{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_23


در آرام آرام باز شد.

نور کم‌سوی راهرو روی زمین افتاد و سایه‌ای بلند در آستانه ظاهر شد.

صدای مردی سرد و آشنا از تاریکی آمد:

«فکر نمی‌کردم این‌قدر زود پیداش کنید.»

یونا نفسش را حبس کرد.

چئون هه‌جون.

عمویش.

مردی با کت تیره، موهای نقره‌فام مرتب، و چهره‌ای که لبخندش بیشتر شبیه زخم بود تا مهربانی.

او قدمی داخل آمد و نگاهش را روی صندوق انداخت.

«حالا می‌فهمم چرا برادرزاده‌ام این‌همه دردسر شده.»

یونا با خشم گفت:

«شما اینجا چیکار می‌کنید؟»

هه‌جون لبخند زد.

«همین سوال رو باید از پدرت می‌پرسیدی، قبل از اینکه خیلی دیر بشه.»

جه‌هون جلو آمد.

«تو این پرونده‌ها دست داشتی؟»

هه‌جون با آرامش شانه بالا انداخت.

«دست داشتن؟ اسمش رو هر چی می‌خوای بذار. من فقط نذاشتم خاندان چئون سقوط کنه.»

یونا با صدایی لرزان اما محکم گفت:

«برای همین بابام مرد؟»

برای چند ثانیه، سکوت.

بعد هه‌جون خیلی آهسته جواب داد:

«بعضی آدم‌ها وقتی زیادی حقیقت می‌فهمن، خودشون علت مرگشون می‌شن.»

یونا بهت‌زده عقب رفت.

جه‌هون دستش را جلوی او گرفت.

«دروغ می‌گی.»

هه‌جون نگاهش را به جه‌هون دوخت.

«تو همیشه زیادی مطمئن حرف می‌زنی، چوی جه‌هون. شاید به همین خاطر هنوز زنده‌ای.»
دیدگاه ها (۰)

سایه_ای_در_خانه_چئون # part_24این بار نوبت جه‌هون بود که چشم...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_26بعد از صبحانه، یونا از سالن ب...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_22«پس پدرم داشت دنبال عموی من م...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_21جه‌هون با تردید به او نگاه کرد...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_3یونا چیزی نگفت. پشت سر عمه اش ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_5همه ساکت شدند .یونا که تا آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط