☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡36
_________
*صبحِ روز بعد، پاراگون با همان سکوتِ سردِ همیشگیاش از خواب برخاست. برای هاری، شبِ گذشته در تکرارِ صحنهیِ عبورِ تهیونگ از راهرو گذشته بود. تصویرِ قامتِ بلندِ او که در نورِ ضعیفِ چراغهایِ سقفی محو میشد، رهایش نمیکرد. با این حال، وقتی وارد شیفتِ صبح شد، خودش را مجبور کرد تا تمامِ آن احساسات را در گوشهای از ذهنش قفل کند.*
*امروز، بخشِ جراحیِ اعصاب بیش از حد شلوغ بود. دکتر کانگ شخصاً هاری را مسئولِ بررسیِ پروندههایِ ارجاعی از بایگانیِ مرکزی کرده بود؛ ماموریتی که هاری را مجبور میکرد ساعتها در اتاقِ بایگانیِ کوچک و خنکِ طبقه منفی یک حبس بماند. این دوری از بخشِ اصلی، برای هاری نوعی تسکین بود. او ترجیح میداد بین کاغذها و کدهایِ دیجیتالی دفن شود تا اینکه دوباره در راهروهایِ بیمارستان با آن سایهیِ سنگینِ تهیونگ برخورد کند.*
*ساعت حدوداً دوِ بعدازظهر بود. هاری در حالِ چک کردنِ اسامیِ بیمارانِ قدیمی بود...، صدایِ باز شدنِ درِ بایگانی او را به خود آورد.*
*دکتر کانگ بود. او نگاهی به دستهایِ هاری که پوشهای را محکم گرفته بود، انداخت و با لبخندی که چیزی از آن خوانده نمیشد، گفت:*
«داری پروندههایِ بخشِ تاریخچهیِ مدیریتی رو میخونی، هاری؟ مراقب باش. بعضی از این ورقهها اونقدر قدیمی هستن که ممکنه دستت رو ببرن... یا اطلاعاتی بهت بدن که برایِ هضم کردنش هنوز خیلی زوده.»
*هاری سریع پرونده را بست و کمی عقب کشید:*
«فقط داشتم اسامی رو طبقِ حروفِ الفبا مرتب میکردم، قربان.»
*کانگ سری تکان داد و در حالی که به سمتِ خروجی میرفت، اضافه کرد:*
«قربان؟..بیخیال اینجا بیمارستانه...میتونی هرطور راحتی صدام کنی... امروز رئیس برایِ جلسهیِ مهمی در خارج از بیمارستان هستند. سعی کن تا پایانِ روز کارت رو اینجا تموم کنی و به طبقههایِ بالایی برنگردی. دستورِ مستقیمِ مدیریتِ بیمارستانه.»
*با رفتنِ کانگ، هاری آهی از سرِ آسودگی کشید. پس تهیونگ امروز اینجا نبود. این یعنی او برایِ بیست و چهار ساعتِ دیگر هم از آن نگاهِ نافذ در امان بود. اما در عینِ حال، حسی از ناامیدیِ گنگ در تهِ دلش جوانه زد؛ حسی که نمیخواست اعتراف کند ریشه در همان خاطراتِ تلخِ مدرسهاش دارد.*
*او تا پایانِ شیفت در بایگانی ماند. وقتی بالاخره چراغها را خاموش کرد و از طبقه منفی یک خارج شد، ساختمانِ پاراگون در سکوتِ سنگینِ غروب فرو رفته بود. در راهِ برگشت، از کنارِ آسانسورِ اختصاصیِ ریاست رد شد؛ آسانسوری که حالا سرد و خاموش بود. هاری ایستاد، نگاهی به انعکاسِ خودش در درهایِ شیشهای انداخت و دستش را ناخودآگاه رویِ سینه، دقیقاً جایی که آن شیشهیِ شکسته در خاطراتش فرو رفته بود، فشرد.*
*هاری با قدمهایِ سریع ساختمان را ترک کرد، بیخبر از آنکه در همان لحظه، در اتاقِ مانیتورینگِ طبقه مدیریت، تصویری از او بر روی یکی از نمایشگرهایِ بزرگ در حال ضبط شدن بود. کسی در تاریکیِ اتاقِ رئیس، داشت به هر حرکتِ هاری در راهرو نگاه میکرد.*
نویسنده: یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡36
_________
*صبحِ روز بعد، پاراگون با همان سکوتِ سردِ همیشگیاش از خواب برخاست. برای هاری، شبِ گذشته در تکرارِ صحنهیِ عبورِ تهیونگ از راهرو گذشته بود. تصویرِ قامتِ بلندِ او که در نورِ ضعیفِ چراغهایِ سقفی محو میشد، رهایش نمیکرد. با این حال، وقتی وارد شیفتِ صبح شد، خودش را مجبور کرد تا تمامِ آن احساسات را در گوشهای از ذهنش قفل کند.*
*امروز، بخشِ جراحیِ اعصاب بیش از حد شلوغ بود. دکتر کانگ شخصاً هاری را مسئولِ بررسیِ پروندههایِ ارجاعی از بایگانیِ مرکزی کرده بود؛ ماموریتی که هاری را مجبور میکرد ساعتها در اتاقِ بایگانیِ کوچک و خنکِ طبقه منفی یک حبس بماند. این دوری از بخشِ اصلی، برای هاری نوعی تسکین بود. او ترجیح میداد بین کاغذها و کدهایِ دیجیتالی دفن شود تا اینکه دوباره در راهروهایِ بیمارستان با آن سایهیِ سنگینِ تهیونگ برخورد کند.*
*ساعت حدوداً دوِ بعدازظهر بود. هاری در حالِ چک کردنِ اسامیِ بیمارانِ قدیمی بود...، صدایِ باز شدنِ درِ بایگانی او را به خود آورد.*
*دکتر کانگ بود. او نگاهی به دستهایِ هاری که پوشهای را محکم گرفته بود، انداخت و با لبخندی که چیزی از آن خوانده نمیشد، گفت:*
«داری پروندههایِ بخشِ تاریخچهیِ مدیریتی رو میخونی، هاری؟ مراقب باش. بعضی از این ورقهها اونقدر قدیمی هستن که ممکنه دستت رو ببرن... یا اطلاعاتی بهت بدن که برایِ هضم کردنش هنوز خیلی زوده.»
*هاری سریع پرونده را بست و کمی عقب کشید:*
«فقط داشتم اسامی رو طبقِ حروفِ الفبا مرتب میکردم، قربان.»
*کانگ سری تکان داد و در حالی که به سمتِ خروجی میرفت، اضافه کرد:*
«قربان؟..بیخیال اینجا بیمارستانه...میتونی هرطور راحتی صدام کنی... امروز رئیس برایِ جلسهیِ مهمی در خارج از بیمارستان هستند. سعی کن تا پایانِ روز کارت رو اینجا تموم کنی و به طبقههایِ بالایی برنگردی. دستورِ مستقیمِ مدیریتِ بیمارستانه.»
*با رفتنِ کانگ، هاری آهی از سرِ آسودگی کشید. پس تهیونگ امروز اینجا نبود. این یعنی او برایِ بیست و چهار ساعتِ دیگر هم از آن نگاهِ نافذ در امان بود. اما در عینِ حال، حسی از ناامیدیِ گنگ در تهِ دلش جوانه زد؛ حسی که نمیخواست اعتراف کند ریشه در همان خاطراتِ تلخِ مدرسهاش دارد.*
*او تا پایانِ شیفت در بایگانی ماند. وقتی بالاخره چراغها را خاموش کرد و از طبقه منفی یک خارج شد، ساختمانِ پاراگون در سکوتِ سنگینِ غروب فرو رفته بود. در راهِ برگشت، از کنارِ آسانسورِ اختصاصیِ ریاست رد شد؛ آسانسوری که حالا سرد و خاموش بود. هاری ایستاد، نگاهی به انعکاسِ خودش در درهایِ شیشهای انداخت و دستش را ناخودآگاه رویِ سینه، دقیقاً جایی که آن شیشهیِ شکسته در خاطراتش فرو رفته بود، فشرد.*
*هاری با قدمهایِ سریع ساختمان را ترک کرد، بیخبر از آنکه در همان لحظه، در اتاقِ مانیتورینگِ طبقه مدیریت، تصویری از او بر روی یکی از نمایشگرهایِ بزرگ در حال ضبط شدن بود. کسی در تاریکیِ اتاقِ رئیس، داشت به هر حرکتِ هاری در راهرو نگاه میکرد.*
نویسنده: یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۲.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط