فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³³
داهی ترسیده یه مشت گل برداشت و سمتش گرفت:" اگه میخوای دوباره بزن..
ولی منو تنها نذار"
جونگکوک لبخندی که سعی میکرد کنترلش کنه زد و جلو رفت که داهی سرشو برگردوند و چشماشو بست تا گل به صورتش نخوره ولی از هیچکاری نکردن جونگکوک برگشت و چشماشو باز کرد.
" چی گفتی.. یه بار دیگه بگو"
با تردید لرزون گل و جلوش گرفت:" میتونی دوباره بزنی"
"اون نه.."
"تن..هام..." و به شک به جونگکوک نگاه کرد که منظورش اینه یا نه. جونگکوک سر به نشونه تایید تکون داد.
_تنهام نذار ...
لبخند عمیقی زد؛ انگار از شنیدن این جمله خوشش اومده بود.
دستشو جلوش دراز کرد." میتونی بلند شی؟"
سر تکون داد و دست جونگکوک رو گرفت و خواست بلند شه ولی پاش به شدت درد گرفت و تیر کشید و دوباره تعادلش رو از دست داد و خواست بیوفته که جونگکوک دستش رو کشید و از کمرش نگهش داشت.
صورتش با فاصله کم مقابل صورت جونگکوک قرار داشت.
"مواظب باش"
و کمکش کرد همونجا بشینه و جلوی پاش به زانو خم شد.
زیپ بوتش رو باز کرد و آروم درش آورد.
دستشو روی مچ پاش کشید و نگاهی بهش انداخت.
پاشو چرخوند تا کامل اطرافش رو نگاه کنه که داهی آخی گفت.
سریع و هول گفت:" ببخشید ببخشید.. فکر کردم شاید زخمی شده باشه
ولی مثل اینکه انگار ضرب دیده"
و دوباره بوتش رو پاش کرد.
کمی اطراف رو نگاه کرد و بعد به داهی کمک کرد تا بلند شه.
به کمک جونگکوک لنگون راه میرفت، از سرما میلرزید و ازشون گِل و آب میچکید.
_واقعا اینورا گرگ هست؟
"بعیده"
_آخه اون راهنماعه گفت ممکنه حیوون اینطرفا باشه
صدای پایی پیچید.
داهی ترسیده پرسید:" صدای چی بود؟" و اطراف رو نگاه کرد.
"صدا؟"
دوباره صدای پا اومد.
داهی ایستاد." یه صدایی اومد"
" چه صدایی؟"
یه دفعه صدای جا خوردن خشاب اسلحه ای پیچید و مردی تماما مشکی با صورت پوشیده جلوشون ایستاد...
لایک و کامنت زیاد=پارت بیشتر
نظرات واقعیتونو دوست میدارم🌷
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³³
داهی ترسیده یه مشت گل برداشت و سمتش گرفت:" اگه میخوای دوباره بزن..
ولی منو تنها نذار"
جونگکوک لبخندی که سعی میکرد کنترلش کنه زد و جلو رفت که داهی سرشو برگردوند و چشماشو بست تا گل به صورتش نخوره ولی از هیچکاری نکردن جونگکوک برگشت و چشماشو باز کرد.
" چی گفتی.. یه بار دیگه بگو"
با تردید لرزون گل و جلوش گرفت:" میتونی دوباره بزنی"
"اون نه.."
"تن..هام..." و به شک به جونگکوک نگاه کرد که منظورش اینه یا نه. جونگکوک سر به نشونه تایید تکون داد.
_تنهام نذار ...
لبخند عمیقی زد؛ انگار از شنیدن این جمله خوشش اومده بود.
دستشو جلوش دراز کرد." میتونی بلند شی؟"
سر تکون داد و دست جونگکوک رو گرفت و خواست بلند شه ولی پاش به شدت درد گرفت و تیر کشید و دوباره تعادلش رو از دست داد و خواست بیوفته که جونگکوک دستش رو کشید و از کمرش نگهش داشت.
صورتش با فاصله کم مقابل صورت جونگکوک قرار داشت.
"مواظب باش"
و کمکش کرد همونجا بشینه و جلوی پاش به زانو خم شد.
زیپ بوتش رو باز کرد و آروم درش آورد.
دستشو روی مچ پاش کشید و نگاهی بهش انداخت.
پاشو چرخوند تا کامل اطرافش رو نگاه کنه که داهی آخی گفت.
سریع و هول گفت:" ببخشید ببخشید.. فکر کردم شاید زخمی شده باشه
ولی مثل اینکه انگار ضرب دیده"
و دوباره بوتش رو پاش کرد.
کمی اطراف رو نگاه کرد و بعد به داهی کمک کرد تا بلند شه.
به کمک جونگکوک لنگون راه میرفت، از سرما میلرزید و ازشون گِل و آب میچکید.
_واقعا اینورا گرگ هست؟
"بعیده"
_آخه اون راهنماعه گفت ممکنه حیوون اینطرفا باشه
صدای پایی پیچید.
داهی ترسیده پرسید:" صدای چی بود؟" و اطراف رو نگاه کرد.
"صدا؟"
دوباره صدای پا اومد.
داهی ایستاد." یه صدایی اومد"
" چه صدایی؟"
یه دفعه صدای جا خوردن خشاب اسلحه ای پیچید و مردی تماما مشکی با صورت پوشیده جلوشون ایستاد...
لایک و کامنت زیاد=پارت بیشتر
نظرات واقعیتونو دوست میدارم🌷
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۸.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط