{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 70
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
+نیازی به توضیح نیست..همچی واضحه

به سمت ماشینش رفت که جونگکوک از پشت سرش داد زد:بهت قول میدم به دستت میارم پرنسسِ من

لارا قبل از اینکه سوار ماشین بشه انگشت فـا*کش رو به سمت جونگکوک گرفت و بدون اینکه نگاهش کنه ماشینش رو روشن کرد..

توی راه همش به جونگکوک فکر میکرد و با خودش حرف میزد

+بعد شیش سال برگشته بعد میگه دوستت دارم هه مسخرست

+اخه وقتی با هانولی چرا میای سمت من

+آخ جونگکوک..ضربه بدی بهم زدی..ولی مگه مهمه؟کی اهمیت میده.

روز بعد
«7:۳٠/صبح»

لارا بعد خوردن صبحانه از خونه بیرون اومد
به طرف بیمارستان حرکت کرد...

به بیمارستان رسید..هیچ ماشینی جلوی در بیمارستان یا تو پارکینگ کنارش نبود..همیشه تو این ساعت ها شلوغ تر از همیشه بود
اَبرویی بالا انداخت
کمربندشو باز کرد و از ماشین پیاده شد ماشین رو قفل کرد و سویچش رو توی جیب مانتوش گذاشت..

جلوی در بیمارستان وایستاد خواست وارد بیمارستان بشه اما دوتا مرد گُنده جلوش رو گرفتن

+یاااا شما کی هستید چیکار میکنید

یکی از مرد ها گفت:خودت اینجا چیکار میکنی؟

+احـمق من اینجا سرکارم

مرد هایی که بهشون میخورد نگهبان، یا بادیگاردی چیزی باشن به هم نگاه کردن و خندیدن لارا دست به کمر نگاهشون کرد که همون مرد گفت:اینجا چه کاری میکنی؟

+عقلتونو از دست دادین؟

مَرد عصبی به سمت لارا قدم برداشت دستش رو بالا برد که سیلی بهش بزنه اما دستش توسط شخصی گرفته شد..و اون شخص جونگکوک بود
دست مَرده رو پیچوند

ــ چطور جرعت میکنی

مَرد سرخم کرد و با ترس گفت:ببخشید اقا

کوک دستش رو ول کرد و یه سیلی بهش زد و گفت:سریع از جلو چشام گم شید

هردو چشمی گفتن و رفتن

لارا کلافه پوفی کشید که جونگکوک شیطون نگاش کرد و گفت:حال کردی

خودشو زد به اون راه که تحت تاثیر قرار نگرفته زد و گفت:چی چیو حال کردی این مسخره بازیا چیه اینا کی بودن

جونگکوک جلوی لارا وایستاد و گفت:نگهبان های جدید اینجان دیگه

+چی؟

ــ اهاا..یادم رفت بهت بگم من اینجارو خـریدم..

+تو دیوونه ای

یک قدم بهش نزدیک شد دستش رو دور کم*ر لارا گذاشت و گفت:دیوونه توام بانو

لارا توی چشم هاش زل زد..
از نگاه کردن به چشم هاش سیر نمیشد...

به خودش اومد و ازش فاصله گرفت قلبش دوباره به تپش افتاد باز اون حس..حسی که به جونگکوک داشت زنده شد
حسی که جونگکوک با غیب شدنش کشت فقط با یه نگاه زنده شد...

چندبار پلک زد

ــ میخوای بریم کافه ای جایی؟

+چی با خودت فکرکردی؟غیب میشی بعد شیش سال سروکلت پیدا میشه اونم وقتی با هانولی بهم میگی دوسم داری؟

ــ گور بابای هانول..
همش یه نقشست الان همه فکرمیکنن که من فراموشی گرفتم...!

+چی؟

جونگ کوک دست لارا رو گرفت و گفت:قضیش طولانیه..بیا ت-

لارا دستش رو از دست جونگکوک کشید و توی دلش گفت:فکرکردی به این راحتیا میبخشمت جناب جونگکوک؟کورخوندی

لارا میدونست که جونگکوک یه دلیل منطقی داره اما فقط میخواست کمی تو خماری بزارتش..از ته قلبش به جونگکوک باور داشت
به عشقش باور داشت...
ولی میخواست ببینه جونگکوک چندمرده حلاجه

+نمیخوام.

کوک اخمی کرد و گفت:مگه دست خودته نخوای؟

لارا اداشو در اورد و به سمت ماشینش دوید سوار ماشین شد نگاه کوتاهی به جونگکوک کرد لبخند پیروز مندانه ای زد و به سمت خونه‌اش حرکت کرد..

بلاخره رسید..
ماشین رو پارک کرد چشمش به چیزهایی افتاد..پشماش ریخت چندتا از چمدون هاش روی زمین بودن رفت به سمتشون و بازشون کرد... لباس هاش و لوازم شخصیش همه توی چمدون ها جمع شده بودن

با عصبانیت جلوی در خونه وایستاد کلید رو زد اما در باز نشد دوباره زد بازم باز نشد چندبار به در کوبید که زنی اومد
در رو باز کرد و گفت:بله؟

+بله؟؟تو خونه من چیکار میکنی؟
دیدگاه ها (۲)

#P𝗔R𝗧 : 69#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 68#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 61〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 62〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط