My professor
My professor
Part:59
چشمامو از وحشت بسته بودم...
صورتمو به یه طرف متمایل کرده بودم و هر آن منتظر بودم محکم بزنه تو گوشم..
همونطور که تهیونگو زد!
یهو دستامو کشید سمت خودش و تن نحیفم محکم خورد به تخت سینش...
گرما و سفتی بازوهاشو دو طرف بالاتنم حس کردم،چشمامو متعجب باز کردم
و دیدم سرم به سینش چسبیده!
با اون لحن ریلکس، آروم زمزمه کرد:
جونگکوک:منی که هیچوقت قصد آسیب رسوندن بهتو نداشتم...حالا لایق این ترس عمیقم که نسبت بهم داری؟!
وایسا ببینم!!!
اون واقعا منو بغل کرده بود؟!
من واقعا تو بغلش بودم؟!
سلول به سلول بدنم شروع کرد به گزگز کردن و خون به صورتم هجوم آورد...
جملهای که اونقد قشنگ کلماتشو به زبون آورده بود، تو سرم تکرار شد و صدای ترک خوردن قلبمو شنیدم!
ابروهام خم شد و زل زدم به قطره های آبی که هنوز داشتن از لبه ی میز چکه میکردن....
هیزل:من....من...فکر کردم که..
لحنش از اونی که بود هم آروم تر شد
جونگکوک: ششش میدونم....اما اشتباه فکر کردی....به هر چکه ی آبی حساس نیستم....فقط یه نوع خاصشه که حالمو بد میکنه....
یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه،ازم فاصله گرفت..
اونقدر تو اون زمان کم به گرمای تنش عادت بودم که بلافاصله بدنم از سرما لرزید...
نگاهشو ازم دزدید....پلک طولانی ای زد و چشماشو کلافه ماساژ داد....به نظر میومد بابت گفتن چیزی دو دله....روشو کمی ازم چرخوند و دستشو به کمرش تکیه داد...
با دست دیگش چشماشو آشفته پوشوند و لحنش کاملا عوض شد...
یه لحن جدی که به اندازه ی بوران ماه فوریه سرد بود!
جونگکوک:عذر میخوام که از حدم فراتر رفتم....تو رو با شخص دیگه ای اشتباه گرفتم..
نفسم تو سینم حبس شد....چی داشت میگفت!
با اون چشمای خمار و بی حس تو چشمام نگاه کرد
جونگکوک:لطفا چیزی که الان اتفاق افتاد رو فراموش کن....من اشتباه کردم...دیر متوجه شدم کی جلوم وایساده.
نگاهشو ازم گرفت و ازم دور شد....منو با کسی اشتباه گرفته بود؟!
یعنی اون بغل....یه چیز تو مایه های همون عزیزمی بود که تو فروشگاه بهم گفت؟
یعنی...بازم واقعی نبود؟
منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود.... هیچوقت درمورد زندگی شخصی آدما فضولی نمیکردم....اما اون شخص کی بود؟
چه شکلی بود....یعنی اونم گوشاشو میپوشوند که باعث شد منو با اون اشتباه بگیره؟!
چرا هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم که شاید جئون کسی رو توی زندگیش داشته یا داره....
چرا به این فکر نکردم که این موجود پر از حد و مرز برای دیگران،شاید کسی رو تو خلوت خودش داشت که بهش متعهد بود؟!
تفاوتی که لحنش قبل و بعد از گفتن این موضوع داشت باعث شد یه مهر تایید محکم بخوره رو تمام این فکرام....حس کردم هر چی بیشتر به این موضوع فکر میکنم،دیوارای فلزی آزمایشگاه بیشتر بهم نزدیک میشن و محکم تر به کالبدم فشار میارن تا مچاله شم...
اینکه دوستم نداشت...خود زجر بود...مهلک بود و فلج کننده...
ولی اینکه شخص دیگه ای رو دوست داشت کاملا منو از پا درآورد!
فرقشو با مردن تشخیص نمیدادم...جمله هاش به سرعت تو ذهنم تکرار و حک شد
"تو رو با کسی اشتباه گرفتم"..."تو رو با کسی اشتباه گرفتم"..."دیر متوجه شدم کی جلوم وایساده"..."فراموشش کن"..."تو رو با کسی دیگه...!"
حس میکردم نیازه سرمو محکم تو دستام فشار بدم تا از اون همه سر و صدا تو مغزم خلاص شم...
با عجله رفتم سمت پله ها و سنگینی نگاهشو رو خودم حس کردم....از اینکه با یه اشاره شهر وجودمو با خاک یکسان میکرد و من هر روز مجبور بودم از نو بسازمش خسته شده بودم....
از اینکه تک و تنها گرفتار یه کشش بی نتیجه به سمت تباهی ام خسته شده بودم.....اون شب به چک محکم خوابوندم تو گوش دختر بچه ی تو افکارم....و گفتم دیگه صداتو ببر!
اون شب....هر قدمی که برمیداشتمو انگار رو شیشه خورده های قلبم برمیداشتم....
و چیزی که به تخت خوابم رسید من نبودم... قطعاتی از من بود...
با تصور کردن مرد مورد علاقم کنار زنی که قوی تر از منه،این قطعات کوچک تر و کوچک تر میشدن....پودر میشدن...ناپدید میشدن و بعد میدیدم دیگه منی وجود نداره...و ازم هیچی باقی نمونده....اون شب تا خود صبح طول کشید که خرده ریز های جسدم رو کنار هم بچسبونم....تن زخم خوردمو از تخت بلند کنم...و برم سراغ زندگیم.
زندگی ای که به خودم قول دادم از زندگی اون مرد جداش کنم...! به خودم قول دادم اون شهر متروکه که زیر خاکستر خودش دفن شده رو همونطور رها کنم!
اما دیگه سعی نکنم از نو بسازمش! افتادم به جون اتاق و وسایل توش....تا هر چیزی که منو یادش نینداخته رو از جلوی چشمای ورم کرده ام پنهان کنم...کیفو از تمام وسایلی که تا امروز برام خریده بود پر کردم...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🫧
#فیک #فیکشن #رمان
Part:59
چشمامو از وحشت بسته بودم...
صورتمو به یه طرف متمایل کرده بودم و هر آن منتظر بودم محکم بزنه تو گوشم..
همونطور که تهیونگو زد!
یهو دستامو کشید سمت خودش و تن نحیفم محکم خورد به تخت سینش...
گرما و سفتی بازوهاشو دو طرف بالاتنم حس کردم،چشمامو متعجب باز کردم
و دیدم سرم به سینش چسبیده!
با اون لحن ریلکس، آروم زمزمه کرد:
جونگکوک:منی که هیچوقت قصد آسیب رسوندن بهتو نداشتم...حالا لایق این ترس عمیقم که نسبت بهم داری؟!
وایسا ببینم!!!
اون واقعا منو بغل کرده بود؟!
من واقعا تو بغلش بودم؟!
سلول به سلول بدنم شروع کرد به گزگز کردن و خون به صورتم هجوم آورد...
جملهای که اونقد قشنگ کلماتشو به زبون آورده بود، تو سرم تکرار شد و صدای ترک خوردن قلبمو شنیدم!
ابروهام خم شد و زل زدم به قطره های آبی که هنوز داشتن از لبه ی میز چکه میکردن....
هیزل:من....من...فکر کردم که..
لحنش از اونی که بود هم آروم تر شد
جونگکوک: ششش میدونم....اما اشتباه فکر کردی....به هر چکه ی آبی حساس نیستم....فقط یه نوع خاصشه که حالمو بد میکنه....
یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه،ازم فاصله گرفت..
اونقدر تو اون زمان کم به گرمای تنش عادت بودم که بلافاصله بدنم از سرما لرزید...
نگاهشو ازم دزدید....پلک طولانی ای زد و چشماشو کلافه ماساژ داد....به نظر میومد بابت گفتن چیزی دو دله....روشو کمی ازم چرخوند و دستشو به کمرش تکیه داد...
با دست دیگش چشماشو آشفته پوشوند و لحنش کاملا عوض شد...
یه لحن جدی که به اندازه ی بوران ماه فوریه سرد بود!
جونگکوک:عذر میخوام که از حدم فراتر رفتم....تو رو با شخص دیگه ای اشتباه گرفتم..
نفسم تو سینم حبس شد....چی داشت میگفت!
با اون چشمای خمار و بی حس تو چشمام نگاه کرد
جونگکوک:لطفا چیزی که الان اتفاق افتاد رو فراموش کن....من اشتباه کردم...دیر متوجه شدم کی جلوم وایساده.
نگاهشو ازم گرفت و ازم دور شد....منو با کسی اشتباه گرفته بود؟!
یعنی اون بغل....یه چیز تو مایه های همون عزیزمی بود که تو فروشگاه بهم گفت؟
یعنی...بازم واقعی نبود؟
منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود.... هیچوقت درمورد زندگی شخصی آدما فضولی نمیکردم....اما اون شخص کی بود؟
چه شکلی بود....یعنی اونم گوشاشو میپوشوند که باعث شد منو با اون اشتباه بگیره؟!
چرا هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم که شاید جئون کسی رو توی زندگیش داشته یا داره....
چرا به این فکر نکردم که این موجود پر از حد و مرز برای دیگران،شاید کسی رو تو خلوت خودش داشت که بهش متعهد بود؟!
تفاوتی که لحنش قبل و بعد از گفتن این موضوع داشت باعث شد یه مهر تایید محکم بخوره رو تمام این فکرام....حس کردم هر چی بیشتر به این موضوع فکر میکنم،دیوارای فلزی آزمایشگاه بیشتر بهم نزدیک میشن و محکم تر به کالبدم فشار میارن تا مچاله شم...
اینکه دوستم نداشت...خود زجر بود...مهلک بود و فلج کننده...
ولی اینکه شخص دیگه ای رو دوست داشت کاملا منو از پا درآورد!
فرقشو با مردن تشخیص نمیدادم...جمله هاش به سرعت تو ذهنم تکرار و حک شد
"تو رو با کسی اشتباه گرفتم"..."تو رو با کسی اشتباه گرفتم"..."دیر متوجه شدم کی جلوم وایساده"..."فراموشش کن"..."تو رو با کسی دیگه...!"
حس میکردم نیازه سرمو محکم تو دستام فشار بدم تا از اون همه سر و صدا تو مغزم خلاص شم...
با عجله رفتم سمت پله ها و سنگینی نگاهشو رو خودم حس کردم....از اینکه با یه اشاره شهر وجودمو با خاک یکسان میکرد و من هر روز مجبور بودم از نو بسازمش خسته شده بودم....
از اینکه تک و تنها گرفتار یه کشش بی نتیجه به سمت تباهی ام خسته شده بودم.....اون شب به چک محکم خوابوندم تو گوش دختر بچه ی تو افکارم....و گفتم دیگه صداتو ببر!
اون شب....هر قدمی که برمیداشتمو انگار رو شیشه خورده های قلبم برمیداشتم....
و چیزی که به تخت خوابم رسید من نبودم... قطعاتی از من بود...
با تصور کردن مرد مورد علاقم کنار زنی که قوی تر از منه،این قطعات کوچک تر و کوچک تر میشدن....پودر میشدن...ناپدید میشدن و بعد میدیدم دیگه منی وجود نداره...و ازم هیچی باقی نمونده....اون شب تا خود صبح طول کشید که خرده ریز های جسدم رو کنار هم بچسبونم....تن زخم خوردمو از تخت بلند کنم...و برم سراغ زندگیم.
زندگی ای که به خودم قول دادم از زندگی اون مرد جداش کنم...! به خودم قول دادم اون شهر متروکه که زیر خاکستر خودش دفن شده رو همونطور رها کنم!
اما دیگه سعی نکنم از نو بسازمش! افتادم به جون اتاق و وسایل توش....تا هر چیزی که منو یادش نینداخته رو از جلوی چشمای ورم کرده ام پنهان کنم...کیفو از تمام وسایلی که تا امروز برام خریده بود پر کردم...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🫧
#فیک #فیکشن #رمان
- ۳.۷k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط