#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_28
تالار کنفرانس شرکت چئون، بزرگ، سرد و پر از شیشه و فلز بود.
روی دیوار، طرحهای اولیهی پروژهی ساحلی چئونسان در حال نمایش بود.
یونا وارد شد و حس کرد همهچیز علیه اوست.
میز بلند، صندلیهای رسمی، نگاههای بیرحم.
پدربزرگ در صدر نشست و گفت:
«امروز، از اینجا به بعد، بازی جدی میشه.»
سکوت.
«هر کی باید نشچن بده که واقعا شایستگی موندن تو این خونه و تو این شرکت رو داره یا نه.»
یونا به انگشتانش نگاه کرد که بهسختی از لرزش جلوگیری میکردند.
گوانهو ادامه داد:
«پروژهی ساحلی چئونسان، فقط یه پروژهی عمرانی نیست. این پروژه، آیندهی امپراتوری ماست. و کسی که بتونه بحران اون رو حل کنه ، یه قدم به جانشینی نزدیکتر میشه.»
بعد نگاهش را به یونا دوخت.
«یونا. تو شروع کن.»
همه نگاهها ناگهان به سمت او برگشت.
یونا نفس عمیقی کشید، پروندههایش را باز کرد و ایستاد.
«اگر بخوام خلاصه بگم، مشکل اصلی پروژه چئونسان، فقط زمین یا سرمایه نیست. مشکل اصلی، اعتماد ازدسترفتهست.»
چند نفر در سالن کمی به هم نگاه کردند.
یونا ادامه داد:
«من بررسی کردم. تأخیرها، قراردادهای ناقص، و جابهجاییهای مالی، فقط نشونهی بینظمی نیستند. نشونهی ایناند که کسی از داخل، عمداً پروژه رو به بنبست رسونده.»
پدربزرگ بیحرکت ماند.
یونا با جرأت بیشتری گفت:
«پس راهحل، فقط ساختن نیست. اول باید جلوی نشت اطلاعات، جعل قرارداد و نفوذ داخلی گرفته بشه. بعد تازه میشه پروژه رو نجات داد.»
برای چند لحظه، سکوت مطلق بود.
بعد، چئون گوانهو آهسته گفت:
«خوب بود.»
این دو کلمه، برای یونا مثل اولین نفس بعد از غرق شدن بود.
اما هنوز تمام نشده بود.
مینجه با تمسخر گفت:
«همهچیز قشنگه، تا وقتی که روی کاغذ باشه.»
یونا نگاهش کرد.
«تو اگر پیشنهاد بهتری داری، بگو.»
مینجه با خونسردی خندید.
«من لازم نیست بگم. بالاخره تو هنوز نمیدونی کدوم آدمها توی این شرکت دوستن و کدومها دشمن.»
# part_28
تالار کنفرانس شرکت چئون، بزرگ، سرد و پر از شیشه و فلز بود.
روی دیوار، طرحهای اولیهی پروژهی ساحلی چئونسان در حال نمایش بود.
یونا وارد شد و حس کرد همهچیز علیه اوست.
میز بلند، صندلیهای رسمی، نگاههای بیرحم.
پدربزرگ در صدر نشست و گفت:
«امروز، از اینجا به بعد، بازی جدی میشه.»
سکوت.
«هر کی باید نشچن بده که واقعا شایستگی موندن تو این خونه و تو این شرکت رو داره یا نه.»
یونا به انگشتانش نگاه کرد که بهسختی از لرزش جلوگیری میکردند.
گوانهو ادامه داد:
«پروژهی ساحلی چئونسان، فقط یه پروژهی عمرانی نیست. این پروژه، آیندهی امپراتوری ماست. و کسی که بتونه بحران اون رو حل کنه ، یه قدم به جانشینی نزدیکتر میشه.»
بعد نگاهش را به یونا دوخت.
«یونا. تو شروع کن.»
همه نگاهها ناگهان به سمت او برگشت.
یونا نفس عمیقی کشید، پروندههایش را باز کرد و ایستاد.
«اگر بخوام خلاصه بگم، مشکل اصلی پروژه چئونسان، فقط زمین یا سرمایه نیست. مشکل اصلی، اعتماد ازدسترفتهست.»
چند نفر در سالن کمی به هم نگاه کردند.
یونا ادامه داد:
«من بررسی کردم. تأخیرها، قراردادهای ناقص، و جابهجاییهای مالی، فقط نشونهی بینظمی نیستند. نشونهی ایناند که کسی از داخل، عمداً پروژه رو به بنبست رسونده.»
پدربزرگ بیحرکت ماند.
یونا با جرأت بیشتری گفت:
«پس راهحل، فقط ساختن نیست. اول باید جلوی نشت اطلاعات، جعل قرارداد و نفوذ داخلی گرفته بشه. بعد تازه میشه پروژه رو نجات داد.»
برای چند لحظه، سکوت مطلق بود.
بعد، چئون گوانهو آهسته گفت:
«خوب بود.»
این دو کلمه، برای یونا مثل اولین نفس بعد از غرق شدن بود.
اما هنوز تمام نشده بود.
مینجه با تمسخر گفت:
«همهچیز قشنگه، تا وقتی که روی کاغذ باشه.»
یونا نگاهش کرد.
«تو اگر پیشنهاد بهتری داری، بگو.»
مینجه با خونسردی خندید.
«من لازم نیست بگم. بالاخره تو هنوز نمیدونی کدوم آدمها توی این شرکت دوستن و کدومها دشمن.»
- ۸۸
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط