم خانوادمو ببینم داداشم که هر دو سه ماه ی بار
میدیدمش آبجی خوشگلم عزیزم مامانم بابام حتی خاله سولا
اشکام بی اختیار میریزن نمیدونم چی در انتظارمه ولی هر چی که هست روزای سختی
در پیش دارم
خدایا من قراره ازدواج کنم اونم با مرد سنگدلی که گفته دیگه نمیتونم خانوادمو ببینم
مرد بی رحمی که ۱۵ سال ارمن بزرگ تره
تا خود صبح نخوابیدم فکرم خیلی درگیره نگرانم
یعنی میتونم بدون خانوادم زندگی کنم بدون دیدن اونا چطوری باید تحمل کنم فک
نمیکنم
ادامه دارد...
- ۱۱۷
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط