♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۸۰
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۸۰
یه سول در کنار جیمین نشست زن به خوبی متوجه حال هویون شد
چرا که میفهمید این از بیتوجه های جیمینه پس روبه جیمین لب زد: جیمین شی داری چیکار میکنی
جیمین تبلت اش را روی میز قرار داد و بیخیال گفت : داشتم به یه سری از کارای سکرت سر میزدم چرا چیزی شده
یه سول آرام سر تکان داد و گفت : هیچی نشده اما واسه هویون لباس انتخاب کردی اون کجاست الان
جیمین اندکی اخم نمود و در افکارش فروع رفت به کل فراموش کرده بود جدی بیان کرد : درگیر کار شدم یادم
یه سول با کشیدن نفس عمیق نجوا کرد :, جیمین شی زنا هر چقدر هم که قوی باشن بازم به محبت و توجه یه مرد نیاز دارن البته که میدونم توجه زیادی به هویون میکنی اما اون کمبودش رو حس میکنه
جیمین با دو انگشت اش کلافه چشم هایش را مالید و گفت: حق باتوعه الان کجاست
یه سول اشاره کرد : اتاق پرو تو قسمت لباس های پفی
جیمین برخاسته جدی یقه کتش را صاف نمود و به سوی قسمت لباس های پفی و پرنسسی رفت.. یه سول هم با بلند لبهی نردههای طبقه بالای بوتیک ایستاده و از آن ارتفاع، با چشمانی که از تحسین برق میزد، به همسرش نگاه میکرد. جونگکوک، با همان وقارِ همیشگیاش، پلهها را یکییکی بالا میآمد.
شلوار پارچهای مشکیاش با هر قدم، برشی از قدرت و استواری را به نمایش میگذاشت، اما چیزی که قلب یه سول را به لرزه درمیآورد، تیشرتِ سادهی قهوهایرنگی بود که به تن داشت؛ رنگی گرم که با پوستِ سفید اش تضادی بینظیر میساخت. جونگکوک آستینهای تیشرت را تا روی ساعد بالا زده بود و رگهای برجستهی دستهایش، وقتی نرده را میگرفت، زیر نورِ ملایمِ بوتیک خودنمایی میکرد دستهایی که یه سول میدانست چقدر در عینِ قدرت، مهربان و پناهگاه هستند.
یه سول محو تماشای او شده بود محوِ آن قامتِ بلند و شانههای پهنی که با هر گام به سمت او میآمد. برای یه سول، زمان در آن لحظه ایستاد. او فقط مردی را میدید که از میانِ ردیفِ لباسهای لوکس و زرقوبرقِ ویترینها عبور میکرد، اما در نگاهِ یه سول، جونگکوک تنها حقیقتِ درخشانِ آن فضا بود. با نزدیکتر شدنِ جونگکوک، تپشِ قلبِ یه سول تندتر شد تماشایِ همسرش که با آن آرامشِ مردانه پلهها را فتح میکرد، به او حسی از غرور و عشقی عمیق میداد، گویی تمامِ زیباییهای دنیا در قامتِ این مرد خلاصه شده بود
یه سول در کنار جیمین نشست زن به خوبی متوجه حال هویون شد
چرا که میفهمید این از بیتوجه های جیمینه پس روبه جیمین لب زد: جیمین شی داری چیکار میکنی
جیمین تبلت اش را روی میز قرار داد و بیخیال گفت : داشتم به یه سری از کارای سکرت سر میزدم چرا چیزی شده
یه سول آرام سر تکان داد و گفت : هیچی نشده اما واسه هویون لباس انتخاب کردی اون کجاست الان
جیمین اندکی اخم نمود و در افکارش فروع رفت به کل فراموش کرده بود جدی بیان کرد : درگیر کار شدم یادم
یه سول با کشیدن نفس عمیق نجوا کرد :, جیمین شی زنا هر چقدر هم که قوی باشن بازم به محبت و توجه یه مرد نیاز دارن البته که میدونم توجه زیادی به هویون میکنی اما اون کمبودش رو حس میکنه
جیمین با دو انگشت اش کلافه چشم هایش را مالید و گفت: حق باتوعه الان کجاست
یه سول اشاره کرد : اتاق پرو تو قسمت لباس های پفی
جیمین برخاسته جدی یقه کتش را صاف نمود و به سوی قسمت لباس های پفی و پرنسسی رفت.. یه سول هم با بلند لبهی نردههای طبقه بالای بوتیک ایستاده و از آن ارتفاع، با چشمانی که از تحسین برق میزد، به همسرش نگاه میکرد. جونگکوک، با همان وقارِ همیشگیاش، پلهها را یکییکی بالا میآمد.
شلوار پارچهای مشکیاش با هر قدم، برشی از قدرت و استواری را به نمایش میگذاشت، اما چیزی که قلب یه سول را به لرزه درمیآورد، تیشرتِ سادهی قهوهایرنگی بود که به تن داشت؛ رنگی گرم که با پوستِ سفید اش تضادی بینظیر میساخت. جونگکوک آستینهای تیشرت را تا روی ساعد بالا زده بود و رگهای برجستهی دستهایش، وقتی نرده را میگرفت، زیر نورِ ملایمِ بوتیک خودنمایی میکرد دستهایی که یه سول میدانست چقدر در عینِ قدرت، مهربان و پناهگاه هستند.
یه سول محو تماشای او شده بود محوِ آن قامتِ بلند و شانههای پهنی که با هر گام به سمت او میآمد. برای یه سول، زمان در آن لحظه ایستاد. او فقط مردی را میدید که از میانِ ردیفِ لباسهای لوکس و زرقوبرقِ ویترینها عبور میکرد، اما در نگاهِ یه سول، جونگکوک تنها حقیقتِ درخشانِ آن فضا بود. با نزدیکتر شدنِ جونگکوک، تپشِ قلبِ یه سول تندتر شد تماشایِ همسرش که با آن آرامشِ مردانه پلهها را فتح میکرد، به او حسی از غرور و عشقی عمیق میداد، گویی تمامِ زیباییهای دنیا در قامتِ این مرد خلاصه شده بود
- ۳.۸k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط