*****فصل19****
*****فصل19****
روز دوشنبه خسته و کوفته ساعت دو بعد از ظهر کلاسم تموم شد و رفتم خوابگاه... سهیلا که اون روز کلاس نداشت تو لابی خوابگاه منتظر من نشسته بود.. همین که چشمش به من افتاد ذوق زده گفت .. آبشار جونم اومدی ؟؟؟ بیا ناهار درست کردم که دیگه نخوای تو زحمت بیفتی. تشکر کردم و گفتم سهیلا واقعا خسته م اگه میشه بازار بزاریم واسه یه روز دیگه...
با ناراحتی گفت .ابشار بازم که ساز مخالف میزنی. ببین تا ساعت پنج خیلی مونده ... الان ناهار بخور و استراحت کن . بعدم دوتایی یه ارایش خوشگل می کنیم می ریم بازار بعدم بستنی مهمون من!
-اوه چه دست و دلباز!!!
-اذیت نکن دیگه بیا بریم ببین چی پختم برات!
-می دونم چیه .. آش با یه وجب روغن... (مطمعن بودم که تو بازار میخواد همش از نیما حرف بزنه و منو راضی کنه)
-نه بابا ... اینقدر بد بین نباش آش کجا بود ...
به هر سختی بود خودم رو راضی کردم دلشو نشکنم ولی به خودم قول دادم بعد از اون به بهانه درس بپیچونمش و نذارم بیشتر بهم نزدیک بشه...
ساعت پنج من و سهیلا به مقصد سوار تاکسی شدیم ... وقتی رسیدیم سهیلا گفت بیا اول بستنی رو بخوریم هوا خیلی گرمه ...
گفتم من امروز در خدمت توام هر کاری میخوای کن ولی ازاین به بعد درس هام دارن سخت میشن دیگه رو من حساب نکن من زیاد اهل گشت و گذار نیستم ...
-باشه بابا حالا بیا بریم ...
تو پارک ساحلی قدم می زدیم و درباره هدیه ای که می خواست بخره تصمیم می گرفتیم که چی مناسب تره ... تلفنش زنگ خورد و با هیجان گفت : هیسسسس نمی خوام مهدی بفهمه اومدیم بازار وگرنه میفهمه به خاطر تولدش دارم تدارک می بینم .
-خیلی خب بابا کشتیمون با این مهدی ایششش..
همونجا روی نیمکت نشستم و سهیلا تلفن به دست از من فاصله گرفت .
چند دقیقه طول کشید احساس کردم کارش به جر و بحث کشیده . پشتش به من بود ..
اروم بهش نزدیک شدم که صداشو شنیدم داشت می گفت: اول تو بگو شما کجا نشستید؟
دروغ می گی منو ندیدی. اون دو تا دختری که میگی ما نیستیم من مانتو ابی و دوستم سفید پوشیده (داشت دروغ میگفت)
اهان دیدمتون ... تو همون پیراهن سفیده هستی ...
******
دنیا دور سرم چرخید ... من چکار کرده بودم ؟؟؟ به کی اعتماد کرده بودم .... خدای من نه !!!! دستمو گذاشتم رو شونه ش
سهیلا برگشت.
هول شد و خندید ! گفت عزیزم تلفنم تموم شد بریم ... با صدایی خشن که به زور از ته گلوم بلند شد بهش گفتم خیلی پستی خیلی !!!
و به سرعت راه افتادم .. همه نیمکت ها پر از پسر و دخترهای جوان بود ... می دونستم نیما هم روی یه نیمکت نشسته .. ولی برام مهم نبود کدوم نیمکت. یه پسر بچه با التماس گیر داده بود بهم ... خانوم تو رو خدا یه قران ازم بخر .. جون مادرت .. جون پدرت یه قران بخر ... یه لحظه ایستادم ... شوکه و عصبی بودم.
بغضمو قورت دادم و زیر لب گفتم ای وای مادرم.. ای وای پدرم .. خاک بر سر من... اونا به من اعتماد کردن.. سهیلا داشت بهم نزدیک میشد و پسر بچه چسبیده بود به پاهام .. بهش گفتم تو رو خدا برو کنار یه روز دیگه ازت می خرم...
التماس میکرد که همین الان بخر فقط 500 تومان... یه نگاهی تو کیفم کردم یه 500 تومانی دیدم بهش دادم و یه قران جیبی ازش خریدم ... یهو متوجه نیمکت کناری شدم دوتا پسر به من زل زده بودن همزمان که از کنار نیمکت می گذشتم نگاهم بهشون افتاد نفر اول خیلی سبزه با چهره زمخت بود و اون یکی کاملا برعکس سفید بود اما روزنامه گرفته بود جلوی صورتش و فقط دوتا چشم سبز دیده میشد و ابروهای خرمایی و موهای خوش حالت...
نمی دونم چی تو چشماش بود انگار داشت با چشم هاش می خندید.... نمی دونم چرا حس کردم اون نیماست... سهیلا به من رسید و گفت .. تو رو خدا صبر کن مگه نمی بینی کفش های پاشنه بلند منو ... نگاهمو از اون دوتا پسر گرفتم و سرعتمو بیشتر کردم ...تو شیشه های یه مغازه برای لحظه ای چشمم به خودم افتاد. مانتو مشکی چسبون و یقه شل تنم بود که یه کمربند چرم داشت و به صورت اریب جلوی مانتو قرار می گرفت(همه بچه ها عاشق این مانتو بودن) شلوار 90 . کفش های مشکی اسپرت که یه مارک سبز تیره روش داشت و یه تیک بزرگ... و مغنعه که اون زمان پوشیدنش اجباری بود و من اصلا دوست نداشتم... موهام طبق معمول پسرونه کوتاه بود و یه مقدارشو کج توی صورتم ریخته بودم .. با قد متوسط و هیکل نسبتا لاغر ... افکارمو پس زدم و سعی کردم بدوم. من می رفتم و سهیلا به دنبالم لنگ میزد و صدام می کرد ..
سرمو برگردوندم که دیدم بلهههههههه.... اون دوتا هم دنبال ما هستن.. یه لحظه ترسیدم نکنه خطرناک باشن؟؟؟.. درسته سهیلا خریت کرده بود ولی نامردی بود اگه تنهاش می گذاشتم... صبر کردم تا بهم برسه ... گفت ابشار تو رو خدا بزار برات توضیح بدم گفتم سهیلا خفه شووووو فقط ساکت... دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدم و بعد وارد
روز دوشنبه خسته و کوفته ساعت دو بعد از ظهر کلاسم تموم شد و رفتم خوابگاه... سهیلا که اون روز کلاس نداشت تو لابی خوابگاه منتظر من نشسته بود.. همین که چشمش به من افتاد ذوق زده گفت .. آبشار جونم اومدی ؟؟؟ بیا ناهار درست کردم که دیگه نخوای تو زحمت بیفتی. تشکر کردم و گفتم سهیلا واقعا خسته م اگه میشه بازار بزاریم واسه یه روز دیگه...
با ناراحتی گفت .ابشار بازم که ساز مخالف میزنی. ببین تا ساعت پنج خیلی مونده ... الان ناهار بخور و استراحت کن . بعدم دوتایی یه ارایش خوشگل می کنیم می ریم بازار بعدم بستنی مهمون من!
-اوه چه دست و دلباز!!!
-اذیت نکن دیگه بیا بریم ببین چی پختم برات!
-می دونم چیه .. آش با یه وجب روغن... (مطمعن بودم که تو بازار میخواد همش از نیما حرف بزنه و منو راضی کنه)
-نه بابا ... اینقدر بد بین نباش آش کجا بود ...
به هر سختی بود خودم رو راضی کردم دلشو نشکنم ولی به خودم قول دادم بعد از اون به بهانه درس بپیچونمش و نذارم بیشتر بهم نزدیک بشه...
ساعت پنج من و سهیلا به مقصد سوار تاکسی شدیم ... وقتی رسیدیم سهیلا گفت بیا اول بستنی رو بخوریم هوا خیلی گرمه ...
گفتم من امروز در خدمت توام هر کاری میخوای کن ولی ازاین به بعد درس هام دارن سخت میشن دیگه رو من حساب نکن من زیاد اهل گشت و گذار نیستم ...
-باشه بابا حالا بیا بریم ...
تو پارک ساحلی قدم می زدیم و درباره هدیه ای که می خواست بخره تصمیم می گرفتیم که چی مناسب تره ... تلفنش زنگ خورد و با هیجان گفت : هیسسسس نمی خوام مهدی بفهمه اومدیم بازار وگرنه میفهمه به خاطر تولدش دارم تدارک می بینم .
-خیلی خب بابا کشتیمون با این مهدی ایششش..
همونجا روی نیمکت نشستم و سهیلا تلفن به دست از من فاصله گرفت .
چند دقیقه طول کشید احساس کردم کارش به جر و بحث کشیده . پشتش به من بود ..
اروم بهش نزدیک شدم که صداشو شنیدم داشت می گفت: اول تو بگو شما کجا نشستید؟
دروغ می گی منو ندیدی. اون دو تا دختری که میگی ما نیستیم من مانتو ابی و دوستم سفید پوشیده (داشت دروغ میگفت)
اهان دیدمتون ... تو همون پیراهن سفیده هستی ...
******
دنیا دور سرم چرخید ... من چکار کرده بودم ؟؟؟ به کی اعتماد کرده بودم .... خدای من نه !!!! دستمو گذاشتم رو شونه ش
سهیلا برگشت.
هول شد و خندید ! گفت عزیزم تلفنم تموم شد بریم ... با صدایی خشن که به زور از ته گلوم بلند شد بهش گفتم خیلی پستی خیلی !!!
و به سرعت راه افتادم .. همه نیمکت ها پر از پسر و دخترهای جوان بود ... می دونستم نیما هم روی یه نیمکت نشسته .. ولی برام مهم نبود کدوم نیمکت. یه پسر بچه با التماس گیر داده بود بهم ... خانوم تو رو خدا یه قران ازم بخر .. جون مادرت .. جون پدرت یه قران بخر ... یه لحظه ایستادم ... شوکه و عصبی بودم.
بغضمو قورت دادم و زیر لب گفتم ای وای مادرم.. ای وای پدرم .. خاک بر سر من... اونا به من اعتماد کردن.. سهیلا داشت بهم نزدیک میشد و پسر بچه چسبیده بود به پاهام .. بهش گفتم تو رو خدا برو کنار یه روز دیگه ازت می خرم...
التماس میکرد که همین الان بخر فقط 500 تومان... یه نگاهی تو کیفم کردم یه 500 تومانی دیدم بهش دادم و یه قران جیبی ازش خریدم ... یهو متوجه نیمکت کناری شدم دوتا پسر به من زل زده بودن همزمان که از کنار نیمکت می گذشتم نگاهم بهشون افتاد نفر اول خیلی سبزه با چهره زمخت بود و اون یکی کاملا برعکس سفید بود اما روزنامه گرفته بود جلوی صورتش و فقط دوتا چشم سبز دیده میشد و ابروهای خرمایی و موهای خوش حالت...
نمی دونم چی تو چشماش بود انگار داشت با چشم هاش می خندید.... نمی دونم چرا حس کردم اون نیماست... سهیلا به من رسید و گفت .. تو رو خدا صبر کن مگه نمی بینی کفش های پاشنه بلند منو ... نگاهمو از اون دوتا پسر گرفتم و سرعتمو بیشتر کردم ...تو شیشه های یه مغازه برای لحظه ای چشمم به خودم افتاد. مانتو مشکی چسبون و یقه شل تنم بود که یه کمربند چرم داشت و به صورت اریب جلوی مانتو قرار می گرفت(همه بچه ها عاشق این مانتو بودن) شلوار 90 . کفش های مشکی اسپرت که یه مارک سبز تیره روش داشت و یه تیک بزرگ... و مغنعه که اون زمان پوشیدنش اجباری بود و من اصلا دوست نداشتم... موهام طبق معمول پسرونه کوتاه بود و یه مقدارشو کج توی صورتم ریخته بودم .. با قد متوسط و هیکل نسبتا لاغر ... افکارمو پس زدم و سعی کردم بدوم. من می رفتم و سهیلا به دنبالم لنگ میزد و صدام می کرد ..
سرمو برگردوندم که دیدم بلهههههههه.... اون دوتا هم دنبال ما هستن.. یه لحظه ترسیدم نکنه خطرناک باشن؟؟؟.. درسته سهیلا خریت کرده بود ولی نامردی بود اگه تنهاش می گذاشتم... صبر کردم تا بهم برسه ... گفت ابشار تو رو خدا بزار برات توضیح بدم گفتم سهیلا خفه شووووو فقط ساکت... دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدم و بعد وارد
- ۶۷.۹k
- ۲۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط