{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧

#ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے²

چشم‌های آیلا از شدت تعجب و گیجی گشاد شد. با اینکه هنوز شوکِ مرگ پدرش توی بدنش می‌لرزید و اشک‌ها روی گونه‌های پوستِ سفید و شیشه‌ای‌اش خشک نشده بودن، اما کلمه‌ی «پرنسس» با اون لحن سرد و تحقیرآمیز، روی غرورِ لجبازش چنگ انداخت.
با دست‌های لرزونش سعی کرد دست تهیونگ رو عقب بزنه، اما انگشت‌های تهیونگ با اقتدار مچ ظریف آیلا رو توی هوا گرفتن. فشار دستش محکم بود، ولی نیتش آسیب زدن نبود؛ فقط می‌خواست به دختر ۱۷ ساله بفهمونه که مقاومت کردنش کاملاً بی‌فایده‌ست.
تهیونگ از جاش بلند شد. قد بلند و هیکل ورزیده‌اش سایه‌ی سنگینی روی جثه‌ی ظریف آیلا انداخت. بدون اینکه نگاهِ سردش رو از چشم‌های سرکش دختر ببُره، رو به محافظ‌های سیاه‌پوشِ جلوی در کرد و با صدایی محکم گفت:
— ماشین رو بیارید جلوی در. هیچ اثری از این مکان باقی نمونه.
آیلا با بغضی که گلوش رو می‌فشرد، از روی زمین جابه‌جا شد. قدرت جیغ زدن نداشت، ذهنِ کنجکاو و گیجش درگیر هزار تا سوال بی‌جواب بود: این مرد با این ظاهر جذاب اما فوق‌العاده بی‌رحم و خطرناک کیه؟ چرا توی اون جهنم پیداش شد؟
تهیونگ بازوی آیلا رو گرفت و با یک حرکت اونو همراه خودش کشید. بی‌تفاوت اونو به سمت خروجی عمارت برد؛ جایی که ماشین‌های شاسی‌بلند مشکی‌رنگ با شیشه‌های کاملاً دودزده منتظر بودن.
درِ ماشین عقب باز شد. تهیونگ آیلا رو روی صندلی چرمی نشوند و خودش بلافاصله کنارش نشست. در با صدای محکمی بسته شد و ماشین با شتاب راه افتاد.
آیلا به در تکیه داد، موهای طلایی و آشفته‌اش دور صورتش ریخته بود. نگاهِ تیزش رو به چهره‌ی بی‌نقص و بی‌تفاوت تهیونگ دوخت. تهیونگ آروم دستکش‌های چرمی‌اش رو توی جیب کتس سر داد، به پشتی صندلی تکیه زد و حتی یک کلمه هم حرف نزد؛ سکوتی رعب‌آور که فضای ماشین رو پر کرده بود.
ساعتی بعد، ماشین وارد محوطه‌ی عظیم عمارتی شد که مثل یک قصر تاریک در دل شب فرو رفته بود. تهیونگ آیلا رو به سمت سالن اصلی هدایت کرد.
هنوز آیلا پاش رو درست توی سالن نگذاشته بود که صدای قدم‌های آشنایی توجهش رو جلب کرد. «آقای پارکر»، وکیل قدیمی و قانون‌مند پدرش، با چهره‌ای آشفته و پوشه‌ای چرمی توی دستش از پله‌ها پایین آمد.
آیلا با دیدنش انگار جانی دوباره گرفت. به سمتش دوید و با صدای لرزونی گفت:
— آقای پارکر! شما اینجایید؟ تو رو خدا به من بگید چه خبره... این مرد کیه؟ بابام... بابام کجاست؟
آقای پارکر نگاه غمگینی به آیلا انداخت و سرش رو پایین آورد. بعد رو کرد به تهیونگ که با دست‌های توی جیب فرو رفته و چهره‌ای خونسرد انتهای سالن ایستاده بود. وکیل پوشه رو روی میز سنگی وسط سالن گذاشت و با لحنی سنگین گفت:
— آیلا... پدرت از قبل همه‌چیز رو پیش‌بینی کرده بود. اون می‌دونست خطرات دنیای سیاست ممکنه یقه دخترش رو بگیره. برای همین... این وصیت‌نامه رو تنظیم کرد.
آیلا با دست‌های لرزان پوشه رو باز کرد. متن وصیت‌نامه با خط شناخته‌شده‌ی پدرش نوشته شده بود، اما جملات پایانی، مثل صاعقه بر سرش فرود آمدن:
«دخترم آیلا... اگر روزی این برگه رو می‌خوانی، یعنی من دیگر کنارت نیستم. برای حفظ جانت، تو را به تنها کسی می‌سپارم که توانایی محافظت از تو را در برابر تمام شیاطین این شهر دارد... از این پس، تو زیر سایه و تحت سرپرستی کیم تهیونگ زندگی خواهی کرد.»
آیلا برگه رو توی دستش مچاله کرد. باور نمی‌کرد پدری که تمام عمرش با جرم و جنایت مخالف بود، همچین درخواستی کرده باشه. چشم‌های سرکشش رو به تهیونگ دوخت و با خشم و شوک نگاهش کرد.
تهیونگ آروم چند قدم نزدیک‌تر شد. لبخند سردی روی لب‌های بی‌نقصش نشست، کمی خم شد و توی چشم‌های خشمگین و بارانی آیلا زل زد:
— وصیت پدرت همینه، پرنسس... حالا می‌تونی تمام شب رو گریه کنی، یا یاد بگیری که چطور توی قلمروی من زنده بمونی.

ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
دیدگاه ها (۱)

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے³آیلا کا...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹بوی تند...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے معرفـے『...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط