{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از کنار یک رودخانه کوچک هم که آب گل آلودی داشت عبور کردیم

از کنار یک رودخانه کوچک هم که آب گل آلودی داشت عبور کردیم

به جایی رسیدیم که قبرستان روستا بود

جلوتر جایی برای رفتن ماشین نبود

ماشین رو پارک کردم هوا داشت رو به تاریکی میرفت

از ماشین پیاده شدیم

نگاهی به قبرستان سوت و کور انداختیم

و نگاهی معنی دار به هم کردیم

مینا جلوتر از من و فرشید راه افتاد

از قبرستان عبور کردیم

در طول راه نگاهی به موبایلم کردم که آنتن نداشت

مینا با دیدن من بدون اینکه منتظر سئوال شه

گفت: اینجا فقط روی کوه آنتن میده!!!

نگران نباشید خانه مادربزرگم بالای تپه است

آنجا بزور ولی یکم آنتن میده

خانه مادربزرگ مینا خانه ای قدیمی و بزرگ بود

حیاط زیبایی داشت که با انواع گلها و درختچه ها تزیین شده بود

مادربزرگش خاتون خانم نام داشت

با مهربانی در چهارچوپ در نمایان شد

مینا زیرلب به من و فرشید گفت: یادتون باشه چیزی

راجب اینکه میخوایم به اون کلبه بریم نگیم جلوش

خاتون خانم سلامی کرد و مینا رو در آغوش کشید

سپس مرا به داخل دعوت کرد

خانه بزرگ اما قدیمی بود

سقفش چوبی اما دیوارهایش گچی بود

دیوار ها خالی بودند بجز چند عکس قدیمی

و از همه عکسها جالبتر عکسی بزرگ از مردی

عبوس بود که مشخص بود پدربزرگ مینا هستش

خاتون خانم چایی و هندوانه برایمان آورد

و کنار مینا نشست

چند ساعتی گذشت صدای جیرجیرکها بلند شد

نگاهی به فرشید کردم فرشید هم ابرو بالا انداخت

خاتون خانم با کمک مینا شام را آماده کرد و سفره انداخت

بعد از شام نیم ساعت با فرشید گپ زدیم

تا اینکه بالاخره خاتون خانوم دشک ها را انداخت

ساعت نزدیک ۱۲ شب بود چراغها را خاموش کرد

و به اتاقش رفت و خوابید

پچ پچ کنان به فرشید گفتم:‌حالا چیکار کنیم

فرشید هم آرام گفت: پاشو بریم وقتشه

با دلهره از جا بلند شدم آرام کوله را برداشتم

و یواش از در بیرون زدم هوا ختک بود

و نور ماه پرتوهای کوچک سفیدی به تاریکی شب داده بود

پشت سرم فرشید و سپس مینا بیرون آمد

چراغ قوه اما رو از کیف بیرون آوردم اما یکدفعه از دستم

لغزید سریعا رو هوا قاپیدم بنظرم صدای

افتادن چیزی به گوشم خورد اما تو تاریکی چیزی معلوم نبود

به راهمون ادامه دادیم اینبار مینا و فرشید شونه به شونه هم

جلو میرفتن از تپه پایین آمدیم…قبرستان از دور مشخص بود

که وهم عجیبی داشت…

به رودخانه کوچک رسیدیم

باید ازش عبور میکردیم

پاچه هایمان را بالا زدیم آب خیلی سرد بود

با هر سختی بود عبور کردیم

چند دقیقه ای به راهمان ادامه دادیم

حدود ۱۰ دقیقه گذشت تا به نزدیکی آن کلبه رسیدیم

کلبه ای چوبی وسط درختان آن بیشه

جای پرتی بود که هرکسی ازش عبور نمیکرد

نزدیکتر که شدیم دیدیم درهایش را با چوب بسته اند

یکدفعه صدای یک سگ مارو به خود اؤرد

سگی سیاه که از پوزه اش آب میچکید

پشت سرمان خرناس میکشید

سگ آرام نزدیک شد

تا اینکه پوزه اش را باز کرد

دندانهایش برق میزد

یک پرش کرد مینا جیغی زد و شروع به دویدن کرد

من و فرشید هم دنبالش دویدیم

به یک بلندی رسیدیم

سگ به فرشید نزدیک شد

و پایش رو گرفت فرشید دادی زد

و از آن بلندی با سگ به پایین افتاد

منم پایم به یک ریشه درخت گیر کرد و زمین خوردم

صدای شلپ آب آمد فهمیدم که فرشید و سگ به داخل رودخانه افتاده اند

مینا دوان دوان کمک میخواست برگشت به سمت کلبه که یکدفعه صدایش قطع شد

احساس کردم پایم زخمی شده سکوت حکمفرما شده بود

از جا بلند شدم از بلندی پایین رو نگاه کردم

نه اثری از سگ بود و نه از فرشید

لنگان لنگان به سمت کلبه برگشتم

پایم خونی شده بود و میسوخت

صدای هو هو جغد با صدای جیرجیرکها قاطی شده بود

به کلبه رسیدم از شدت تعجب خشکم زد

چوبهای تخته شده به در کلبه همه از بین رفته بودن

در کلبه نیمه باز و داخلش روشن بود انگار شمعی

روشن کرده بودن نور ضعیفی از لای در بشکل مرموزی

به بیرون از کلبه افتاده بود

آرام در را باز کردم

قلبم تند تند میزد

کلبه خالی بود و تنها فرشی کهنه و پوسیده

زینت بخش کلبه شده بود

مینا را دیدم که پشتش رو بمن کرده

و داشت هق هق میکرد

آرام دستم رو روی شونه اش گذاشتم

یکدفعه برگشت و با صدای وحشتناکی

ناله میکرد چشماش سفید شده بود

و صورتش مثل شیاطین شده بود

از شدت ترس میلرزیدم

با دستش ضربه ای بهم زد

که باعث شد به دیوار کلبه برخورد کنم

و بیهوش همانجا بی افتم…
دیدگاه ها (۱)

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

پارت 1

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

part : 4تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ...

روباه کوچولوی من پارت چهار 🫢꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق @وی...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط