ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 2
مین هم برگشت به قبیله و اولین امگا که اونو با لباس زخمی و خراش چنگ روی گونه اش دید رفت طرفشو گفت:
"بانوی من چیشده؟ " و باعث شد همه نگاهشونو بدن به مین....
مین بهشون توجه نکرد و با همون اخم وسط ابروهاش داشت میرفت پیش پدرش که وسط مهم ترین جلسه بود و اصلا براش مهم نبود که پدرش جلسه داره توی راه مادرش اونو دید و اول توجه نکرد به صورتش و لباساش و شروع کرد به غر غر کردن و گفت:" هی کیم مین چطور جرعت کر...."میخواست ادامه بده که صورتشو دید میا با نگرانی رفت سمت مین و دو طرف صورتشو گرفت و گفت:) هی مین....چ...چیشده" مین هنوز هم عصبی بود و زد زیر دست مادرش و راهشو ادامه داد...
با عصبانیت در کلبه رو باز کرد و رفت داخل، همه ی آلفا های قدرتمند قبیله از جمله پدرش چشمشونو دادن به اون...
مین از سر عصبانیتی که از یونگ بوک داشت فریاد زد
×همتون برین بیرون، همین الانن
همه نگاهشونو از مین گرفتن و دادن به رئیسشون و سونگمین با سر رفتنشونو تائید کرد...
همه بعد از یه تعظیم 90 درجه رو به رئیسشون رفتن بیرون سونگمین با خونسرد ترین و ترسناک ترین حالت ممکن که لرز به تن هر آلفا، امگا و بتایی می انداخت لب باز کرد
"چی باعث شده دختر کوچولوی من انقد عصبی بشه و همچین گستاخی از خودش نشون بده؟"
مین متوجه ی کاری که کرد شده بود اما باز هم عصبی بود
×جانشین رئیس قبیله لی...
"خب"
اشک توی چشماش جمع شد و بغض کرد
×ا...اون منو با گستاخی زیاد تحقیر کرد و بهم حمله کرد(شروع کرد به گریه)
"کجا این اتفاق افتاد؟"
×داخل..هق..داخل جن...جنگل
"مگه بهت نگفتم نری اونجا؟ هنوز متوجه نشدی اونجا چقد خطرناکه؟"
×کمکم کن پدر باید شکستش بدم
سونگمین هنوز نگاهش سرد و ترسناک بود، از روی صندلیش بلند شد و رفت سمت مین و از کنارش رد شد که بره بیرون از کلبه و در همین حین گفت:
"من بهت هشدار داده بودم که تنهایی نری داخل جنگل اما گوش نکردی حالا این موضوع به خودت ربط داره و من دخالتی نمیکنم" و بعد رفت بیرون
مین از عصبانیت زیاد تمامی صندلی های چوبی وسط کلبه رو به اینطرف و اونطرف پرت کرد و با تموم قدرتی که داشت شروع کرد به فریاد زدن
مادرش میخواست بره داخل که سونگمین مانعش شد و گفت:
"بزار تنها باشه"
میا: "اما اون صورتش زخمی شده بود و خونریزی داشت"
"گفتم بزار تنها باشه هروقت آروم بشه خودم میرم دیدنش و باهاش حرف میزنم"
در همین حین مین از توی کلبه ی جلسات بیرون اومد و بدون توجه به پدر و مادرش که داشتن نگاهش میکردن رفت سمت کلبه ی خودش
وقتی وارد کلبه اش شد خودشو انداخت روی تختش که با پوست گوزن پوشیده شده بود و شروع کرد به گریه کردن صورتش توی تخت فرو رفته بود و حالا از حرص زیاد داد بلندی زد که توی تخت خفه شد
از اینکه برای اولین بار بجای احترام یه نفر تحقیرش کرده بود واقعا بهش برخورده بود مین همیشه مورد احترام افراد قبیله قرار میگرفت و فکر میکرد حتی بیرون از قبیله اش هم قراره وقتی فردی از قبیله ای دیگه رو میبینه اون بهش احترام بزاره اما اینطور نبود
توی دلش هزاران بار به یونگ بوک فحش داد و بعد بلند شد و کاغذ و قلمی برداشت و داشت سعی میکرد با نقشه کشیدن یونگ بوک رو شکست بده و این وسط هیچ اهمیتی به لباسای پاره اش و زخم روی گونه اش نمیداد و فقط به فکر انتقام بود...
ادامه دارد.....
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
Part 2
مین هم برگشت به قبیله و اولین امگا که اونو با لباس زخمی و خراش چنگ روی گونه اش دید رفت طرفشو گفت:
"بانوی من چیشده؟ " و باعث شد همه نگاهشونو بدن به مین....
مین بهشون توجه نکرد و با همون اخم وسط ابروهاش داشت میرفت پیش پدرش که وسط مهم ترین جلسه بود و اصلا براش مهم نبود که پدرش جلسه داره توی راه مادرش اونو دید و اول توجه نکرد به صورتش و لباساش و شروع کرد به غر غر کردن و گفت:" هی کیم مین چطور جرعت کر...."میخواست ادامه بده که صورتشو دید میا با نگرانی رفت سمت مین و دو طرف صورتشو گرفت و گفت:) هی مین....چ...چیشده" مین هنوز هم عصبی بود و زد زیر دست مادرش و راهشو ادامه داد...
با عصبانیت در کلبه رو باز کرد و رفت داخل، همه ی آلفا های قدرتمند قبیله از جمله پدرش چشمشونو دادن به اون...
مین از سر عصبانیتی که از یونگ بوک داشت فریاد زد
×همتون برین بیرون، همین الانن
همه نگاهشونو از مین گرفتن و دادن به رئیسشون و سونگمین با سر رفتنشونو تائید کرد...
همه بعد از یه تعظیم 90 درجه رو به رئیسشون رفتن بیرون سونگمین با خونسرد ترین و ترسناک ترین حالت ممکن که لرز به تن هر آلفا، امگا و بتایی می انداخت لب باز کرد
"چی باعث شده دختر کوچولوی من انقد عصبی بشه و همچین گستاخی از خودش نشون بده؟"
مین متوجه ی کاری که کرد شده بود اما باز هم عصبی بود
×جانشین رئیس قبیله لی...
"خب"
اشک توی چشماش جمع شد و بغض کرد
×ا...اون منو با گستاخی زیاد تحقیر کرد و بهم حمله کرد(شروع کرد به گریه)
"کجا این اتفاق افتاد؟"
×داخل..هق..داخل جن...جنگل
"مگه بهت نگفتم نری اونجا؟ هنوز متوجه نشدی اونجا چقد خطرناکه؟"
×کمکم کن پدر باید شکستش بدم
سونگمین هنوز نگاهش سرد و ترسناک بود، از روی صندلیش بلند شد و رفت سمت مین و از کنارش رد شد که بره بیرون از کلبه و در همین حین گفت:
"من بهت هشدار داده بودم که تنهایی نری داخل جنگل اما گوش نکردی حالا این موضوع به خودت ربط داره و من دخالتی نمیکنم" و بعد رفت بیرون
مین از عصبانیت زیاد تمامی صندلی های چوبی وسط کلبه رو به اینطرف و اونطرف پرت کرد و با تموم قدرتی که داشت شروع کرد به فریاد زدن
مادرش میخواست بره داخل که سونگمین مانعش شد و گفت:
"بزار تنها باشه"
میا: "اما اون صورتش زخمی شده بود و خونریزی داشت"
"گفتم بزار تنها باشه هروقت آروم بشه خودم میرم دیدنش و باهاش حرف میزنم"
در همین حین مین از توی کلبه ی جلسات بیرون اومد و بدون توجه به پدر و مادرش که داشتن نگاهش میکردن رفت سمت کلبه ی خودش
وقتی وارد کلبه اش شد خودشو انداخت روی تختش که با پوست گوزن پوشیده شده بود و شروع کرد به گریه کردن صورتش توی تخت فرو رفته بود و حالا از حرص زیاد داد بلندی زد که توی تخت خفه شد
از اینکه برای اولین بار بجای احترام یه نفر تحقیرش کرده بود واقعا بهش برخورده بود مین همیشه مورد احترام افراد قبیله قرار میگرفت و فکر میکرد حتی بیرون از قبیله اش هم قراره وقتی فردی از قبیله ای دیگه رو میبینه اون بهش احترام بزاره اما اینطور نبود
توی دلش هزاران بار به یونگ بوک فحش داد و بعد بلند شد و کاغذ و قلمی برداشت و داشت سعی میکرد با نقشه کشیدن یونگ بوک رو شکست بده و این وسط هیچ اهمیتی به لباسای پاره اش و زخم روی گونه اش نمیداد و فقط به فکر انتقام بود...
ادامه دارد.....
- ۲۸۹
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط