فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁵
ایندفعه داهی تو بغلش بلندش کرد." تو اول به من بگو مامان بابات کجان؟"
"مامانم که نیست"
_مامانت نیست؟
"اوهوم.. بابام میگه رفته بهشت
از این قضیه حسابی گرفته شدن.
جونگکوک:" بابات چی؟"
"بابام اینجا کار میتنه"
جونگکوک:" پس تو با بابات اومدی؟ کجاس الان؟"
شونه بالا انداخت و با لحن بچگونهش گفت:" نمیدونم.. بیاین قایم موشک بازی کنیم دیگهه"
_عزیزم باید اول بابات رو پیدا کنیم
صورتشو تو هم کشید و اخم کرد.
آروم آروم لباشو برچید که بزنه زیر گریه که داهی سریع گفت:" باشه باشه بیا قایم موشک بازی کنیم."
و گذاشتش زمین و بچه بالا و پایین پرید و شادی کرد.
دست جونگکوک رو کشید و برد کنار دیوار" تو چشم بزار"
جونگکوک:" باشه.. کاملا متوجه شدم"
بچه در گوش داهی چیزی گفت. بعد از اتمام شمارش جونگکوک آروم اطراف رو نگاه کرد.
و بعد کم کم شروع به گشتن کرد
تیکه مویی از پشت میز مشخص بود و حتی تکون هم میخورد.
جونگکوک با پوزخند گفت:" آخه اونجا قایم میشن.. پیدات کردم پشت میزی بیا بیرون."
داهی سریع بیرون اومد تا خودشو برسونه به دیوار که جونگکوک سریعتر دویید و خودشو رسوند و دستشو رو دیوار گذاشت.
به داهی نگاه کرد و از لبخند پیروز مندانه اش تعجب کرد که صدایی از پایین شنید." هی منو اینجا نمیبینی من زود تر لسیدم.. دوباره چش بزال"
و رفت سمت داهی و باهم "بزن قدش"ی گفتن.
از پررویی بچه و دست به یکی کردنشون یکم حرصش گرفته بود
جونگکوک و داهی همونطور که باهم حرف نمیزدن و قهر بودن به بازیشون ادامه میدادن.
ایندفعه اول بچه رو پیدا کرد و بعد داهی رو.
داهی هم از اینکه انقدر راحت پیداش میکرد حرصی شده بود و تصمیم داشت ایندفعه جای خوبی قایم بشه.
جونگکوک پیروزمندانه درحالی که بچه چشم میزاشت دنبال جایی برای قایم شدن بود.
وارد رختکن که فضای خیلی کوچیکی داشت شد و به محض وارد شدن متوجه داهی شد که از قبل اونجا بود.
فضای رختکن فقط اندازه دو نفر جا داشت و حالا داهی و جونگکوک باهم توی فضایی کوچیک و تاریک بودن...
حمایت کنید🔪
امشب بازم پارت داریم
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁵
ایندفعه داهی تو بغلش بلندش کرد." تو اول به من بگو مامان بابات کجان؟"
"مامانم که نیست"
_مامانت نیست؟
"اوهوم.. بابام میگه رفته بهشت
از این قضیه حسابی گرفته شدن.
جونگکوک:" بابات چی؟"
"بابام اینجا کار میتنه"
جونگکوک:" پس تو با بابات اومدی؟ کجاس الان؟"
شونه بالا انداخت و با لحن بچگونهش گفت:" نمیدونم.. بیاین قایم موشک بازی کنیم دیگهه"
_عزیزم باید اول بابات رو پیدا کنیم
صورتشو تو هم کشید و اخم کرد.
آروم آروم لباشو برچید که بزنه زیر گریه که داهی سریع گفت:" باشه باشه بیا قایم موشک بازی کنیم."
و گذاشتش زمین و بچه بالا و پایین پرید و شادی کرد.
دست جونگکوک رو کشید و برد کنار دیوار" تو چشم بزار"
جونگکوک:" باشه.. کاملا متوجه شدم"
بچه در گوش داهی چیزی گفت. بعد از اتمام شمارش جونگکوک آروم اطراف رو نگاه کرد.
و بعد کم کم شروع به گشتن کرد
تیکه مویی از پشت میز مشخص بود و حتی تکون هم میخورد.
جونگکوک با پوزخند گفت:" آخه اونجا قایم میشن.. پیدات کردم پشت میزی بیا بیرون."
داهی سریع بیرون اومد تا خودشو برسونه به دیوار که جونگکوک سریعتر دویید و خودشو رسوند و دستشو رو دیوار گذاشت.
به داهی نگاه کرد و از لبخند پیروز مندانه اش تعجب کرد که صدایی از پایین شنید." هی منو اینجا نمیبینی من زود تر لسیدم.. دوباره چش بزال"
و رفت سمت داهی و باهم "بزن قدش"ی گفتن.
از پررویی بچه و دست به یکی کردنشون یکم حرصش گرفته بود
جونگکوک و داهی همونطور که باهم حرف نمیزدن و قهر بودن به بازیشون ادامه میدادن.
ایندفعه اول بچه رو پیدا کرد و بعد داهی رو.
داهی هم از اینکه انقدر راحت پیداش میکرد حرصی شده بود و تصمیم داشت ایندفعه جای خوبی قایم بشه.
جونگکوک پیروزمندانه درحالی که بچه چشم میزاشت دنبال جایی برای قایم شدن بود.
وارد رختکن که فضای خیلی کوچیکی داشت شد و به محض وارد شدن متوجه داهی شد که از قبل اونجا بود.
فضای رختکن فقط اندازه دو نفر جا داشت و حالا داهی و جونگکوک باهم توی فضایی کوچیک و تاریک بودن...
حمایت کنید🔪
امشب بازم پارت داریم
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۲.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط