پارت ۲۵
پارت ۲۵
قطار با سرعت از روستا بیرون رفت.
طبیعت سرسبز و کوهستان های وسیع کم کم جایشان را به اسمان خراش ها و ساختمان های بلند دادند.
هوای بارانی، به افتابی تغییر کرد و باعث شد کاکاشی که پشت پنجره نشسته بود چشم هایش را ببندد.
K:"هتل میگیری؟"
از اوبیتو پرسید، مو مشکی خانی که دقیقا سرش را گذاشته بود روی پاهای او و توی گوشی اش ور میرفت.
انگار نه انگار که فقط چند ساعت از اعتراف کردنشان به هم گذشته.
ولی کاکاشی مشکلی نداشت.
به هر حال او از قبل میدانست اوبیتو عاشق تماس فیزیکی است.
"نه بابا کلا نصف روز میخوایم بمونیم." اوبیتو با کمی خنده گفت و اضافه کرد:"بعدش با قطار برمیگردیم."
K:"من هیچ کوفتی نیاوردم اصلا حس خوبی ندارم."
O:"حالا مثلا چی داشتی؟ کتاب خاک تو سری؟"
اوبیتو با شیطنت پرسید و چشم هایش از گوشی اش بالا امد تا به کاکاشی نگاه کند:"وارونه و خشن."
او اسم را طوری گفت که انگار کلید وارد شدن به جهنم است [که بود].
کاکاشی با خونسردی پلک زد:"چه مشکلی با اسمش داری؟"
و بلافاصله از گفتش پشیمان شد وقتی اوبیتو با اشاره ی دست توضیح داد.
اوبیتو دستش را برگرداند:"وارونه و..." بعد انگشتش را تند تند عقب جلو کرد:"خشن."
کاکاشی زیر ماسکش پوزخندی زد:"تقریبا داستانشم همینه."
O:"حدسشو میزدم."
اوبیتو با بازیگوشی گفت، بعد برای اینکه از کاکاشی واکنش بگیرد اضافه کرد:"فقط حدس اینکه یه ادم خونسرد مثل تو در واقع نوع خشنانه بخونه رو نمیزدم."
کاکاشی بلافاصله گفت:"من اونو شانسی خریدم."
و تقریبا صدایش موقع اعتراض بالا رفت.
ولی اوبیتو میدانست کاکاشی دروغ میگوید:"لعنتی، کلمه 'خشن' رسما توی ترکیب اسمیش هست."
کاکاشی رویش را برگرداند و پایش را انداخت روی پای دیگرش [از قصد برای اینکه سر اوبیتو از روی ران پایش بیفتد]:"هنوزم اتفاقیه."
●
عرق از پشت گردن کاکاشی میچکید و روی ستون فقراتش سر میخورد.
او فکرش را نمیکرد که هوا توی شهر های بیرون از روستا در این حد گرم باشد.
تقریبا میتوانست ببیند که اسفالت از شدت گرما موج میخورد، و او بیرون بیمارستان منتظر اوبیتو ایستاده بود.
وقتی به حدی رسید که حس کرد اگر دو ثانیه دیگر انجا بماند ذوب میشود، تصمیم گرفت برود داخل.
|اتاق انتظار|
کاکاشی تابلوی بالای سرش را خواند، بعد روی یکی از صندلی ها نشست.
بوی دارو و تهویه ی هوای داخل بیمارستان را کشید توی ریه هایش و داشت از فضای خنک و ساکت اتاق انتظار لذت میبرد که....
O:"بستنی میل دارید اقای جوان؟"
کاکاشی سرش را بالا اورد.
اوبیتو، با بستنی های توی دستش که انها را مثل گنج جلوی صورت او بالا گرفته بود.
کاکاشی با تنبلی دستش را بالا اورد:"هوم، ایده ی خوبیه."
و بستنی را گرفت و ماسکش را کشید پایین:"مامانبزرگت چطور بود؟"
اوبیتو انگشت شستش را بالا گرفت:"انرژی کافی برای بلند کردن یه کامیونو داشت."
K:"تو که گفتی مریضه."
O:"اون شب حالش بد شده بوده. الان فقط کافیه یه حرکت اشتباه ازت ببینه تا سرتو از دست بدی."
کاکاشی تماشا کرد که اوبیتو چطور با حالت دراماتیکی ادای مردن در میاورد، در حالی که با اولین لیس از بستنی اش، طعم خنک و شیرین توی دهانش پخش شد.
قطار با سرعت از روستا بیرون رفت.
طبیعت سرسبز و کوهستان های وسیع کم کم جایشان را به اسمان خراش ها و ساختمان های بلند دادند.
هوای بارانی، به افتابی تغییر کرد و باعث شد کاکاشی که پشت پنجره نشسته بود چشم هایش را ببندد.
K:"هتل میگیری؟"
از اوبیتو پرسید، مو مشکی خانی که دقیقا سرش را گذاشته بود روی پاهای او و توی گوشی اش ور میرفت.
انگار نه انگار که فقط چند ساعت از اعتراف کردنشان به هم گذشته.
ولی کاکاشی مشکلی نداشت.
به هر حال او از قبل میدانست اوبیتو عاشق تماس فیزیکی است.
"نه بابا کلا نصف روز میخوایم بمونیم." اوبیتو با کمی خنده گفت و اضافه کرد:"بعدش با قطار برمیگردیم."
K:"من هیچ کوفتی نیاوردم اصلا حس خوبی ندارم."
O:"حالا مثلا چی داشتی؟ کتاب خاک تو سری؟"
اوبیتو با شیطنت پرسید و چشم هایش از گوشی اش بالا امد تا به کاکاشی نگاه کند:"وارونه و خشن."
او اسم را طوری گفت که انگار کلید وارد شدن به جهنم است [که بود].
کاکاشی با خونسردی پلک زد:"چه مشکلی با اسمش داری؟"
و بلافاصله از گفتش پشیمان شد وقتی اوبیتو با اشاره ی دست توضیح داد.
اوبیتو دستش را برگرداند:"وارونه و..." بعد انگشتش را تند تند عقب جلو کرد:"خشن."
کاکاشی زیر ماسکش پوزخندی زد:"تقریبا داستانشم همینه."
O:"حدسشو میزدم."
اوبیتو با بازیگوشی گفت، بعد برای اینکه از کاکاشی واکنش بگیرد اضافه کرد:"فقط حدس اینکه یه ادم خونسرد مثل تو در واقع نوع خشنانه بخونه رو نمیزدم."
کاکاشی بلافاصله گفت:"من اونو شانسی خریدم."
و تقریبا صدایش موقع اعتراض بالا رفت.
ولی اوبیتو میدانست کاکاشی دروغ میگوید:"لعنتی، کلمه 'خشن' رسما توی ترکیب اسمیش هست."
کاکاشی رویش را برگرداند و پایش را انداخت روی پای دیگرش [از قصد برای اینکه سر اوبیتو از روی ران پایش بیفتد]:"هنوزم اتفاقیه."
●
عرق از پشت گردن کاکاشی میچکید و روی ستون فقراتش سر میخورد.
او فکرش را نمیکرد که هوا توی شهر های بیرون از روستا در این حد گرم باشد.
تقریبا میتوانست ببیند که اسفالت از شدت گرما موج میخورد، و او بیرون بیمارستان منتظر اوبیتو ایستاده بود.
وقتی به حدی رسید که حس کرد اگر دو ثانیه دیگر انجا بماند ذوب میشود، تصمیم گرفت برود داخل.
|اتاق انتظار|
کاکاشی تابلوی بالای سرش را خواند، بعد روی یکی از صندلی ها نشست.
بوی دارو و تهویه ی هوای داخل بیمارستان را کشید توی ریه هایش و داشت از فضای خنک و ساکت اتاق انتظار لذت میبرد که....
O:"بستنی میل دارید اقای جوان؟"
کاکاشی سرش را بالا اورد.
اوبیتو، با بستنی های توی دستش که انها را مثل گنج جلوی صورت او بالا گرفته بود.
کاکاشی با تنبلی دستش را بالا اورد:"هوم، ایده ی خوبیه."
و بستنی را گرفت و ماسکش را کشید پایین:"مامانبزرگت چطور بود؟"
اوبیتو انگشت شستش را بالا گرفت:"انرژی کافی برای بلند کردن یه کامیونو داشت."
K:"تو که گفتی مریضه."
O:"اون شب حالش بد شده بوده. الان فقط کافیه یه حرکت اشتباه ازت ببینه تا سرتو از دست بدی."
کاکاشی تماشا کرد که اوبیتو چطور با حالت دراماتیکی ادای مردن در میاورد، در حالی که با اولین لیس از بستنی اش، طعم خنک و شیرین توی دهانش پخش شد.
- ۱۲۱
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط