☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡37
_________
ساعت از نیمهشب گذشته بود که هاری، به بهانهیِ جا گذاشتنِ دفترچهیِ یادداشتش، دوباره به سمتِ بخشِ جراحی برگشت. راهروهایِ بیمارستان در این ساعت از شب، شبیه به دالانهایِ یک دخمهیِ متروکه بود؛ نورهایِ فلورسنتِ سوسوزن، سایههایِ کشیدهای رویِ دیوارهایِ سنگی میانداختند.
او با احتیاط قدم برمیداشت، اما صدایِ گامهایش رویِ کفپوشِ سفتِ بیمارستان، در سکوتِ مطلقِ ساختمان، مثلِ ضرباتِ طبل به گوش میرسید. ناگهان، نورِ ضعیفِ چراغهایِ اضطراری در انتهایِ راهرو خاموش شد. هاری ایستاد. صدایِ برخوردِ سردِ دو شیء فلزی از سمتِ دفترِ ریاست به گوش میرسید؛ صدایی که به باز و بسته شدنِ کشویِ یک گاوصندوقِ سنگین میمانست.
او بدونِ اینکه فکر کند، از کنجکاویِ همیشگیاش پیروی کرد و به سمتِ دفترِ تهیونگ رفت. درِ دفتر نیمهباز بود و باریکهای از نورِ زردِ آباژور به بیرون میتابید. هاری از لایِ در نگاه کرد. تهیونگ آنجا بود؛ نه پشتِ میزِ باشکوهش، بلکه ایستاده کنارِ پنجرهیِ قدی که تمامِ شهرِ در خواب را به تصویر میکشید. کتوشلوارش را درآورده بود و پیراهنِ سفیدش، آستینهایِ تاخوردهاش، تصویری از یک مردِ شکستناپذیر را نشان میداد که حالا در خلوتِ خودش، خسته به نظر میرسید.
تهیونگ چرخید. او به سمتِ در آمد، نه با عصبانیت، بلکه با آرامشی که ترسناکتر از فریاد بود. هاری میخواست فرار کند، اما پاهایش یاری نمیکردند. تهیونگ درست جلویِ در ظاهر شد، سایهاش هاری را کاملاً در بر گرفت. بویِ عمیقِ قهوهیِ تلخ و تنباکویِ سرد، فضایِ خالیِ بینشان را پر کرد.
«چرا انترنها تویِ این ساعت از شب، تویِ طبقاتِ ممنوعه پرسه میزنن؟»
صدایِ تهیونگ، خشدارتر و بمتر از همیشه بود. او دستش را به چهارچوبِ در تکیه داد و سرش را کمی خم کرد. هاری سرش را بلند کرد و برایِ اولین بار بعد از هفت سال، دقیقاً در چشمهایِ تهیونگ خیره شد؛ چشمانِ سیاهی که هیچ گرمایی در آنها نبود، اما انگار تمامِ حقیقتِ وجودِ هاری را ورق میزدند.
هاری با صدایی که به زحمت شنیده میشد، گفت: «من... فقط دفترچهام رو جا گذاشته بودم، قربان.»
تهیونگ لبخندِ کجی زد؛ لبخندی که هیچ شباهتی به آن غرورِ دبیرستانی نداشت و حالا بویِ قدرتِ مطلقه میداد. او یک قدم به جلو برداشت، طوری که صورتشان تنها چند سانتیمتر با هم فاصله داشت.
«دفترچه؟....یا هنوزم...توی دفتر خاطراتت عکس بقیه رو میکشی؟»
او مکثی کرد و انگشتِ اشارهاش را به آرامی رویِ لبهیِ یقه روپوشِ سفیدِ هاری کشید. سرمایِ نوکِ انگشتانش، هاری را به لرزه انداخت.
«هنوز هم همونقدر احمق و کنجکاوی که تویِ اون راهروهایِ قدیمی بودی....هاری....»
تهیونگ عقب کشید و در را کاملاً باز کرد، اما راهِ خروجی را مسدود نکرد. نگاهش را به سمتِ تاریکیِ راهرو برد و با لحنی که انگار هاری را نادیده میگرفت، اضافه کرد:
«برو خونه...و دیگه فکر اومدن به بخش مدیریت به سرت نزنه.... قبل از اینکه تصمیم بگیرم حافظهیِ کوتاهمدتت رو با یه جراحیِ ساده پاک کنم.»
هاری بدونِ اینکه حتی نگاهی دوباره به او بیندازد، با تپشِ قلبی که انگار داشت از قفسهیِ سینهاش بیرون میزد، پا به فرار گذاشت. او میدانست که این برخورد، پایانِ آرامشِ او بود. حالا او نه تنها یک انترنِ ساده، بلکه مهرهای بود که بالاخره واردِ میدانِ دیدِ تهیونگ شده بود.
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡37
_________
ساعت از نیمهشب گذشته بود که هاری، به بهانهیِ جا گذاشتنِ دفترچهیِ یادداشتش، دوباره به سمتِ بخشِ جراحی برگشت. راهروهایِ بیمارستان در این ساعت از شب، شبیه به دالانهایِ یک دخمهیِ متروکه بود؛ نورهایِ فلورسنتِ سوسوزن، سایههایِ کشیدهای رویِ دیوارهایِ سنگی میانداختند.
او با احتیاط قدم برمیداشت، اما صدایِ گامهایش رویِ کفپوشِ سفتِ بیمارستان، در سکوتِ مطلقِ ساختمان، مثلِ ضرباتِ طبل به گوش میرسید. ناگهان، نورِ ضعیفِ چراغهایِ اضطراری در انتهایِ راهرو خاموش شد. هاری ایستاد. صدایِ برخوردِ سردِ دو شیء فلزی از سمتِ دفترِ ریاست به گوش میرسید؛ صدایی که به باز و بسته شدنِ کشویِ یک گاوصندوقِ سنگین میمانست.
او بدونِ اینکه فکر کند، از کنجکاویِ همیشگیاش پیروی کرد و به سمتِ دفترِ تهیونگ رفت. درِ دفتر نیمهباز بود و باریکهای از نورِ زردِ آباژور به بیرون میتابید. هاری از لایِ در نگاه کرد. تهیونگ آنجا بود؛ نه پشتِ میزِ باشکوهش، بلکه ایستاده کنارِ پنجرهیِ قدی که تمامِ شهرِ در خواب را به تصویر میکشید. کتوشلوارش را درآورده بود و پیراهنِ سفیدش، آستینهایِ تاخوردهاش، تصویری از یک مردِ شکستناپذیر را نشان میداد که حالا در خلوتِ خودش، خسته به نظر میرسید.
تهیونگ چرخید. او به سمتِ در آمد، نه با عصبانیت، بلکه با آرامشی که ترسناکتر از فریاد بود. هاری میخواست فرار کند، اما پاهایش یاری نمیکردند. تهیونگ درست جلویِ در ظاهر شد، سایهاش هاری را کاملاً در بر گرفت. بویِ عمیقِ قهوهیِ تلخ و تنباکویِ سرد، فضایِ خالیِ بینشان را پر کرد.
«چرا انترنها تویِ این ساعت از شب، تویِ طبقاتِ ممنوعه پرسه میزنن؟»
صدایِ تهیونگ، خشدارتر و بمتر از همیشه بود. او دستش را به چهارچوبِ در تکیه داد و سرش را کمی خم کرد. هاری سرش را بلند کرد و برایِ اولین بار بعد از هفت سال، دقیقاً در چشمهایِ تهیونگ خیره شد؛ چشمانِ سیاهی که هیچ گرمایی در آنها نبود، اما انگار تمامِ حقیقتِ وجودِ هاری را ورق میزدند.
هاری با صدایی که به زحمت شنیده میشد، گفت: «من... فقط دفترچهام رو جا گذاشته بودم، قربان.»
تهیونگ لبخندِ کجی زد؛ لبخندی که هیچ شباهتی به آن غرورِ دبیرستانی نداشت و حالا بویِ قدرتِ مطلقه میداد. او یک قدم به جلو برداشت، طوری که صورتشان تنها چند سانتیمتر با هم فاصله داشت.
«دفترچه؟....یا هنوزم...توی دفتر خاطراتت عکس بقیه رو میکشی؟»
او مکثی کرد و انگشتِ اشارهاش را به آرامی رویِ لبهیِ یقه روپوشِ سفیدِ هاری کشید. سرمایِ نوکِ انگشتانش، هاری را به لرزه انداخت.
«هنوز هم همونقدر احمق و کنجکاوی که تویِ اون راهروهایِ قدیمی بودی....هاری....»
تهیونگ عقب کشید و در را کاملاً باز کرد، اما راهِ خروجی را مسدود نکرد. نگاهش را به سمتِ تاریکیِ راهرو برد و با لحنی که انگار هاری را نادیده میگرفت، اضافه کرد:
«برو خونه...و دیگه فکر اومدن به بخش مدیریت به سرت نزنه.... قبل از اینکه تصمیم بگیرم حافظهیِ کوتاهمدتت رو با یه جراحیِ ساده پاک کنم.»
هاری بدونِ اینکه حتی نگاهی دوباره به او بیندازد، با تپشِ قلبی که انگار داشت از قفسهیِ سینهاش بیرون میزد، پا به فرار گذاشت. او میدانست که این برخورد، پایانِ آرامشِ او بود. حالا او نه تنها یک انترنِ ساده، بلکه مهرهای بود که بالاخره واردِ میدانِ دیدِ تهیونگ شده بود.
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۳.۱k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط