دختر جوان کرهای با چهرهای آرام و معصوم اخلاق چوسانی در
دختر جوان کرهای با چهرهای آرام و معصوم اخلاق چوسانی در حالی که لباس بلند و پفدار سفید برفی به تن داشت با وقار تمام از پلهها پایین میرفت پارچه حریر لباس با هر قدم او مانند دانههای برف تکان میخورد او با مهربانی دست کوچک جی را در دست گرفته و با لبخندی ملایم، قدمهایش را با گامهای کوتاه او هماهنگ کرده بود. آنها پلهها را یکییکی و با آرامشی خاص طی میکرد گویی صحنهای از یک افسانه مدرن در قلب سئول در حال تکرار بود جی دختر بچه شیطون بلا با نرم صدا اش گفت : نباید .. بلیم؟... چلا
بیول همانند آرام با وقار لبخند زد : چون پدر شما خوابه و استراحت میکنه نباید مزاحمت ایجاد کنیم ... دختر بچه چتری های روی صورتش را تکون داد سپس به سمت بیول نگاه کرد : بابایی جی خیلی میخوابه...
بیول لبخند زد بلاخره وارد سالن شدند یی عمیق غرق افکار جلو شومینه روشن نشسته بود و صدا های سوختن چوب به گوش میرسد بوی تلخ قهوه جریانی پیاده کرده بود بیول خم شد سپس جی را در آغوش گرفت سپس سمت یی رفت روی کوسن های پایین میز نشست دختر بچه را کنار خود گذاشت با یک لبخند مو های مشکی تهیونگ مانند را لمس کرد یی همانند که روی مبل نشسته بود افکارش را کنار زد و سعی کرد مغرور قهوه تلخ را بخورد ... بیول سمت او نگاه کرد. سپس آرام پرسید : حالتون خوبه ؟..
یی غمگین نگاهش کرد ولی با لحن تندی نیش زدن: این چیه پوشیدی ها .. فکر میکنی اگه ظاهر خودتو عوض کنی خودتم عوض میشی نه .. پس این نقش بازی ها رو جمع کن .. بلاخره آن همه صبر بیول به ته خط رسیده بود با لحن عصبی گفت : اینکه باهاتون خوب حرف میزنم و مثل شما یا عروس تون بی ادبی نمیکنم فقد بخاطر خودت شماست پس لطفاً بس کنید اینقدر بهم این کلمه ها رو نگید
تند نفس کشید تا حدی که سینه اش بالا پایین میرفت نه از عصبانیت بلکه از بغض سنگین جی دست بیول را گرفت و آرام گفت : مامان بژلگ داد نزن
یی عصبی نگاهش روی جی کشیده شد سپس مغرور فنجان در دستش را روی میز گذاشت سپس بلند شد : دهنتو ببند مادر ببین دختر بگیر به این میگن - نکته عصبی بیول رویش کشیده شد -
یی دهنش را محکم به هم فشرد زیرا لحن و سخن خود را در دهانش گرفت سپس با گام های سریع از سالن راحتی خارج شد . در نهایت دخترک یک نفس عمیقی کشید و دست کوچولو و نرم جی را در دستش فشرد اینم همان قصر وحشتناک دوران خودش بود، جی سرش را خم کرد سپس روی زانو بیول گذاشت، .. او با جدیت سمت جی نگاه کرد و با لبخند گفت : چی شد .. دختر بچه با لحن اخمو ادامه داد : مادل بژلگ منو دوش نداله
نگاه بیول نرم تر شد سپس با لحن شیرینی تند گفت : نه نه اون فقد خسته.ست باور کن پرنسس وگرنه اینجوری نمیگفت مگه دل کسی میاد به پرنسس مثل شما اینجوری بگه ... جی تند سر بلند کرد سپس با لحن آرامی گفت: من هیچ وقت مامانی خودمو نداشتم
بیول لعنتی به خودش فرستاد،که چرا این همه مدت هیچ سخنی از مادر جی نپرسیده بود دیگر داشت دیوانه میشد به این نا فکری اش حتی متوجه نبود کی به همچین آدمی تبدیل شده بود ،،،، صدا های زیادی از طبقه بالا آمد جیغ بلند از جینا بود، جی ترسیده سمت آغوش بیول رفت او همچن آرام موهای جی را لمس کرد سپس زیر لبی گفت : چیزی نیست کم پیشت هستم جینا با گریه از پله ها پایین آمد بیول تند بلند شد سپس سمتش هجوم برد با لحن نگرانی تند گفت : چی شده جینا ؟...
جین همانند حال جینا با عصبانیت داد زد : کجا میری تو ..
جینا اشک ریخت سپس تند سمت جین چرخید : کجا رو دارم برم ها...یا بهتر بگم که هرجای بهتر از کنار بودن تو
جین پوزخند زد .. دست به کمر ایستاد : گمشو هر جهنمی میری برو
جینا تند کفش هایش را عوض کرد با کنار زدن آرنجش گلدون بزرگی از روی میز با ضربه بدی رو زمین خورد بیول متعجب دست رو گوش هایش گذاشت و تند گفت : جینا زخمی میشی
آن صدا بلند و مرگ بار تمام اهالی عمارت را جمع کرد از در ورودی ته یانگ همراه با جونگکوک وارد راه رو شدند خندشان محو و دیدشان اخم شدند جینا اصلا حواسش هم نبود بلند تر داد زد : جهنم رو تو برام درست کردی تو ..
ته یانگ سعی کرد دخالت بکند ولی آرنجش توسط جونگکوک سمت خود کشیده شد و دم گوش تو زمزمه کرد ٫ گوش کن دخالت نکن ٫ ته یانگ اخم کرده نگاهش کرد جین همانند پوزخند رو لب عصبی دندان هایش روی هم گذاشته شدند : بس کن همه دارن نگاهت میکنند برو اتاق خواب
جینا بازم هم اشک ریخت و تند گفت : آره همین جینا برو اتاقت برو جینا کار کن .. بسه دیگه خستم کردین تو و اون خانواده مزخرت
تهیونگ: آه کی منو بیدار کرده ؟...
بیول همانند آرام با وقار لبخند زد : چون پدر شما خوابه و استراحت میکنه نباید مزاحمت ایجاد کنیم ... دختر بچه چتری های روی صورتش را تکون داد سپس به سمت بیول نگاه کرد : بابایی جی خیلی میخوابه...
بیول لبخند زد بلاخره وارد سالن شدند یی عمیق غرق افکار جلو شومینه روشن نشسته بود و صدا های سوختن چوب به گوش میرسد بوی تلخ قهوه جریانی پیاده کرده بود بیول خم شد سپس جی را در آغوش گرفت سپس سمت یی رفت روی کوسن های پایین میز نشست دختر بچه را کنار خود گذاشت با یک لبخند مو های مشکی تهیونگ مانند را لمس کرد یی همانند که روی مبل نشسته بود افکارش را کنار زد و سعی کرد مغرور قهوه تلخ را بخورد ... بیول سمت او نگاه کرد. سپس آرام پرسید : حالتون خوبه ؟..
یی غمگین نگاهش کرد ولی با لحن تندی نیش زدن: این چیه پوشیدی ها .. فکر میکنی اگه ظاهر خودتو عوض کنی خودتم عوض میشی نه .. پس این نقش بازی ها رو جمع کن .. بلاخره آن همه صبر بیول به ته خط رسیده بود با لحن عصبی گفت : اینکه باهاتون خوب حرف میزنم و مثل شما یا عروس تون بی ادبی نمیکنم فقد بخاطر خودت شماست پس لطفاً بس کنید اینقدر بهم این کلمه ها رو نگید
تند نفس کشید تا حدی که سینه اش بالا پایین میرفت نه از عصبانیت بلکه از بغض سنگین جی دست بیول را گرفت و آرام گفت : مامان بژلگ داد نزن
یی عصبی نگاهش روی جی کشیده شد سپس مغرور فنجان در دستش را روی میز گذاشت سپس بلند شد : دهنتو ببند مادر ببین دختر بگیر به این میگن - نکته عصبی بیول رویش کشیده شد -
یی دهنش را محکم به هم فشرد زیرا لحن و سخن خود را در دهانش گرفت سپس با گام های سریع از سالن راحتی خارج شد . در نهایت دخترک یک نفس عمیقی کشید و دست کوچولو و نرم جی را در دستش فشرد اینم همان قصر وحشتناک دوران خودش بود، جی سرش را خم کرد سپس روی زانو بیول گذاشت، .. او با جدیت سمت جی نگاه کرد و با لبخند گفت : چی شد .. دختر بچه با لحن اخمو ادامه داد : مادل بژلگ منو دوش نداله
نگاه بیول نرم تر شد سپس با لحن شیرینی تند گفت : نه نه اون فقد خسته.ست باور کن پرنسس وگرنه اینجوری نمیگفت مگه دل کسی میاد به پرنسس مثل شما اینجوری بگه ... جی تند سر بلند کرد سپس با لحن آرامی گفت: من هیچ وقت مامانی خودمو نداشتم
بیول لعنتی به خودش فرستاد،که چرا این همه مدت هیچ سخنی از مادر جی نپرسیده بود دیگر داشت دیوانه میشد به این نا فکری اش حتی متوجه نبود کی به همچین آدمی تبدیل شده بود ،،،، صدا های زیادی از طبقه بالا آمد جیغ بلند از جینا بود، جی ترسیده سمت آغوش بیول رفت او همچن آرام موهای جی را لمس کرد سپس زیر لبی گفت : چیزی نیست کم پیشت هستم جینا با گریه از پله ها پایین آمد بیول تند بلند شد سپس سمتش هجوم برد با لحن نگرانی تند گفت : چی شده جینا ؟...
جین همانند حال جینا با عصبانیت داد زد : کجا میری تو ..
جینا اشک ریخت سپس تند سمت جین چرخید : کجا رو دارم برم ها...یا بهتر بگم که هرجای بهتر از کنار بودن تو
جین پوزخند زد .. دست به کمر ایستاد : گمشو هر جهنمی میری برو
جینا تند کفش هایش را عوض کرد با کنار زدن آرنجش گلدون بزرگی از روی میز با ضربه بدی رو زمین خورد بیول متعجب دست رو گوش هایش گذاشت و تند گفت : جینا زخمی میشی
آن صدا بلند و مرگ بار تمام اهالی عمارت را جمع کرد از در ورودی ته یانگ همراه با جونگکوک وارد راه رو شدند خندشان محو و دیدشان اخم شدند جینا اصلا حواسش هم نبود بلند تر داد زد : جهنم رو تو برام درست کردی تو ..
ته یانگ سعی کرد دخالت بکند ولی آرنجش توسط جونگکوک سمت خود کشیده شد و دم گوش تو زمزمه کرد ٫ گوش کن دخالت نکن ٫ ته یانگ اخم کرده نگاهش کرد جین همانند پوزخند رو لب عصبی دندان هایش روی هم گذاشته شدند : بس کن همه دارن نگاهت میکنند برو اتاق خواب
جینا بازم هم اشک ریخت و تند گفت : آره همین جینا برو اتاقت برو جینا کار کن .. بسه دیگه خستم کردین تو و اون خانواده مزخرت
تهیونگ: آه کی منو بیدار کرده ؟...
- ۳۱۱
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط