{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹³

یکی از همراهای پسر با خنده گفت:" بیخیال جی هون الان میبینی با یکم پول واسه شب برا هممون حاضر میشه"

از وقاحت کلامش حالت تهوع گرفت.

جونگکوک اومد جلو تا حساب این جمله از دوستش بپرسه ولی قبلش سیلی محکم داهی به صورت پسر رسید.

از شدت تهوع و نفرت متوجه نبود که به پسر اشتباه سیلی زده.

کسی که اینو گفت پشتش بود ولی داهی به پسری که جلوش ایستاده بود سیلی زد.

براش مهم نبود.

برگشت که نگاهش به جونگکوک گره خورد، فهمید اونم همراه ایناس؛ نگاهشو با نفرت گرفت و از پله های شرکت رفت بالا.

جونگکوک با عجله قدم برداشت و لحظه ای جلوی دوستاش ایستاد." گمشید از اینجا"

و با عجله پله هارو طی می‌کرد." الان همشو از من میدونه"

نگران بود که این اتفاق باعث تنفر داهی ازش بشه و با شناخت چند روزه، خوب میدونست همینطور میشه.

لحظه آخر از پایین پله ها داهی رو دید که با آسانسور میخواد بره، دویید تا بهش برسه ولی داهی تند تند دکمه رو فشار داد و در بسته شد.

لعنتی زیر لب فرستاد.

منتظر بود تا به طبقه شرکت برسه، اصلا نمیدونست چرا اونجا میره فقط میخواست از همه‌شون دور بشه تا گورشون رو گم کنن و بعد بتونه بره.

عصبی از آسانسور پیاده شد و راه افتاد که چند لحظه بعد جونگکوک جلوش رو گرفت.
عصبی گفت:" برو کنار"

جونگکوک:" باور کن من با اونا نبودم.. نه یعنی..."

"درسته دوستام بودن ولی من تو این اتفاق باهاشون نبودم."

_برام مهم نیست

از کنارش رد شد و به راهش ادامه داد.

"منکه گفتم..."

_ازکجا بدونم راست میگی؟

"چرا دروغ بگم؟"

رو به روش ایستاد:" برای اینکه از وقتی یادمه داری دستم میندازی و مسخره‌ام میکنی.. اصلا چرا برات مهمه
میتونی بری ربطی به ارتباط کاری مون نداره ..فقط شخصیتت رو شناختم" و راه افتاد

بازوشو کشید و نگهش داشت." داری زیاده روی میکنی برای اشتباهی که توش تقصیری نداشتم حقم نیست شخصیتم رو اینطوری قضاوت کنی"

چند لحظه بهم خیره موندن.
خشم چشمای جونگکوک نگاه داهی رو نرم‌تر کرد که...


لایک و کامنت یادتون نره وگرنه شرط میزارم🥲❤


#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۰)

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 19جین هنوز به عکس خیره شده بودجونگکوک...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒ویو نیا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 44مینی ويواز دیدن لی...

مافیای منقسمت سوم | «بیرون از شرکت، مدیر من نیستی»جونگکوک هم...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟏صداشو صاف کرد و با صدای بلند، همونطور...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟑 ویو م.کلب‌هاش رو بهم فشار داد، نفس عمیقی...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟓جونگکوک:برو گمشو عوضی تو اون دختره رو ...

#pain#P¹¹⁰#Season²لباساش شامل یک پیراهن سفید بود که دو تا دک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط