ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!......
Part 1
(معرفی کوتاه)
کیم سونگمین: رئیس قبیله کیم، آلفایی قدرتمند و کمیاب با خزه (موهای تن گرگ رو خزه میگن) های قرمز بود و قوی ترین آلفا بین تموم آلفا ها بود و همچنین پدر مین بود....
میا: دختری از قبیله لی و همسر و جفت کیم سونگمین اون گرگینه ای امگا با خزه هایی سفید و محدود و مادر مین بود.....
مین: امگایی غالب 18 ساله که تنها دختر قبیله ی کیم بود، اون دختری شیطون، سرکش و توله گرگی بازیگوش بود خزه های اون سفید با رگه های قرمز بود که به راحتی میشد اونو از روی خزه هاش بشناسن و بفهمن اون دختر کیه...
مین همیشه از سر کارهایی که بهش محول میشد فرار میکرد و میرفت توی جنگل جایی که پدرش میگفت خطرناکه و هروقت میفهمید مین رو تنبیه میکرد
یروز قرار بود میا یعنی مادر مین اون رو ببره معبد تا دعا کنه اما مین اینو دوست نداشت و متنفر بود چون بنظرش خیلی خسته کننده بود از اینکه ساعت ها اونجا بشینه و زمزمه ی عابد هارو بشنوه این کارها رو تلف کردن وقت میدونست پس وقتی مادرش چشماشو بست و مشغول دعا کردن شد دوباره فرار کرد و رفت سمت جنگل و وقتی رسید اونجا یعنی جایی که همیشه میرفت روی یک تخته سنگ بزرگی که روی یه پرتگاه رو به روی ابشار بود رسید دید یه گرگ با خزه های بلوند و با رگه های خاکستری سر جاش نشسته اون عصبی شد و گفت:
× هی تو...از سر جام بلند شو
گرگی که بنظر آلفا میومد گوشاشو تکون داد و بلند شد و برگشت طرف مین و گفت:
_اینجا جنگله و برای همه ی گرگ هاست کوچولو و تو نمیتونی بهم دستور بدی
هردو تاشون مغرور و جوون بودن یونگ بوک از قبیله لی بود و قبیله اش رقیب قبیله کیم بود چون از وقتی که مادر مین با پدرش ازدواج کرده بود خانواده اش مادرشو از قبیله اشون طرد کرده بودن و با قبیله ی کیم دشمن شده بودن مین عصبی شد و به طرف یونگ بوک حمله ور شد اما یونگ بوک سریع تر واکنش نشون داد و جاخالی داد و مین پخش زمین شد خزه هاش گِلی شد و دوباره برای حمله رفت سمت یونگ بوک، یونگ بوک هم از روی غرور آلفاییش بدون اینکه در نظر بگیره مین یه امگای ضعیف تر از خودشه به اون حمله کرد و پرید روش و یکی از پنجه هاش رو گذاشت روی گردن مین که تکون نخوره و با اون یکی پنجه اش صورت مین رو چنگ زد مین تقلا میکرد که خودشو از دست یونگ بوک نجات بده اما اون قوی تر بود، مین واقعاً عصبی بود و خونش به جوش اومده بود و همین عصبانیت باعث شد ناخودآگاه رایحه ی رز و وانیلش به خوبی به مشام یونگ بوک برسه و یونگ بوک برای اینکه جذبش نشه سریع از روش بلند شد و پوزه اشو با دستش گرفت....
مین بلند شد و با نگاهی نفرت انگیز به یونگ بوک چشم دوخت
×دفعه ی بعد شکستت میدم عوضی
یونگ بوک پوزخند تمسخر آمیزی زد
_بی صبرانه منتظرشم دختر قبیله ی کیم و چرخید و در جهت مخالف مین شروع به حرکت کرد
ادامه دارد....
این ایده ی خودمه و درخواستی کسی نیست از نویسنده های عزیز خواهش میکنم کپی رایت نکنن تا الان چندتا از نوشته هامو با کمی تغییر توی پیجتون دیدم ولی چیزی به روتون نیوردم و خودمو با جمله ی "شاید درخواستی ها مث هم بود" گول زدم این دیگه درخواستی نیست پس اگر توی پیج هرکی ببینم پیجشو گزارش میکنم البته فقط نه با پیج خودم بلکه توسط 100 تا اکانت پیجش گزارش میشه پس لطفا بیاین باهم کنار بیایم گل های من🎀✨✨
(در ضمن رو حسابم با همتون نیست پس لطفاً گارد نگیرین)
#چند_پارتی
امگاورس؟!......
Part 1
(معرفی کوتاه)
کیم سونگمین: رئیس قبیله کیم، آلفایی قدرتمند و کمیاب با خزه (موهای تن گرگ رو خزه میگن) های قرمز بود و قوی ترین آلفا بین تموم آلفا ها بود و همچنین پدر مین بود....
میا: دختری از قبیله لی و همسر و جفت کیم سونگمین اون گرگینه ای امگا با خزه هایی سفید و محدود و مادر مین بود.....
مین: امگایی غالب 18 ساله که تنها دختر قبیله ی کیم بود، اون دختری شیطون، سرکش و توله گرگی بازیگوش بود خزه های اون سفید با رگه های قرمز بود که به راحتی میشد اونو از روی خزه هاش بشناسن و بفهمن اون دختر کیه...
مین همیشه از سر کارهایی که بهش محول میشد فرار میکرد و میرفت توی جنگل جایی که پدرش میگفت خطرناکه و هروقت میفهمید مین رو تنبیه میکرد
یروز قرار بود میا یعنی مادر مین اون رو ببره معبد تا دعا کنه اما مین اینو دوست نداشت و متنفر بود چون بنظرش خیلی خسته کننده بود از اینکه ساعت ها اونجا بشینه و زمزمه ی عابد هارو بشنوه این کارها رو تلف کردن وقت میدونست پس وقتی مادرش چشماشو بست و مشغول دعا کردن شد دوباره فرار کرد و رفت سمت جنگل و وقتی رسید اونجا یعنی جایی که همیشه میرفت روی یک تخته سنگ بزرگی که روی یه پرتگاه رو به روی ابشار بود رسید دید یه گرگ با خزه های بلوند و با رگه های خاکستری سر جاش نشسته اون عصبی شد و گفت:
× هی تو...از سر جام بلند شو
گرگی که بنظر آلفا میومد گوشاشو تکون داد و بلند شد و برگشت طرف مین و گفت:
_اینجا جنگله و برای همه ی گرگ هاست کوچولو و تو نمیتونی بهم دستور بدی
هردو تاشون مغرور و جوون بودن یونگ بوک از قبیله لی بود و قبیله اش رقیب قبیله کیم بود چون از وقتی که مادر مین با پدرش ازدواج کرده بود خانواده اش مادرشو از قبیله اشون طرد کرده بودن و با قبیله ی کیم دشمن شده بودن مین عصبی شد و به طرف یونگ بوک حمله ور شد اما یونگ بوک سریع تر واکنش نشون داد و جاخالی داد و مین پخش زمین شد خزه هاش گِلی شد و دوباره برای حمله رفت سمت یونگ بوک، یونگ بوک هم از روی غرور آلفاییش بدون اینکه در نظر بگیره مین یه امگای ضعیف تر از خودشه به اون حمله کرد و پرید روش و یکی از پنجه هاش رو گذاشت روی گردن مین که تکون نخوره و با اون یکی پنجه اش صورت مین رو چنگ زد مین تقلا میکرد که خودشو از دست یونگ بوک نجات بده اما اون قوی تر بود، مین واقعاً عصبی بود و خونش به جوش اومده بود و همین عصبانیت باعث شد ناخودآگاه رایحه ی رز و وانیلش به خوبی به مشام یونگ بوک برسه و یونگ بوک برای اینکه جذبش نشه سریع از روش بلند شد و پوزه اشو با دستش گرفت....
مین بلند شد و با نگاهی نفرت انگیز به یونگ بوک چشم دوخت
×دفعه ی بعد شکستت میدم عوضی
یونگ بوک پوزخند تمسخر آمیزی زد
_بی صبرانه منتظرشم دختر قبیله ی کیم و چرخید و در جهت مخالف مین شروع به حرکت کرد
ادامه دارد....
این ایده ی خودمه و درخواستی کسی نیست از نویسنده های عزیز خواهش میکنم کپی رایت نکنن تا الان چندتا از نوشته هامو با کمی تغییر توی پیجتون دیدم ولی چیزی به روتون نیوردم و خودمو با جمله ی "شاید درخواستی ها مث هم بود" گول زدم این دیگه درخواستی نیست پس اگر توی پیج هرکی ببینم پیجشو گزارش میکنم البته فقط نه با پیج خودم بلکه توسط 100 تا اکانت پیجش گزارش میشه پس لطفا بیاین باهم کنار بیایم گل های من🎀✨✨
(در ضمن رو حسابم با همتون نیست پس لطفاً گارد نگیرین)
- ۴۱۰
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط