{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p32

چند متر دورتر، مینهو هنوز عمو را به دیوار سنگی عمارت فشار داده بود.یقه‌ی مرد در مشت او مچاله شده بود. صورت عمو از خشم و ترس درهم‌رفته بود و یکی از لب‌هایش از برخورد با مشت مینهو خون‌آلود شده بود.مشت مینهو به دیوار، درست کنار سر او، کوبیده شد. صدای برخورد آن‌قدر سنگین بود که چند نفر ناخودآگاه برگشتند. تو حق نداری اسم خواهر منو به زبون بیاری. تو حتی حق نداری به نفس‌کشیدن اون فکر کنی.ـ اون دختر همیشه باعث دردسر بود! ما فقط—مینهو یقه‌اش را کشید و او را از دیوار جدا کرد.ـ فقط چی؟مرد نتوانست جواب بدهد.در همان لحظه، سایه‌ی بنگچان روی زمین افتاد.مینهو سرش را چرخاند.و یونا را دید.برای یک ثانیه، دنیا برایش ایستاد.دست‌هایش هنوز یقه‌ی عمویش را گرفته بودند؛ اما تمام توجهش به خواهرش بود.مینهو به‌سرعت عمو را رها کرد.مرد روی زمین افتاد، اما مینهو حتی نگاهش هم نکرد.ـ یونا…صدای مینهو عوض شده بود.بنگچان به سمت او آمد.ـ حالش خوب نیست. باید همین الان برسونیمش بیمارستان.مینهو چند قدم جلو رفت، اما وقتی خواست به یونا نزدیک شود، دختر در آغوش بنگچان تکان خورد و نفس کوتاهی از ترس کشید.مینهو ایستاد.نگاهش روی صورت خواهرش ماند. او فهمید یونا هنوز در وضعیت عادی نیست. هنوز نمی‌دانست کجاست. هنوز هر حرکت ناگهانی می‌توانست او را دوباره به همان وحشت بازگرداند.مینهو با صدایی آرام‌تر پرسید:ـ زخمی شده؟ـ بله.بنگچان به سختی خشمش را کنترل می‌کرد.ـ چند ضربه بهش زدن. وضعیتش رو دقیق نمی‌دونم. باید دکتر معاینه‌اش کنه.ـ من باید…مینهو به سمت عمارت برگشت.بنگچان محکم گفت:ـ مینهو.مینهو ایستاد.ـ اول باید یونا رو به بیمارستان برسونیم.مینهو به او نگاه کرد. در چشم‌هایش میل به برگشتن و نابودکردن همه‌چیز موج می‌زد.ـ اون‌ها هنوز داخلن.ـ افراد من هستن.ـ بنگچان، اون زن هنوز...ـ می‌دونم.بنگچان نگاه کوتاهی به یونا انداخت. دختر هنوز در آغوشش پنهان بود و نفس‌های لرزانش به گردن او می‌خورد.ـ الان مهم‌ترین چیز یوناست. اگه ما اینجا بمونیم، ممکنه حالش بدتر بشه.مینهو چند ثانیه چیزی نگفت.بعد به افرادش نگاه کرد.ـ ماشین رو آماده کنید بنگچان سرش را کمی به سمت عمارت چرخاند.ـ عمو و زن‌عمو رو بگیرید و دست‌ها و پاهاشون رو ببندید یکی از افراد پرسید:و بعد؟ ـ وقتی مطمئن شدید داخل عمارت هستن، آتیش بزنید.صدای زن‌عمو از داخل عمارت بلند شد جیغ می‌زد، تهدید می‌کرد و کمک می‌خواست. اما این بار، صدایش دیگر برای یونا معنایی نداشت او آن‌قدر در آغوش بنگچان فرو رفته بود که هیچ‌چیز جز ضربان قلب او را نمی‌شنید.بعد سوار ماشین شدند
دیدگاه ها (۰)

p31

p30

پارت ۳۹ مرد مسلح چند قدم جلو آمد.جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آری...

p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط