در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت نهم : مرکز خرید و مرسدس
کاکاشی با نادرترین حس ممکن از خواب بیدار شد: آرامش.
نه آن درد وزوزکنندهی همیشگیِ یک ذهنِ بیقرار، نه آن سنگینیِ کسالتبارِ خستگی که او را به زمین میکوبید. نه، امروز صبح فرق داشت. نور خورشید از میان پردههای نازک به درون میتابید و نوارهای طلاییاش را که مانند شعلههای کند، تنبلانه روی ملحفههای درهمتنیده میرقصیدند، به نمایش میگذاشت. هوا تازه و خنک بود - آنقدر تازه که بوی شبنم و صداهای دوردست شهر از پنجرهی ترکخورده به داخل میخزید. آن نوع صبحی که نویدِ امکان و احتمال را زمزمه میکرد، حتی اگر بدنش سیگنالهای بسیار متفاوتی میفرستاد.
ضربانی خفه از چند نقطهی بسیار خاص ساطع میشد، یادآور دردناک و دلچسبی از فعالیتهای فوق برنامهی شب قبل. کاکاشی کمی جابهجا شد، اخم کرد و زیر لب گفت: «اون دیگه زیادی بود...» در حالی که یک اسلایدشو ذهنی با کیفیت 4K واضح پشت پلکهای بستهاش شروع به پخش شدن کرد: اوبیتو روی صحنه، نحوهی حرکت بدنش با اعتماد به نفسی گناهآلود، لبهایش که با لبخندی دودی و طعنهآمیز که نیمی چالش و نیمی دعوت بود، دور میکروفون حلقه میشدند.
او نمیتوانست تصویر باسن اوبیتو را که به طرز وسوسهانگیزی روی پایه میکروفون کشیده میشد و انگشتانش با تکبری بیخیال که تقریباً مجرمانه بود، از میله میکروفون پایین میلغزید، پاک کند.
کاکاشی نگاهی به ملحفهها انداخت و نالهای کرد. یک قربانی جنگ - نه، سه قربانی. قطعاً سه نفر. پارچه سفید با شواهد شب آشفتهاش پیچ خورده و چین خورده بود: عرق، ملحفههای چروکیده و احتمالاً مقدار زیادی اکلیل از یک کلوپ شبانه فراموششده.
گونههایش گرم شد و پلکی آهسته و سست به سمت سقف زد. نور خورشید مانند نوری بر خجالتش میتابید.
صدای وزوز ناگهانی روی پاتختی مه را شکست. او با تردید دستش را دراز کرد، گوشیاش را گرفت و با دیدن اسمی که روی صفحه میدرخشید، تقریباً لبخند زد.
اوبیتو:
میخوای با من بری مرکز خرید؟
لبهای کاکاشی به پوزخندی کش آمدند و انگشتانش روی صفحه نمایش رقصیدند.
کاکاشی:
البته، اگر دوباره قصد داری برای من تاپهای توری درست کنی، روم حساب کن.
تقریباً بلافاصله، پاسخ ظاهر شد.
اوبیتو:
😳🫣
کاکاشی آرام خندید، صدایی بم و خشن در گلویش پیچید. تلفن را به آرامی روی ملحفههای چروکیده انداخت و نالهای کرد و خودش را صاف کرد. عضلاتش فوراً به هم ریختند، پاها لرزیدند، بازوهایش به گونهای درد گرفتند که گوشهایش از شرم سوخت.
«مامان... من به کمک نیاز دارم.» زیر لب با خودش زمزمه کرد و لبه تخت را گرفت تا پاهای لرزانش را ثابت نگه دارد.
حمام پناهگاه کوچکی بود، کاشیهای سرد و نور تیز و شفافش تضاد شدیدی با گرمای اتاق خوابش داشت. دوش بیرحمانه سرد بود اما کاملاً ضروری بود و بقایای چسبناک شب و بوی ضعیف ادکلن اوبیتو را که هنوز سرسختانه به پوستش چسبیده بود، میشست. بخار دورش حلقه زده بود و آینه را مه گرفته بود و چشمان کاکاشی به انعکاس تصویرش دوخته شده بود - سرخ شده، کمی وحشی و بیشک راضی.
موهایش را با حوله خشک کرد، پرزهای سفید موهایش به صورت هاله ای ژولیده بیرون زده بودند. با لبخندی گرگ مانند، از آن لبخندهایی که همیشه بعد از یک شب شلوغی و خوشگذرانی زیاد از خودش درمیآورد، به انعکاس تصویرش در آب لبخند زد.
نوبت کمد لباس بود، جنگلی مرتب از رنگهای مشکی و خنثی. او یک پیراهن مشکی آستین بلند بیرون آورد که تمام عضلات لاغرش را مثل پوست دومش در بر میگرفت و آن را با راحتیِ تمرینشدهی کسی که به اندازهی کافی اهمیت میدهد تا بیدردسر به نظر برسد، پوشید. شلوار کارگو سبز زیتونی بعدی بود که با آن جذابیت غیررسمی که در طول سالها لباس پوشیدن دقیق به آن رسیده بود، تا پایین کمرش پایین میآمد. لباس ساده بود، اما انتخاب شده بود - در صورتی که اوبیتو قصد داشت امروز دوباره توجهها را به خود جلب کند.
قبل از اینکه حتی بتواند بستن دکمههای پیراهنش را تمام کند، گوشی دوباره در دستش لرزید.
کاکاشی:
الان آمادهام. پنج دقیقه دیگه میام.
پاسخ تقریباً فوراً آمد.
اوبیتو:
نیازی به وسیله نقلیه نیست. من همین بیرونم 😌
کاکاشی پلک زد. به آرامی به سمت پنجره رفت و از میان پردهها نگاهی انداخت.
پارت نهم : مرکز خرید و مرسدس
کاکاشی با نادرترین حس ممکن از خواب بیدار شد: آرامش.
نه آن درد وزوزکنندهی همیشگیِ یک ذهنِ بیقرار، نه آن سنگینیِ کسالتبارِ خستگی که او را به زمین میکوبید. نه، امروز صبح فرق داشت. نور خورشید از میان پردههای نازک به درون میتابید و نوارهای طلاییاش را که مانند شعلههای کند، تنبلانه روی ملحفههای درهمتنیده میرقصیدند، به نمایش میگذاشت. هوا تازه و خنک بود - آنقدر تازه که بوی شبنم و صداهای دوردست شهر از پنجرهی ترکخورده به داخل میخزید. آن نوع صبحی که نویدِ امکان و احتمال را زمزمه میکرد، حتی اگر بدنش سیگنالهای بسیار متفاوتی میفرستاد.
ضربانی خفه از چند نقطهی بسیار خاص ساطع میشد، یادآور دردناک و دلچسبی از فعالیتهای فوق برنامهی شب قبل. کاکاشی کمی جابهجا شد، اخم کرد و زیر لب گفت: «اون دیگه زیادی بود...» در حالی که یک اسلایدشو ذهنی با کیفیت 4K واضح پشت پلکهای بستهاش شروع به پخش شدن کرد: اوبیتو روی صحنه، نحوهی حرکت بدنش با اعتماد به نفسی گناهآلود، لبهایش که با لبخندی دودی و طعنهآمیز که نیمی چالش و نیمی دعوت بود، دور میکروفون حلقه میشدند.
او نمیتوانست تصویر باسن اوبیتو را که به طرز وسوسهانگیزی روی پایه میکروفون کشیده میشد و انگشتانش با تکبری بیخیال که تقریباً مجرمانه بود، از میله میکروفون پایین میلغزید، پاک کند.
کاکاشی نگاهی به ملحفهها انداخت و نالهای کرد. یک قربانی جنگ - نه، سه قربانی. قطعاً سه نفر. پارچه سفید با شواهد شب آشفتهاش پیچ خورده و چین خورده بود: عرق، ملحفههای چروکیده و احتمالاً مقدار زیادی اکلیل از یک کلوپ شبانه فراموششده.
گونههایش گرم شد و پلکی آهسته و سست به سمت سقف زد. نور خورشید مانند نوری بر خجالتش میتابید.
صدای وزوز ناگهانی روی پاتختی مه را شکست. او با تردید دستش را دراز کرد، گوشیاش را گرفت و با دیدن اسمی که روی صفحه میدرخشید، تقریباً لبخند زد.
اوبیتو:
میخوای با من بری مرکز خرید؟
لبهای کاکاشی به پوزخندی کش آمدند و انگشتانش روی صفحه نمایش رقصیدند.
کاکاشی:
البته، اگر دوباره قصد داری برای من تاپهای توری درست کنی، روم حساب کن.
تقریباً بلافاصله، پاسخ ظاهر شد.
اوبیتو:
😳🫣
کاکاشی آرام خندید، صدایی بم و خشن در گلویش پیچید. تلفن را به آرامی روی ملحفههای چروکیده انداخت و نالهای کرد و خودش را صاف کرد. عضلاتش فوراً به هم ریختند، پاها لرزیدند، بازوهایش به گونهای درد گرفتند که گوشهایش از شرم سوخت.
«مامان... من به کمک نیاز دارم.» زیر لب با خودش زمزمه کرد و لبه تخت را گرفت تا پاهای لرزانش را ثابت نگه دارد.
حمام پناهگاه کوچکی بود، کاشیهای سرد و نور تیز و شفافش تضاد شدیدی با گرمای اتاق خوابش داشت. دوش بیرحمانه سرد بود اما کاملاً ضروری بود و بقایای چسبناک شب و بوی ضعیف ادکلن اوبیتو را که هنوز سرسختانه به پوستش چسبیده بود، میشست. بخار دورش حلقه زده بود و آینه را مه گرفته بود و چشمان کاکاشی به انعکاس تصویرش دوخته شده بود - سرخ شده، کمی وحشی و بیشک راضی.
موهایش را با حوله خشک کرد، پرزهای سفید موهایش به صورت هاله ای ژولیده بیرون زده بودند. با لبخندی گرگ مانند، از آن لبخندهایی که همیشه بعد از یک شب شلوغی و خوشگذرانی زیاد از خودش درمیآورد، به انعکاس تصویرش در آب لبخند زد.
نوبت کمد لباس بود، جنگلی مرتب از رنگهای مشکی و خنثی. او یک پیراهن مشکی آستین بلند بیرون آورد که تمام عضلات لاغرش را مثل پوست دومش در بر میگرفت و آن را با راحتیِ تمرینشدهی کسی که به اندازهی کافی اهمیت میدهد تا بیدردسر به نظر برسد، پوشید. شلوار کارگو سبز زیتونی بعدی بود که با آن جذابیت غیررسمی که در طول سالها لباس پوشیدن دقیق به آن رسیده بود، تا پایین کمرش پایین میآمد. لباس ساده بود، اما انتخاب شده بود - در صورتی که اوبیتو قصد داشت امروز دوباره توجهها را به خود جلب کند.
قبل از اینکه حتی بتواند بستن دکمههای پیراهنش را تمام کند، گوشی دوباره در دستش لرزید.
کاکاشی:
الان آمادهام. پنج دقیقه دیگه میام.
پاسخ تقریباً فوراً آمد.
اوبیتو:
نیازی به وسیله نقلیه نیست. من همین بیرونم 😌
کاکاشی پلک زد. به آرامی به سمت پنجره رفت و از میان پردهها نگاهی انداخت.
- ۷۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط