☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡35
_________
*روز بعد، هاری در حالی که سعی میکرد تمرکز خود را بر روی پروندههای قطورِ بیمارانِ بخش جراحی حفظ کند، زیرچشمی به ساعتِ دیواریِ ایستگاه پرستاری نگاه میکرد. انگار زمان در این بیمارستان با سرعتِ متفاوتی میگذشت. هر چقدر بیشتر در سیستمِ کاریِ پاراگون غرق میشد، بیشتر متوجهِ نظمِ وسواسگونهای میشد که پشتِ تمامِ امورِ روزمره پنهان بود.*
*او در حالی که داشت فرمهایِ پذیرش را مرتب میکرد، به تابلویِ اعلاناتِ بخش خیره شد. در لیستِ برنامههایِ اجراییِ بیمارستان، نامِ کیم تهیونگ به عنوانِ سخنرانِ اصلیِ کنفرانسِ مدیریتِ بحران در سالنِ همایشهایِ طبقه دوم درج شده بود. هاری ناخودآگاه لرزشی خفیف در نوکِ انگشتانش حس کرد.*
*«تهیونگ... اون اینجا تویِ همین ساختمونه.»*
*در طولِ صبح، تمامِ ذهنش درگیرِ این بود که آیا ممکن است در راهروها یا آسانسورها به طور اتفاقی با او روبرو شود؟ هاری سعی کرد با غرق کردنِ خودش در کارهایِ عملیِ بخش، این افکار را سرکوب کند. او چندین ساعت را صرفِ یادداشتبرداری از وضعیتِ بیماران کرد و سعی کرد خودش را به عنوانِ یک کارآموزِ بیحاشیه نشان دهد؛ درست همانطور که دکتر کانگ به او توصیه کرده بود.*
*وقت ناهار، وقتی هاری از سالن غذاخوری برمیگشت، دید که گروهی از پرستاران با عجله در حالِ مرتب کردنِ راهروهایِ اصلی هستند. مشخص بود که رئیس در حالِ بازدید از بخشهایِ جانبی است. هاری که نمیخواست باری دیگر با او روبه روشود، با تردید مسیرش را تغییر داد و از پلکانِ اضطراری استفاده کرد.*
*او در سکوتِ تاریک پلکان نشسته بود و به دیوارهایِ سردِ سیمانی نگاه میکرد. هنوز تصویرِ آن لبخندِ محوِ تهیونگ در دورانِ دبیرستان، مثلِ یک تکهیِ گمشده از پازل، در ذهنش جابهجا میشد. او به خوبی به یاد داشت که چطور در مدرسه، وقتی تهیونگ از کنارش رد میشد، دنیا برای لحظاتی متوقف میشد...چطور قلبش رو شکونده بود و چطور اون شیشه پر ستاره از دستش افتاده بود انگار هنوزم سردی شیشه رو حس میکرد....*
*«اون حتی...دیگه یادش نیست..،» هاری زیر لب زمزمه کرد و با خودش خندید. «اون الان رئیسِ یه امپراتوریِ پزشکیه، و من فقط یه انترنِ سادهام که تازه راه افتادن تو راهروهای اینجا رو یاد گرفته.»*
*هاری موبایلش را چک کرد؛ هیچ پیامِ خاصی نداشت. انگار همه چیز عادی بود. او نفسی عمیق کشید، روپوشش را مرتب کرد و دوباره به سمتِ بخش برگشت.*
*در انتهایِ روز، وقتی خسته و درهمشکسته به سمتِ کمدِ شخصیاش میرفت تا وسایلش را بردارد، صدایِ گامهایِ منظمی را از انتهایِ راهرو شنید که با صدایِ کفشهایِ معمولِ دکترها تفاوت داشت؛ صدایِ قدمهایِ کسی که نیازی به عجله نداشت. هاری پشتِ ستونِ سنگیِ راهرو پنهان شد تا دید خوبی به شخص داشته باشد. وقتی سایهیِ بلندِ شخصی که از کنارِ ستون های دیگر رد میشد را دید، ضربانِ قلبش به شماره افتاد. تهیونگ بود. او با همان ژستِ مقتدرانه و نگاهی که به هیچکجا خیره نشده بود، از کنارِ ستون گذشت و وارد آسانسورِ اختصاصیاش شد.*
*هاری فقط توانست پشتِ سرِ او را ببیند. او موفق نشده بود او را ببیند، یا شاید هم... تهیونگ از همان اول میدانست که هاری آنجاست.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡35
_________
*روز بعد، هاری در حالی که سعی میکرد تمرکز خود را بر روی پروندههای قطورِ بیمارانِ بخش جراحی حفظ کند، زیرچشمی به ساعتِ دیواریِ ایستگاه پرستاری نگاه میکرد. انگار زمان در این بیمارستان با سرعتِ متفاوتی میگذشت. هر چقدر بیشتر در سیستمِ کاریِ پاراگون غرق میشد، بیشتر متوجهِ نظمِ وسواسگونهای میشد که پشتِ تمامِ امورِ روزمره پنهان بود.*
*او در حالی که داشت فرمهایِ پذیرش را مرتب میکرد، به تابلویِ اعلاناتِ بخش خیره شد. در لیستِ برنامههایِ اجراییِ بیمارستان، نامِ کیم تهیونگ به عنوانِ سخنرانِ اصلیِ کنفرانسِ مدیریتِ بحران در سالنِ همایشهایِ طبقه دوم درج شده بود. هاری ناخودآگاه لرزشی خفیف در نوکِ انگشتانش حس کرد.*
*«تهیونگ... اون اینجا تویِ همین ساختمونه.»*
*در طولِ صبح، تمامِ ذهنش درگیرِ این بود که آیا ممکن است در راهروها یا آسانسورها به طور اتفاقی با او روبرو شود؟ هاری سعی کرد با غرق کردنِ خودش در کارهایِ عملیِ بخش، این افکار را سرکوب کند. او چندین ساعت را صرفِ یادداشتبرداری از وضعیتِ بیماران کرد و سعی کرد خودش را به عنوانِ یک کارآموزِ بیحاشیه نشان دهد؛ درست همانطور که دکتر کانگ به او توصیه کرده بود.*
*وقت ناهار، وقتی هاری از سالن غذاخوری برمیگشت، دید که گروهی از پرستاران با عجله در حالِ مرتب کردنِ راهروهایِ اصلی هستند. مشخص بود که رئیس در حالِ بازدید از بخشهایِ جانبی است. هاری که نمیخواست باری دیگر با او روبه روشود، با تردید مسیرش را تغییر داد و از پلکانِ اضطراری استفاده کرد.*
*او در سکوتِ تاریک پلکان نشسته بود و به دیوارهایِ سردِ سیمانی نگاه میکرد. هنوز تصویرِ آن لبخندِ محوِ تهیونگ در دورانِ دبیرستان، مثلِ یک تکهیِ گمشده از پازل، در ذهنش جابهجا میشد. او به خوبی به یاد داشت که چطور در مدرسه، وقتی تهیونگ از کنارش رد میشد، دنیا برای لحظاتی متوقف میشد...چطور قلبش رو شکونده بود و چطور اون شیشه پر ستاره از دستش افتاده بود انگار هنوزم سردی شیشه رو حس میکرد....*
*«اون حتی...دیگه یادش نیست..،» هاری زیر لب زمزمه کرد و با خودش خندید. «اون الان رئیسِ یه امپراتوریِ پزشکیه، و من فقط یه انترنِ سادهام که تازه راه افتادن تو راهروهای اینجا رو یاد گرفته.»*
*هاری موبایلش را چک کرد؛ هیچ پیامِ خاصی نداشت. انگار همه چیز عادی بود. او نفسی عمیق کشید، روپوشش را مرتب کرد و دوباره به سمتِ بخش برگشت.*
*در انتهایِ روز، وقتی خسته و درهمشکسته به سمتِ کمدِ شخصیاش میرفت تا وسایلش را بردارد، صدایِ گامهایِ منظمی را از انتهایِ راهرو شنید که با صدایِ کفشهایِ معمولِ دکترها تفاوت داشت؛ صدایِ قدمهایِ کسی که نیازی به عجله نداشت. هاری پشتِ ستونِ سنگیِ راهرو پنهان شد تا دید خوبی به شخص داشته باشد. وقتی سایهیِ بلندِ شخصی که از کنارِ ستون های دیگر رد میشد را دید، ضربانِ قلبش به شماره افتاد. تهیونگ بود. او با همان ژستِ مقتدرانه و نگاهی که به هیچکجا خیره نشده بود، از کنارِ ستون گذشت و وارد آسانسورِ اختصاصیاش شد.*
*هاری فقط توانست پشتِ سرِ او را ببیند. او موفق نشده بود او را ببیند، یا شاید هم... تهیونگ از همان اول میدانست که هاری آنجاست.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۲.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط