{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشق

۳ عاشق

پارت ۸

ویو ا/ت
اینجا کجاس؟ من توی یه باغم؟ مگه رو تخت نبودم چیشد حتما دارم توهم میزنم پاشدم رفتیم یکم راه برم و دور و اطراف و ببینم جای آشنایی نبود نمیشناختمش
ا/ت: اینجا کجاس
داشتم اطراف و نگاه میکردم که یعدفه .........
تهیونگ : سلام بیبی من چطوری
یهو برگشتم و با کسی که دیدم تعجب کردم تهیونگ اینجا چیکار میکنه؟
ا/ت: تهیونگ ما کجاییم؟ اینجا کجاس
تهیونگ : تو داری رویا میبینی ا/ت
ا/ت : رویا؟
تهیونگ : اره رویا من اوردمت به این رویا
ا/ت: فکنم عقل تو از دست دادی
تهیونگ : نه ندادم فک میکنی ما آدمیم؟
ا/ت : تهیونگ پس این اسکل فرض کردی منو
تهیونگ : ما ۳ تا آدم نیستیم....
ا/ت: 🤣 اونوقت حتما فضایی این بسه شوخی
تهیونگ : ا/ت تو نفهمیدی و شایدم نفهمی ولی بهت دارم هشدار میدم برو
ا/ت : خود تو بودی که گفتی بمونم جاییم ندارم برم
تهیونگ: من دوست دارم نمی خوام اون ۲ تا کاریت کنن میفهمی نمی خوام اذیت شی من عاشقتم
ا/ت: برام مهم نیست برام ارزشی نداره
تهیونگ: هعیی الان یعنی من برات بی ارزشم؟
ا/ت: اره چون دوست ندارم

ویو تهیونگ
وقتی اینو فهمیدم دپرس شدم گفتم.
تهیونگ : بهتره دیگه برم
ا/ت: کجا؟
تهیونگ : تو واقعیت
ا/ت : هعی وایسا
تا اینو گفتم نبود یعدفه انگار که نفسم بند اومده باشه. کسی خفه ام کنه چشمام و باز کردم
ا/ت: هه هه هه چیشده من چرا( نفس )
ا/ت : من خواب دیدم؟
اون یه خواب بود؟ پس چرا انقدر واقعی بود برای چی؟ هنوز نمی دونستم چی شد وای کوک پیشم بود الان نیست حتما رفته بهتر بره فعلا فکرم مشغوله
ا/ت : اگه تهیونگ راست گفته باشه چی؟
هعی نههه اون یه خوابه ول کن خواب وجود نداره قرار نیست هر چی میبینی به واقعیت تبدیل شه
بلند شدم رفتم حموم واقعا به دوش آب سرد نیاز داشتم اونم خیلی زیاددد
اومدم بیرون حوله رو ور داشتم و کارای لازم و کردم لباسمو پوشیدم موهامو فر کردم و رفتم پایین که دیدم هر ۳ تاشون نشستن دور میز رفتیم کنارشون و سلام کردم
ا/ت: سلام
کوک: سلام صبح بخیر
جیمین : سلام
تهیونگ: ........
هیچی نگفت چرا؟ یه سلام بود فقط چیشده ازم بدش اومده؟ اصلا چرا برام مهمه من از این عمارت میرم زودتر نمی خوام اینجا بمونم
نشستم و صبحونه خودم داشتم پا میشدم که برم اتاقم که جیمین دستمو کشید
جیمین : هعی انقدر نرو تو اتاق یکم با ما حرف بزن
ا/ت: درباره؟
جیمین : هر چی دوست داری
ا/ت: من چیزی دوست ندارم
دستمو از دستش کشیدم و رفتم تو اتاقم دراز کشیدم با اینکه تازه بیدار شده بودم ولی بازم خوابم میومد داشت خوابم میبرد که در اتاق باز شد توجهی بهش نکردم یکی اومد تو اومد کنار تختم بعد چند دقیقه دراز کشید پشتم بغلم کرد تعجب کردم برگشتم که ببینم کیه
جیمین : بزار همینطوری بمونیم خواهش میکنم
هیچی نگفتم اگه اینو میخواست خوب باشه گرفتم خوابیدم

چشمام هنوز رو هم نرفته بود که....
جیمین : میدونی خیلی نازی وقتی میخوابی دوست دارم بچلونمت حیف که خوابی
یعنی انقدر براش ناز بودم احساس کردم بدنش به بدنم نزدیک تر شد سر شونمون بوسید
جیمین : دوست دارم
هیچ نگفتم اون دوسم نداره فقط داره ادای دوست داشتن در میاره همین هیچ پسری از من خوشش نمیاد یه عالمه دختر ریخته اون بیرون میره پیش همونا یه روزی دیگه حوصله نداشتم فکر و خیال کنم که خوابم برد .............

خماریییی امیدوارم دوست داشته باشین پیشنهاد بدین روند داستان و چطوری ببرم جلو 🥺😁
لایک و کامنت فراموش نشه
دیدگاه ها (۴)

بخدا ااااا درسام زیاده هه هشتمم یکمی مراعات حال کنین ولییی ...

3 عاشق پارت ۷ ویو ا/ت منو انداخت رو کولش و برد حموم لباسامو ...

۳ عاشق پارت ۴ ویو ا/تیه نوری به چشام میخورد بدنم گرفته رود و...

۳ عاشق پارت ۵ ویو ا/ت رفتم تو سالن دیدم یکیشون داره صبحونه آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط