بقیش
بقیش
وقتی پشتش دیوار سفت اتاق اوبیتو را لمس کرد، انگشت هایش یک لحظه لرزیدند. بدون راه فرار، تقریبا بی دفاع در برابر اوبیتو.
چشم هایش توی چشم های پسر روبهرویش قفل شده بودند، انگار اگر یک لحظه طرف دیگری را نگاه میکرد همه چیز تمام بود.
O:"اصلا اشکالی نداره، اونا عادی ان. فقط کاندومه، مگه نه؟"
دستش بالا امد تا روی دیوار کنار سر کاکاشی قرار بگیرد، او را کاملا انجا زندانی کرد.
O:"مگه اینکه دلت بخواد ازشون استفاده کنی، اونموقع بحث کلا عوض میشه."
و کاکاشی به وضوح توانست حس کند که لرز خفیفی از پشت گردنش راه باز میکند و از ستون فقراتش پایین میرود.
این چه معنی میداد؟
احتمالا خودش هم میدانست. حق با اوبیتو بود. او خودش هم مطمئن نبود که چرا ان جعبه را از توی کشو برداشته.
K:"...نه نه من منظورم اون نبود"
و ناگهان حس کرد صدایش تیزی قبل را ندارد و در واقع با نهایت مظلومیت دارد جلوی اوبیتو بهانه میاورد.
خجالت کشید، این واقعا توی سطح دیگری بود.
O:"کاکاشی"
صدای اوبیتو او را از توی افکارش کشید بیرون، باعث شد کاکاشی دوباره به او نگاه کند.
O:"یجوری رفتار میکنی انگار من هنوز غریبه م. لعنتی خودت اومدی تو ایستگاه بهم اعتراف کردی، بعد الان خجالت میکشی؟"
دست دیگرش بالا امد، تقریبا بین گونه و چانه ی کاکاشی فرود امد. انگشتانش انجا را لمس کردند، نرم و تقریبا مهربانانه.
O:"دیگه وقتش نشده یکم از اون تکنیکای 'وارونه و خشن' ات استفاده کنی؟"
کاکاشی رسما میتوانست حس کند که قلبش مثل کاراکتر های کارتونی به بیرون از سینه اش میپرد، چون صورت اوبیتو داشت فاصله را کم میکرد.
تقریبا هاله ای از ان نفس های گرم که کاکاشی خوب میشناخت، داشتند پوست صورتش را قلقلک میدادند.
K:"...اوبیتو"
انگشت اوبیتو لبه ی ماسک کاکاشی را گرفت:"جانم~؟"
به اندازه ای پایین کشید تا چشم هایش پوست رنگ پریده ی کاکاشی را تا روی لب هایش دنبال کنند.
مشخص بود کاکاشی شوکه شده و این برای اوبیتو خنده دار بود، چون تا حالا او را اینشکلی ندیده بود پس...فقط اجازه داد ازش لذت ببرد.
او به جلو خم شد. البته اهسته، به کاکاشی وقت داد تا اگر میخواهد کنار بکشد، ولی کنار نکشید.
همانجا به دیوار تکیه داد بود و [در کمال تعجب] به اوبیتو اجازه میداد کنترل را در دست بگیرد.
گوشه ی لب های اوبیتو کمی رو به بالا انحنا خوردند قبل از اینکه انها را روی لب های کاکاشی فشار دهد.
اول اهسته
با ملایمت
نمیخواست کاکاشی را بترساند یا باعث شود او نظرش را عوض کند.
این ارام جلو رفت و نگه داشته شد تا جایی که کاکاشی بالاخره خجالت را گذاشت کنار و راضی شد که متقابلا کمی فشار وارد کند.
دست اوبیتو از روی گونه ی کاکاشی به پشت گردنش خزید، انگشت هایش بین موهای نقره ای او فرو رفتند تا او را سر جایش نگه دارد.
بازوهای کاکاشی، انگار که از فرمان مغزش پیروی نکنند، بالا امدند. با همان جعبه ی لعنتی توی دستش، دور شانه های اوبیتو حلقه شدند.
انگار بالاخره یخ اخلاق لجبازش آب شده بود و اجازه میداد اوبیتو گرمش کند. زمان برای چند لحظه دورشان ایستاد.
در حالی که اوبیتو با همراهی کاکاشی بوسه را جلو میبرد، در ابتدا بدون هیچ دخالت خشن یا عجله ای.
انگار که تا ابد برای اینکار وقت داشتند.
وقتی پشتش دیوار سفت اتاق اوبیتو را لمس کرد، انگشت هایش یک لحظه لرزیدند. بدون راه فرار، تقریبا بی دفاع در برابر اوبیتو.
چشم هایش توی چشم های پسر روبهرویش قفل شده بودند، انگار اگر یک لحظه طرف دیگری را نگاه میکرد همه چیز تمام بود.
O:"اصلا اشکالی نداره، اونا عادی ان. فقط کاندومه، مگه نه؟"
دستش بالا امد تا روی دیوار کنار سر کاکاشی قرار بگیرد، او را کاملا انجا زندانی کرد.
O:"مگه اینکه دلت بخواد ازشون استفاده کنی، اونموقع بحث کلا عوض میشه."
و کاکاشی به وضوح توانست حس کند که لرز خفیفی از پشت گردنش راه باز میکند و از ستون فقراتش پایین میرود.
این چه معنی میداد؟
احتمالا خودش هم میدانست. حق با اوبیتو بود. او خودش هم مطمئن نبود که چرا ان جعبه را از توی کشو برداشته.
K:"...نه نه من منظورم اون نبود"
و ناگهان حس کرد صدایش تیزی قبل را ندارد و در واقع با نهایت مظلومیت دارد جلوی اوبیتو بهانه میاورد.
خجالت کشید، این واقعا توی سطح دیگری بود.
O:"کاکاشی"
صدای اوبیتو او را از توی افکارش کشید بیرون، باعث شد کاکاشی دوباره به او نگاه کند.
O:"یجوری رفتار میکنی انگار من هنوز غریبه م. لعنتی خودت اومدی تو ایستگاه بهم اعتراف کردی، بعد الان خجالت میکشی؟"
دست دیگرش بالا امد، تقریبا بین گونه و چانه ی کاکاشی فرود امد. انگشتانش انجا را لمس کردند، نرم و تقریبا مهربانانه.
O:"دیگه وقتش نشده یکم از اون تکنیکای 'وارونه و خشن' ات استفاده کنی؟"
کاکاشی رسما میتوانست حس کند که قلبش مثل کاراکتر های کارتونی به بیرون از سینه اش میپرد، چون صورت اوبیتو داشت فاصله را کم میکرد.
تقریبا هاله ای از ان نفس های گرم که کاکاشی خوب میشناخت، داشتند پوست صورتش را قلقلک میدادند.
K:"...اوبیتو"
انگشت اوبیتو لبه ی ماسک کاکاشی را گرفت:"جانم~؟"
به اندازه ای پایین کشید تا چشم هایش پوست رنگ پریده ی کاکاشی را تا روی لب هایش دنبال کنند.
مشخص بود کاکاشی شوکه شده و این برای اوبیتو خنده دار بود، چون تا حالا او را اینشکلی ندیده بود پس...فقط اجازه داد ازش لذت ببرد.
او به جلو خم شد. البته اهسته، به کاکاشی وقت داد تا اگر میخواهد کنار بکشد، ولی کنار نکشید.
همانجا به دیوار تکیه داد بود و [در کمال تعجب] به اوبیتو اجازه میداد کنترل را در دست بگیرد.
گوشه ی لب های اوبیتو کمی رو به بالا انحنا خوردند قبل از اینکه انها را روی لب های کاکاشی فشار دهد.
اول اهسته
با ملایمت
نمیخواست کاکاشی را بترساند یا باعث شود او نظرش را عوض کند.
این ارام جلو رفت و نگه داشته شد تا جایی که کاکاشی بالاخره خجالت را گذاشت کنار و راضی شد که متقابلا کمی فشار وارد کند.
دست اوبیتو از روی گونه ی کاکاشی به پشت گردنش خزید، انگشت هایش بین موهای نقره ای او فرو رفتند تا او را سر جایش نگه دارد.
بازوهای کاکاشی، انگار که از فرمان مغزش پیروی نکنند، بالا امدند. با همان جعبه ی لعنتی توی دستش، دور شانه های اوبیتو حلقه شدند.
انگار بالاخره یخ اخلاق لجبازش آب شده بود و اجازه میداد اوبیتو گرمش کند. زمان برای چند لحظه دورشان ایستاد.
در حالی که اوبیتو با همراهی کاکاشی بوسه را جلو میبرد، در ابتدا بدون هیچ دخالت خشن یا عجله ای.
انگار که تا ابد برای اینکار وقت داشتند.
- ۱۲۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط