****فصل 20****
****فصل 20****
بدجوری با خودم درگیر بودم ... همش صدای نیما تو گوشم بود .. فردا ظهر بلیت دارم و باید برم!!! از طرفی بدون اجازه خانواده دوست نداشتم باهاش صحبت کنم... اگر هم بهشون می گفتم این اجازه رو نمی دادن!! همه دوستام واسه خودشون یه عشق داشتن اما من تا اون موقع سرسختانه با خودم و جنس مخالف جنگیده بودم... نمی دونم چرا یاد اون پسره افتادم .. حتی اسمش رو نمی دونستم..
سال اخر دبیرستان که بودم اون پسر یک سال هر روز دنبالم اومد البته شیفت صبح و فقط تو محله خودمون نه محله محمد... از روز اول که پشت سرم راه افتاد گفت که میخواد خانوادشو بفرسته خواستگاری و فقط میخواد از زبون خودم بشنوه که منم دوسش دارم ... یک سال پشت سرم بود و حرف میزد هر روز از خودش و از این که چند ساله منو زیر نظر داره میگفت... هر روز از سر کوچه تا سر خیابون که ایستگاه اتوبوس بود ولی من لام تا کام حرف نزدم... اصلا انگار صداشو نمی شنیدم... نسبت به بقیه پسرهای محل از همه محجوب تر بود و تا اون موقع هیچ رفتار زننده ای ازش ندیده بودم.. اون شاهد تمام اتفاقات سالهای قبل و حتی شرط بندی محسن و منصور بود ولی به نظر خودش همه اینها یه امتحان بود که من ازش سربلند بیرون اومده بودم!!!! اونقدر سکوت کردم که پسره بهش برخورد و یه روز اومد و گفت : تا الان اگه بایه نوزاد حرف زده بودم زبون باز می کرد و جوابمو می داد... اما تو خیلی مغروری .. امروز روز اخر هست اگه جوابمو ندی به خدا دیگه هیچوقت منو نمی بینی .. بهت گفته بودم قصدم ازدواج هست ولی باور نکردی .. فقط یه کلمه بگو آره.. امشب خانوادم رو میفرستم تا باور کنی و اگه بگی نه میرم... به خدا دارم از این محل میرم... جوابمو بده... اما من بازم سکوت کردم... لحظه اخر گفت: خیلی بی احساسی یعنی من یک سال التماست کردم اما ارزش یه جواب نه نداشتم؟؟ باشه من میرم ولی دلمو شکستی . خوشبخت بشی دخترخانوم.. بعد از اون راهشو کج کرد و رفت و از اون روز دیگه هیچوقت ندیدمش.....
****************
اره من کسی هستم که یه عمر جنگیدم ... قید احساس و اعتماد به جنس مخالف رو زده بودم ولی الان تو سن هجده سالگی حس می کردم کم اوردم....
شاید اگه از چهارده سالگی درگیر این ماجراهای مسخره نمیشدم الان تازه نفس بودم برای نه گفتن ... ولی حالا خسته بودم خسته از همه چیز و همه کس ... ارامشی که تو صدای نیما بود .... و اون چشم های سبز که می خندید.... شاید این همون چیزی بود که دنبالش بودم!!!!
خسته و کلافه به سراغ یکی از دوستانم که دختر باتجربه ای بود رفتم ... فاطمه از من بزرگتر بود و همیشه ارامش توی چهره ش موج میزد ... کل ماجرا رو خلاصه براش گفتم و نظرشو خواستم ...
وقتی همه حرفامو شنید لبخندی زد و گفت: ابشار بهت تبریک میگم ... تو داری عاشق میشی ... البته کاملا مشخصه که هنوز مردد هستی اما حس میکنم دوست داری یه مدت رها باشی ... که البته می تونه به خاطر فشارهای چند سال اخیر باشه..
-نمی دونم فاطی پاک گیج شدم ... دلم براش می سوزه چون می دونم ادم ثروتمندی نیست و این همه هزینه کرده و تا اینجا اومده.. از طرفی نمی خوام به خانوادم خیانت کنم ...
-مگه قرار نیست باهاش حرف بزنی چه خیانتی ؟؟ فکر کن اونم یه خواستگاره مثل بقیه..
-نمی دونم .. نمی دونم خدایا چکار کنم...
-به نظر من برو ... مطمعنم یه خیری در این اتفاقات هست .. چرا تو باید یه شیطنت ساده کنی اونم به خاطر سهیلا و یک ماه بعد این همه اتفاق بیفته ؟؟ چرا سارا جواب رد داد؟؟ چرا نیما از اون ازدواج فامیلی بدون عشق نجات پیدا کرد ؟؟ باید این فرصت رو بهش بدی .. تا حداقل دست خالی از این جا نره...و خودتم یه عمر حسرت نخوری که شاید اونی که رفت بهترین بود !!!
- اما من می ترسم تا حالا سر قرار نرفتم ..
-میخوای خودم باهات بیام؟
-جدی می گی میای ؟؟
-اره به خدا میام نگران چی هستی... من هر کسی رو یه بار ببینم می فهمم چند مرد حلاجه!! بهش بگو فردا ساعت ده صبح بیاد کنار پل هوایی...
- مرسی فاطی جون .. خیلی خوبه که یه بزرگتر باهام میاد ...
- برو دختر خوب ... مثل جزامی ها برخورد نکن با پسرها .. اینقدر فراری نباش ... دیگه تموم شد اون دوره ای که مادر برای پسرش بیاد خواستگاری... تو باید خودت مرد زندگیتو انتخاب کنی ..
-اخه من احساس می کنم هنوز بچه هستم..
- قرار هم نیست همین فردا لباس عروس تنت کنی .. برو تا نکشتمت ...
- باشه فاطی جون مرسی ..
**********
گوشی سهیلا رو ازش گرفتم و به مهدی زنگ زدم .. با اولین بوق جواب داد .. ازش خواستم گوشی رو به نیما بده ... نیما با صدایی گرفته جواب داد...
-بله عزیزم؟؟؟!!
-سلام .. خواستم بگم که برای فردا...
- می دونم بقیه اش رو نگو ... من و مهدی الان داشتیم درباره همین صحبت می کرد
بدجوری با خودم درگیر بودم ... همش صدای نیما تو گوشم بود .. فردا ظهر بلیت دارم و باید برم!!! از طرفی بدون اجازه خانواده دوست نداشتم باهاش صحبت کنم... اگر هم بهشون می گفتم این اجازه رو نمی دادن!! همه دوستام واسه خودشون یه عشق داشتن اما من تا اون موقع سرسختانه با خودم و جنس مخالف جنگیده بودم... نمی دونم چرا یاد اون پسره افتادم .. حتی اسمش رو نمی دونستم..
سال اخر دبیرستان که بودم اون پسر یک سال هر روز دنبالم اومد البته شیفت صبح و فقط تو محله خودمون نه محله محمد... از روز اول که پشت سرم راه افتاد گفت که میخواد خانوادشو بفرسته خواستگاری و فقط میخواد از زبون خودم بشنوه که منم دوسش دارم ... یک سال پشت سرم بود و حرف میزد هر روز از خودش و از این که چند ساله منو زیر نظر داره میگفت... هر روز از سر کوچه تا سر خیابون که ایستگاه اتوبوس بود ولی من لام تا کام حرف نزدم... اصلا انگار صداشو نمی شنیدم... نسبت به بقیه پسرهای محل از همه محجوب تر بود و تا اون موقع هیچ رفتار زننده ای ازش ندیده بودم.. اون شاهد تمام اتفاقات سالهای قبل و حتی شرط بندی محسن و منصور بود ولی به نظر خودش همه اینها یه امتحان بود که من ازش سربلند بیرون اومده بودم!!!! اونقدر سکوت کردم که پسره بهش برخورد و یه روز اومد و گفت : تا الان اگه بایه نوزاد حرف زده بودم زبون باز می کرد و جوابمو می داد... اما تو خیلی مغروری .. امروز روز اخر هست اگه جوابمو ندی به خدا دیگه هیچوقت منو نمی بینی .. بهت گفته بودم قصدم ازدواج هست ولی باور نکردی .. فقط یه کلمه بگو آره.. امشب خانوادم رو میفرستم تا باور کنی و اگه بگی نه میرم... به خدا دارم از این محل میرم... جوابمو بده... اما من بازم سکوت کردم... لحظه اخر گفت: خیلی بی احساسی یعنی من یک سال التماست کردم اما ارزش یه جواب نه نداشتم؟؟ باشه من میرم ولی دلمو شکستی . خوشبخت بشی دخترخانوم.. بعد از اون راهشو کج کرد و رفت و از اون روز دیگه هیچوقت ندیدمش.....
****************
اره من کسی هستم که یه عمر جنگیدم ... قید احساس و اعتماد به جنس مخالف رو زده بودم ولی الان تو سن هجده سالگی حس می کردم کم اوردم....
شاید اگه از چهارده سالگی درگیر این ماجراهای مسخره نمیشدم الان تازه نفس بودم برای نه گفتن ... ولی حالا خسته بودم خسته از همه چیز و همه کس ... ارامشی که تو صدای نیما بود .... و اون چشم های سبز که می خندید.... شاید این همون چیزی بود که دنبالش بودم!!!!
خسته و کلافه به سراغ یکی از دوستانم که دختر باتجربه ای بود رفتم ... فاطمه از من بزرگتر بود و همیشه ارامش توی چهره ش موج میزد ... کل ماجرا رو خلاصه براش گفتم و نظرشو خواستم ...
وقتی همه حرفامو شنید لبخندی زد و گفت: ابشار بهت تبریک میگم ... تو داری عاشق میشی ... البته کاملا مشخصه که هنوز مردد هستی اما حس میکنم دوست داری یه مدت رها باشی ... که البته می تونه به خاطر فشارهای چند سال اخیر باشه..
-نمی دونم فاطی پاک گیج شدم ... دلم براش می سوزه چون می دونم ادم ثروتمندی نیست و این همه هزینه کرده و تا اینجا اومده.. از طرفی نمی خوام به خانوادم خیانت کنم ...
-مگه قرار نیست باهاش حرف بزنی چه خیانتی ؟؟ فکر کن اونم یه خواستگاره مثل بقیه..
-نمی دونم .. نمی دونم خدایا چکار کنم...
-به نظر من برو ... مطمعنم یه خیری در این اتفاقات هست .. چرا تو باید یه شیطنت ساده کنی اونم به خاطر سهیلا و یک ماه بعد این همه اتفاق بیفته ؟؟ چرا سارا جواب رد داد؟؟ چرا نیما از اون ازدواج فامیلی بدون عشق نجات پیدا کرد ؟؟ باید این فرصت رو بهش بدی .. تا حداقل دست خالی از این جا نره...و خودتم یه عمر حسرت نخوری که شاید اونی که رفت بهترین بود !!!
- اما من می ترسم تا حالا سر قرار نرفتم ..
-میخوای خودم باهات بیام؟
-جدی می گی میای ؟؟
-اره به خدا میام نگران چی هستی... من هر کسی رو یه بار ببینم می فهمم چند مرد حلاجه!! بهش بگو فردا ساعت ده صبح بیاد کنار پل هوایی...
- مرسی فاطی جون .. خیلی خوبه که یه بزرگتر باهام میاد ...
- برو دختر خوب ... مثل جزامی ها برخورد نکن با پسرها .. اینقدر فراری نباش ... دیگه تموم شد اون دوره ای که مادر برای پسرش بیاد خواستگاری... تو باید خودت مرد زندگیتو انتخاب کنی ..
-اخه من احساس می کنم هنوز بچه هستم..
- قرار هم نیست همین فردا لباس عروس تنت کنی .. برو تا نکشتمت ...
- باشه فاطی جون مرسی ..
**********
گوشی سهیلا رو ازش گرفتم و به مهدی زنگ زدم .. با اولین بوق جواب داد .. ازش خواستم گوشی رو به نیما بده ... نیما با صدایی گرفته جواب داد...
-بله عزیزم؟؟؟!!
-سلام .. خواستم بگم که برای فردا...
- می دونم بقیه اش رو نگو ... من و مهدی الان داشتیم درباره همین صحبت می کرد
- ۹۵.۴k
- ۲۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط