{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر دیندار اما فقیــری به خواستگاری دختـری رفت، پدر دختر

پسر دیندار اما فقیــری به خواستگاری دختـری رفت، پدر دختر گفت: شما فقیری و دختر

من طاقت کشیدن سختــی و گرفتــاری را ندارد و من دختــرم را به تو نمی دهـم.

پسری ثروتمند اما بی دین به خواستگاری همان دختر رفت، با کمال ناباوری پدر، به ازدواج

رضایت داد و گفت: خدا ان شاالله این جوان را هدایت می کند!

مگر آن خدایـــی که هدایت مـی کند همان خدایـــی نیست که رزق و روزی می دهد؟!!!
دیدگاه ها (۴)

چند وقت پیش به جوان عزیزی گفتم که در جریان انتخاب همسر، بیشت...

مطالعه‌ی یک زن جوانمطالعه‌ی یک زن جوان (همچنین با نام‌های پر...

سال‌ها پیش، در روستای ساحلی زنور، دختری ناشناس با زیبایی خیر...

🦢 خانه‌ای که نباید عاشقش می‌شدم 🦢ژانر: دارک‌رومنس • مافیایی ...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت سوم :حضرت فاطمة الزّهراء، سیدة ا...

شاهزاده» فصل اول: دختر گمشده... در دل جنگلی سرسبز و دورافتاد...

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

فیککککککک های جدید

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط