سایههای عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایان
سایههای عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایان
چراغها دوباره روشن شدند.
سامان نبود.
جونگکوک سریع به اطراف نگاه کرد.
ـ درها رو ببندید!
نگهبانها همهی خروجیها را بستند، اما هیچ اثری از سامان نبود.
ات به جونگکوک نزدیک شد.
ـ نامه چی میگفت؟
جونگکوک دوباره آن را خواند.
این بار ادامهی نامه را پیدا کرد؛ بخشی که تا آن لحظه پشت کاغذ تا شده بود.
ـ «سامان خائن نیست... او تنها کسی است که میتواند تو را به حقیقت برساند.»
ات با تعجب گفت:
ـ پس سامان کجاست؟
آرمان به دیوار روبهرو اشاره کرد.
ـ تونل.
همه به سمت تونل رفتند.
چند دقیقه بعد، سامان را در انتهای تونل پیدا کردند. دستهایش بسته شده بود و کنار او همان مردی ایستاده بود که دنبال نامه میگشت.
جونگکوک جلو رفت.
ـ تموم شد.
مرد خندید.
ـ هنوز نه.
جونگکوک نامه را بالا گرفت.
ـ این نامه همهچیز رو ثابت میکنه. پدرم قبل از مرگش عمارت رو برای من گذاشته و آرمان هم شاهدشه.
آرمان سرش را تکان داد.
ـ درسته.
مرد برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگهبانها او را گرفتند.
سامان آزاد شد و با عصبانیت گفت:
ـ من از اول میگفتم بهم اعتماد کن!
ات بهش نگاه کرد.
ـ خب ما هم اعتماد کردیم، فقط یه کم دیر.
سامان با تعجب گفت:
ـ یه کم؟!
جونگکوک خندید.
برای اولین بار بعد از مدتها، فضای سنگین عمارت کمی آرام شد.
صبح روز بعد، نور خورشید از پنجرههای عمارت وارد شد.
ات کنار پنجره ایستاده بود.
جونگکوک کنارش آمد.
ـ بالاخره تموم شد.
ات لبخند زد.
ـ نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ نه؟
ـ حالا تازه زندگی توی این عمارت شروع میشه.
جونگکوک به عمارت نگاه کرد.
رازهای زیادی پشت آن دیوارها پنهان شده بود، اما مهمترین راز دیگر فاش شده بود:
سایههای عمارت سیاه بالاخره کنار رفته بودند.
و از آن روز به بعد، عمارت دیگر فقط یک خانهی تاریک و پر از راز نبود.
خانهای بود که ات، جونگکوک، آرمان و سامان در آن تصمیم گرفتند گذشته را پشت سر بگذارند.
جونگکوک آخرین صفحهی نامهی پدرش را خواند:
«از سایهها نترس؛ گاهی نور درست پشت آنهاست.»
و اینگونه...
سایههای عمارت سیاه به پایان رسید.
پایان
چراغها دوباره روشن شدند.
سامان نبود.
جونگکوک سریع به اطراف نگاه کرد.
ـ درها رو ببندید!
نگهبانها همهی خروجیها را بستند، اما هیچ اثری از سامان نبود.
ات به جونگکوک نزدیک شد.
ـ نامه چی میگفت؟
جونگکوک دوباره آن را خواند.
این بار ادامهی نامه را پیدا کرد؛ بخشی که تا آن لحظه پشت کاغذ تا شده بود.
ـ «سامان خائن نیست... او تنها کسی است که میتواند تو را به حقیقت برساند.»
ات با تعجب گفت:
ـ پس سامان کجاست؟
آرمان به دیوار روبهرو اشاره کرد.
ـ تونل.
همه به سمت تونل رفتند.
چند دقیقه بعد، سامان را در انتهای تونل پیدا کردند. دستهایش بسته شده بود و کنار او همان مردی ایستاده بود که دنبال نامه میگشت.
جونگکوک جلو رفت.
ـ تموم شد.
مرد خندید.
ـ هنوز نه.
جونگکوک نامه را بالا گرفت.
ـ این نامه همهچیز رو ثابت میکنه. پدرم قبل از مرگش عمارت رو برای من گذاشته و آرمان هم شاهدشه.
آرمان سرش را تکان داد.
ـ درسته.
مرد برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگهبانها او را گرفتند.
سامان آزاد شد و با عصبانیت گفت:
ـ من از اول میگفتم بهم اعتماد کن!
ات بهش نگاه کرد.
ـ خب ما هم اعتماد کردیم، فقط یه کم دیر.
سامان با تعجب گفت:
ـ یه کم؟!
جونگکوک خندید.
برای اولین بار بعد از مدتها، فضای سنگین عمارت کمی آرام شد.
صبح روز بعد، نور خورشید از پنجرههای عمارت وارد شد.
ات کنار پنجره ایستاده بود.
جونگکوک کنارش آمد.
ـ بالاخره تموم شد.
ات لبخند زد.
ـ نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ نه؟
ـ حالا تازه زندگی توی این عمارت شروع میشه.
جونگکوک به عمارت نگاه کرد.
رازهای زیادی پشت آن دیوارها پنهان شده بود، اما مهمترین راز دیگر فاش شده بود:
سایههای عمارت سیاه بالاخره کنار رفته بودند.
و از آن روز به بعد، عمارت دیگر فقط یک خانهی تاریک و پر از راز نبود.
خانهای بود که ات، جونگکوک، آرمان و سامان در آن تصمیم گرفتند گذشته را پشت سر بگذارند.
جونگکوک آخرین صفحهی نامهی پدرش را خواند:
«از سایهها نترس؛ گاهی نور درست پشت آنهاست.»
و اینگونه...
سایههای عمارت سیاه به پایان رسید.
پایان
- ۵۳
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط