⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے¹
بوی تند و خفهکنندهی دود، تمام فضای اتاق رو پر کرده بود. صدای تیراندازیهای پیدرپی و فریادهای بیرون، لرزه به تن دیوارهای خونه میانداخت.
آیلا توی گوشهای از زمین کز کرده بود. دستهای ظریفش رو محکم روی گوشهاش فشار میداد تا صدای شلیکها رو نشنوه، اما تصویر چند لحظه قبل مثل یک فیلم رعبآور روی تکرار بود؛ لبخند تلخ پدرش، قطرههای خونی که روی فرش گرانقیمت پذیرایی پاشید و نگاهِ آخری که پر از التماس و نگرانِ آیلا بود...
اشکها بیامان روی صورتِ سفید و شیشهایاش جاری بودن. چشمهای درشتش از ترس دو-دو میزدن و لبهای سرخ و کوچیکش از شوکِ وارد شده میلرزیدن. پدرش... تنها تکیهگاهش توی این دنیا، درست جلوی چشمهای اون جون داده بود.
صدای قدمهای سنگینِ چند مرد توی سالن پیچید. آیلا نفسش رو توی سینه حبس کرد. پردهی اتاق کمی کنار رفت و نور کمرنگی روی موهای طلایی و آشفتهاش افتاد.
همون لحظه، صدای رگبار تندتری از بیرونیترین بخش عمارت بلند شد و بلافاصله صدای افتادن اجساد مهاجمها روی زمین پیچید. سکوت سنگین و رعبآوری فضای عمارت رو گرفت... سکوتی که خیلی ترسناکتر از صدای تیراندازی بود.
صدای قدمهای یک نفر نزدیک و نزدیکتر شد. قدمهایی آرام، شمرده و پر از اطمینان.
دست درخشان و سیاهپوشی پردهی اتاق رو کنار زد. آیلا با ترس سرش رو بالا آورد. مردی با قدی بلند، شانههای عریض و هیکلی ورزیده توی درگاه در ایستاده بود. کتوشلوار مشکیرنگ و اتوکشیدهاش هیچ لکهای از گردوغبار نداشت. چهرهاش بینهایت جذاب، سرد و بیرحم بود؛ پوستی روشن و چشمهایی تیره که مثل دو گلوله متحرک، تمام وجود آیلا رو زیر نظر گرفته بودن.
تهیونگ بدون اینکه حتی پلک بزنه، به دختر ۱۷ سالهای که روی زمین مچاله شده بود نگاه کرد. نگاهش رو به چشمهای بارانی آیلا دوخت، چند قدم نزدیکتر شد و درست جلوی اون روی یک زانو نشست.
بوی عطر تلخ و گرونقیمتش جای بوی دود رو توی بینی آیلا گرفت. تهیونگ دستکش چرمیاش رو از دستش درآورد، نگاهی به چشمهای ترسیده و کلهشقِ دخترک انداخت و با صدایی بم، آرام اما فوقالعاده نفوذگذار گفت:
— بازی تموم شد پرنسس. از الان به بعد... تو زیر سایهی منی.
ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے¹
بوی تند و خفهکنندهی دود، تمام فضای اتاق رو پر کرده بود. صدای تیراندازیهای پیدرپی و فریادهای بیرون، لرزه به تن دیوارهای خونه میانداخت.
آیلا توی گوشهای از زمین کز کرده بود. دستهای ظریفش رو محکم روی گوشهاش فشار میداد تا صدای شلیکها رو نشنوه، اما تصویر چند لحظه قبل مثل یک فیلم رعبآور روی تکرار بود؛ لبخند تلخ پدرش، قطرههای خونی که روی فرش گرانقیمت پذیرایی پاشید و نگاهِ آخری که پر از التماس و نگرانِ آیلا بود...
اشکها بیامان روی صورتِ سفید و شیشهایاش جاری بودن. چشمهای درشتش از ترس دو-دو میزدن و لبهای سرخ و کوچیکش از شوکِ وارد شده میلرزیدن. پدرش... تنها تکیهگاهش توی این دنیا، درست جلوی چشمهای اون جون داده بود.
صدای قدمهای سنگینِ چند مرد توی سالن پیچید. آیلا نفسش رو توی سینه حبس کرد. پردهی اتاق کمی کنار رفت و نور کمرنگی روی موهای طلایی و آشفتهاش افتاد.
همون لحظه، صدای رگبار تندتری از بیرونیترین بخش عمارت بلند شد و بلافاصله صدای افتادن اجساد مهاجمها روی زمین پیچید. سکوت سنگین و رعبآوری فضای عمارت رو گرفت... سکوتی که خیلی ترسناکتر از صدای تیراندازی بود.
صدای قدمهای یک نفر نزدیک و نزدیکتر شد. قدمهایی آرام، شمرده و پر از اطمینان.
دست درخشان و سیاهپوشی پردهی اتاق رو کنار زد. آیلا با ترس سرش رو بالا آورد. مردی با قدی بلند، شانههای عریض و هیکلی ورزیده توی درگاه در ایستاده بود. کتوشلوار مشکیرنگ و اتوکشیدهاش هیچ لکهای از گردوغبار نداشت. چهرهاش بینهایت جذاب، سرد و بیرحم بود؛ پوستی روشن و چشمهایی تیره که مثل دو گلوله متحرک، تمام وجود آیلا رو زیر نظر گرفته بودن.
تهیونگ بدون اینکه حتی پلک بزنه، به دختر ۱۷ سالهای که روی زمین مچاله شده بود نگاه کرد. نگاهش رو به چشمهای بارانی آیلا دوخت، چند قدم نزدیکتر شد و درست جلوی اون روی یک زانو نشست.
بوی عطر تلخ و گرونقیمتش جای بوی دود رو توی بینی آیلا گرفت. تهیونگ دستکش چرمیاش رو از دستش درآورد، نگاهی به چشمهای ترسیده و کلهشقِ دخترک انداخت و با صدایی بم، آرام اما فوقالعاده نفوذگذار گفت:
— بازی تموم شد پرنسس. از الان به بعد... تو زیر سایهی منی.
ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
- ۳۱۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط