p31
نگاهش به تاریکی انباری چرخید؛ به دیوارهای نمکشیده، جعبههای پوسیده، قفل زنگزده و گوشهای که یونا سالها از آن بهعنوان خانهاش استفاده کرده بود.بنگچان نمیتوانست باور کند کسی میتوانست چنین جایی را خانهی یک انسان بداند.یونا را در جایی حبس کرده بودند که حتی هوا هم در آن احساس خفگی میکرد.دست بنگچان پشت سر یونا متوقف شد.برای یک لحظه، چهرهاش کاملاً بیاحساس شد.همان چهرهای که افرادش از دیدنش میترسیدند.همان نگاه سردی که پیش از صدور حکم در چشمان رئیس یاقوت سیاه مینشست.اما یونا دوباره انگشتانش را در لباس او فشرد.ـ نرو…این کلمه، خشم بنگچان را به سمت دیگری برد.نه به سمت یونا.به سمت تمام کسانی که باعث شده بودند او از رفتن بترسد.بنگچان دوباره به او نگاه کرد. نگاهش در برابر یونا نرم شد، اما صدایش هنوز در عمق خود خشونت مهارنشدهای داشت.ـ من اینجام. دیگه هیچکس بهت دست نمیزنه.یونا چیزی نگفت.چشمهایش هنوز بسته بود و سرش در گودی گردن بنگچان پنهان مانده بود.بنگچان خیلی آرام ادامه داد:ـ بهت قول میدم، پرنسس. هیچکس دیگه نمیتونه تو رو به اینجا برگردونه.در بیرون از انباری، صدای درگیری هنوز شنیده میشد.صدای فریاد مینهو.صدای برخورد بدنها با دیوار.بنگچان برای چند ثانیه به درگاه انباری نگاه کرد. بعد بیآنکه یونا را از خودش جدا کند، دستش را زیر زانوهای او برد و دست دیگرش را پشت کمرش گذاشت.یونا با حرکت ناگهانی بدنش کمی تکان خورد و نفس لرزانی کشید.ـ بنگچان…ـ آروم باش. میبرمت بیرون.ـ نمیخوام… تنها بمونم.ـ قرار نیست تنها بمونی.بنگچان او را از روی زمین بلند کرد.بدن یونا هنوز میلرزید، اما وقتی از زمین جدا شد، انگار بخشی از وحشتش هم از او فاصله گرفت.بنگچان آهسته از انباری بیرون آمد.نور چراغهای حیاط برای چشمهای یونا که مدت زیادی در تاریکی مانده بودند، تیز و آزاردهنده بود. او صورتش را بیشتر در گردن بنگچان پنهان کرد و پلکهایش را محکم بست.بنگچان همان لحظه متوجه شد.ـ چراغها اذیتت میکنن؟یونا پاسخی نداد، اما انگشتانش دور گردن او محکمتر شدند.بنگچان سرش را بالا آورد.ـ چراغها رو خاموش کنید!یکی از افراد فوراً فرمان را تکرار کرد. چند نور خاموش شدند و حیاط در روشنایی کمرنگی فرو رفت.بنگچان با گامهایی بلند اما حسابشده از میان افراد عبور کرد. هیچکس جرئت نمیکرد بیش از چند ثانیه به یونا نگاه کند. وضعیت او برای همه آشکار بود؛ صورت رنگپریده، لبهای ترکخورده، موهای پریشان و لباسهایی که گردوخاک و لکههای تیره روی آنها نشسته بود.اما کسی که از همه بدتر به نظر میرسید، بنگچان بود
- ۲۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط