فیک شوگا
فیک شوگا
گذر سالها
port 16
فلش بک به زمان رسیدن
ویو ا.ت
استرس کل بدنمو فرا گرفته بود بعد گذشت چند سال دوباره قراره خاله جونگسو و عمو و یوراا و جیهوو رو ببینم از یه طرف حس دلتنگی داشتم و میخواستم دوباره خانواده دومم و ببینم ولی ... ولی چقدر جای یونا خالیه .... دلم برات تنگ شده یونا بعد از دیدار خانوادت حتما میام پیشت ...
تهیونگ:رسیدیم
شوگا:خب پیاده شیم
به همراه پسرا پیاده شدیم با تمام استرس و دلتنگی که داشتم دست و پاهام سست شده بود تمام توانمو جمع کردم و انگشتمو به سمت زنگ خونه بردم و فشار دادم
چند ثانیه بعد صدایی اومد صدای یه دختر نوجوون اون صدای یورا بود
یورا:بفرمایید کاری داشتید
ا.ت:یورا منم ا.تت
یورا:جیغ مامان بیا ا.ت اومده
و در باز شد
همراه پسرا رفتیم به طبقه چهارم
در رو زدم که یورا واکرد و خاله و جیهوو و عمو از پشت یورا نمایان شدم
داشتم نگاهشون میکردم که یهو یورا پرید بغلم
یورا:وایی دختر چقدر دلم برات تنگ شده بود
ا.ت:منم همینطور قربونت برم
همینطور که یورا تو بغلم بود اشکام مثل ابر بهاری شروع به ریختن کردن و یورا از بغلم بیرون اومد و رفتم سمت خاله و به تمام توانم بغلش کردم
ا.ت:خاله میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
خاله :منم همینطور عزیزکم
از بغلش در اومدم که عمو گفت :
حال قلب دخترم خوبه
با چشای اشکی جواب دادم :
اره عمو از وقتی که شمارو دید حالش بهترم شده
که یهو جیهوو پرید بغلم
جیهوو:همه رو بغل میکنی منو نه بی انصاف
متقابلاً بغلش کردم و گفتم
ا.ت:مگه میشه تورو یادم بره آخه
تهیونگ:سلام به همگی
همه : سلام
عمو جیمین و شوگا رو نشون داد و گفت:معرفی نمیکنید
ا.ت:چرا اینها دوستامون هستن
شوگا:من مین یونگی هستم همکلاس ا.ت و دوست ا.ت و تهیونگ
جیمین:منم پارک جیمین هستم دوست ا.ت و تهیونگ
همه :خوشوقتیم
.
.
.
پایان پارت ۱۶
از این به بعد پارت هارو این مدلی مینویسم چون عکس ها قاطی پاتی میاد به خاطر همین
♥️حمایت♥️
گذر سالها
port 16
فلش بک به زمان رسیدن
ویو ا.ت
استرس کل بدنمو فرا گرفته بود بعد گذشت چند سال دوباره قراره خاله جونگسو و عمو و یوراا و جیهوو رو ببینم از یه طرف حس دلتنگی داشتم و میخواستم دوباره خانواده دومم و ببینم ولی ... ولی چقدر جای یونا خالیه .... دلم برات تنگ شده یونا بعد از دیدار خانوادت حتما میام پیشت ...
تهیونگ:رسیدیم
شوگا:خب پیاده شیم
به همراه پسرا پیاده شدیم با تمام استرس و دلتنگی که داشتم دست و پاهام سست شده بود تمام توانمو جمع کردم و انگشتمو به سمت زنگ خونه بردم و فشار دادم
چند ثانیه بعد صدایی اومد صدای یه دختر نوجوون اون صدای یورا بود
یورا:بفرمایید کاری داشتید
ا.ت:یورا منم ا.تت
یورا:جیغ مامان بیا ا.ت اومده
و در باز شد
همراه پسرا رفتیم به طبقه چهارم
در رو زدم که یورا واکرد و خاله و جیهوو و عمو از پشت یورا نمایان شدم
داشتم نگاهشون میکردم که یهو یورا پرید بغلم
یورا:وایی دختر چقدر دلم برات تنگ شده بود
ا.ت:منم همینطور قربونت برم
همینطور که یورا تو بغلم بود اشکام مثل ابر بهاری شروع به ریختن کردن و یورا از بغلم بیرون اومد و رفتم سمت خاله و به تمام توانم بغلش کردم
ا.ت:خاله میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
خاله :منم همینطور عزیزکم
از بغلش در اومدم که عمو گفت :
حال قلب دخترم خوبه
با چشای اشکی جواب دادم :
اره عمو از وقتی که شمارو دید حالش بهترم شده
که یهو جیهوو پرید بغلم
جیهوو:همه رو بغل میکنی منو نه بی انصاف
متقابلاً بغلش کردم و گفتم
ا.ت:مگه میشه تورو یادم بره آخه
تهیونگ:سلام به همگی
همه : سلام
عمو جیمین و شوگا رو نشون داد و گفت:معرفی نمیکنید
ا.ت:چرا اینها دوستامون هستن
شوگا:من مین یونگی هستم همکلاس ا.ت و دوست ا.ت و تهیونگ
جیمین:منم پارک جیمین هستم دوست ا.ت و تهیونگ
همه :خوشوقتیم
.
.
.
پایان پارت ۱۶
از این به بعد پارت هارو این مدلی مینویسم چون عکس ها قاطی پاتی میاد به خاطر همین
♥️حمایت♥️
۵.۶k
۱۷ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.