{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧

#ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے³

آیلا کاغذ مچاله‌شده‌ی وصیت‌نامه رو توی مشتش فشار داد. نفس‌نفس می‌زد و هجوم عصبانیت و غم، گلوش رو مثل انبر می‌فشرد. نگاهش بین آقای پارکر و تهیونگ چرخید. آقای پارکر سرش رو پایین انداخته بود و حتی جرات نداشت توی چشم‌های دختر مو طلایی نگاه کنه.
آیلا قدمی به سمت تهیونگ برداشت. با اینکه قدش نسبت به هیکل ورزیده و بلند تهیونگ خیلی ظریف‌تر بود، اما چشم‌های درشت و شیشه‌ای‌اش پر از سرکشی و تمرد بود.
— فکر کردی چون اسمم توی این برگه لعنتی اومده، قراره دست‌بسته کنارت بمونم؟ من حتی نمی‌شناسمت! برام مهم نیست که بابام چی نوشته... من توی عمارت یه مافیا زندگی نمی‌کنم!
تهیونگ هیچ تغییری توی چهره‌اش ایجاد نشد. نه خشمگین شد و نه حتی ابرویی بالا انداخت. فقط دست‌هاش رو آروم توی جیب‌های شلوارش سر داد و به دختر ۱۷ ساله‌ای نگاه کرد که با تمام وجودش داشت در برابر قفس جدیدش دست‌پا می‌زد.
تهیونگ چرخید و رو به خدمتکار مسنی که با احترام گوشه‌ای از سالن ایستاده بود، کرد:
— مارتا... اونو ببر به اتاق طبقه دوم، بال شرقی. هیچ‌کس حق نداره بدون اجازه من وارد اون بخش بشه.
— چشم آقا.
مارتا با لحنی آروم و پر از شفقت نزدیک آیلا شد:
— دنبالم بیا دخترم...
آیلا عقب کشید و با لحنی لجباز گفت:
— من هیچ جا نمیام!
تهیونگ متوقف شد. بدون اینکه برگرده، فقط سرش رو کمی به سمت آیلا چرخوند. صدای بم و خطرناکش توی سالن بزرگ پیچید:
— تو از این عمارت بیرون بری، تا قبل از طلوع آفتاب جنازه‌ت کنار جنازه پدرت افتاده، پرنسس. کسانی که بابات رو کشتن، دنبال تو هم هستن. حالا انتخاب با خودته... یا میری توی اتاقت و مثل یه دختر عاقل رفتار می‌کنی، یا مجبورم کنم راه سخت‌تر رو انتخاب کنی.
سرمای حرف‌های تهیونگ طوری بود که آیلا لرزش خفیفی روی پوستش حس کرد. خشم توی سینه آیلا می‌جوشید، اما شوکِ حقیقت و نامردیِ دنیای بیرون، پاهاش رو فلج کرده بود. با غروری ضربه‌خورده و چشم‌هایی که دوباره پر از اشک شده بود، نگاهم رو از تهیونگ گرفت و پشت سر مارتا راه افتاد.
وقتی وارد اتاق شد، در پشت سرش بسته شد. اتاقی بزرگ، با مبلمان تیره و پنجره‌های قد‌بلندی که رو به حیاط تاریک و پر از نگهبانِ عمارت باز می‌شد. آیلا خودش رو روی تخت انداخت و صورتش رو توی بالش فرو کرد.
غمِ از دست دادن پدرش، رازهای پشت این وصیت‌نامه و بودن زیر سایه مردی به بی‌رحمی تهیونگ... همه‌چیز مثل موجی سنگین روی سرش آوار شده بود. اما توی همون تاریکی، دلش پر از شکی بزرگ بود؛ کیم تهیونگ واقعاً کی بود و چرا پدرش زندگی اونو به دست‌های این مافیای بی‌رحم سپرده بود؟

ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
دیدگاه ها (۱۸)

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁴سکوت ات...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁵صدای بس...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے²چشم‌های...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹بوی تند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط