{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

پارت هشتم : تِکیلا ، دندان ها و دردسر

کاکاشی هنوز گیج بود. ویسکی‌اش فراموش شده بود، یخ به چیزی ولرم و بی‌ربط تبدیل شده بود. هوا هنوز شارژ داشت، مثل الکتریسیته ساکنی که به پوستش چسبیده باشد. گوش‌هایش وزوز می‌کرد - نه از موسیقی، بلکه از تصویری که در مغزش حک شده بود: اوبیتو، که با ریتم به خود می‌پیچید، صدایی آغشته به عسل و گناه، با نیتی شرورانه و برقی طعنه‌آمیز در چشمانش به او پوزخند می‌زد.
توبی. اوبیتو. همان مرد
همان مرد گستاخ، غیرممکن، و به طرز خطرناکی جذاب که...
حضور گرمی به پهلویش خورد.
چهارپایه‌ای جیرجیر کرد.
کاکاشی برگشت - در واقع نزدیک بود گردنش بشکند - و نزدیک بود از روی صندلی‌اش لیز بخورد.
او آنجا بود.
اوبیتو
هنوز همان لباس لعنتی را به تن داشت: کاپشن چرمی، تاپ توری و شلوار جینی که قطعاً برخی از قوانین عفت عمومی را زیر پا می‌گذاشت، فرهای تیره خیس از عرق و وحشی. پوزخندش می‌توانست بار را به آتش بکشد. عطر او، چیزی مشک‌آلود و برقی، مانند دود در بینی کاکاشی پیچید و آتشی پشت دنده‌هایش روشن کرد.
او با تنبلی دستش را بالا برد و متصدی بار را صدا زد.
اوبیتو گفت: «تِکیلا.» سپس رو به کاکاشی کرد، انگار که همین بیست دقیقه پیش روی صحنه قوانین تنش جنسی را زیر پا نگذاشته بودند.
او در حالی که آرنجش را به آرنج کاکاشی می‌کوبید، با لحنی کشیده گفت: «خب، نظرت در مورد اجرای آکاتسوکی چی بود؟»
کاکاشی نزدیک بود درجا بمیرد.
«من... اممم...» سرفه کرد، گلویش ناگهان مثل غبار خشک شد. صدایش ترکید. «... خیلی پرهیجان بود.»
اوبیتو خندید و سرش را عقب انداخت و صدای آن باعث شد گوش‌های کاکاشی سرخ شوند. این فقط یک خنده نبود - یک خنده‌ی تمام‌عیار و بی‌شرمانه بود، سرشار از شادی و خنده، انگار که خنده‌دارترین اعتراف دنیا را شنیده بود. خنده دور ستون فقرات کاکاشی حلقه زد و جایی داغ در سینه‌اش نشست.
تِکیلا با یک حرکت از گلوی اوبیتو پایین رفت و او به آرامی از میان دندان‌هایش هیس کشید. چشمان کاکاشی سرگردان بودند - چشمانی خائن - و تک تک اینچ‌های پوست قهوه‌ای-طلایی نمایان را بررسی می‌کردند. نحوه خم شدن عضلات دوسر اوبیتو هنگام گذاشتن لیوان شات. خط ترقوه‌اش که با عرق کمی می‌درخشید.

اوبیتو متوجه نگاه خیره‌ی او شد. البته که همینطور بود.
کاکاشی درست به موقع نگاهش را دزدید تا اوبیتو به او تکیه دهد.
راه ورود.
آنقدر نزدیک که گرمای نفسش روی گونه کاکاشی رقصید.
با صدایی آرام و خطرناک خرخر کرد: «بچه خوشگله، گربه زبونتو خورده؟»
کاکاشی غریزی به عقب خم شد و لب‌هایش از هم باز شد - اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، اوبیتو دندان‌هایش را به شوخی در جایی که صورت کاکاشی، تنها چند ثانیه قبل، قرار داشت، به هم کوبید. این مسخره‌آمیز، اغراق‌آمیز و مضحک بود، اما کاکاشی همچنان جا خورد - و صدایی از خود درآورد.
یک سر و صدا.
ناله‌ای ریز، زیر و کاملاً تحقیرآمیز.
اوبیتو ساکت شد.
و سپس پوزخندی زد.
نه مثل روی صحنه. نه پرشور و حال یا از خود راضی یا نمایشی. این چیز دیگری بود.
خوشحال.
کاکاشی ناله‌ای کرد و دستش را روی صورت نقابدارش کشید، انگار که می‌توانست آن لحظه را از هستی پاک کند.
گونه‌هایش زیر پارچه سوختند، و رویش را برگرداند و سعی کرد مثل یک انسان عادی نفس بکشد. اما موفق نشد.
خنده‌ی اوبیتو به چیزی آرام‌تر، چیزی متفکرانه‌تر تبدیل شد. تغییری که کاکاشی قبل از دیدنش، آن را احساس کرد.
دستی گرم به آرامی دور چانه‌اش حلقه شد و صورتش را به عقب هدایت کرد. کاکاشی مقاومتی نکرد. نمی‌توانست.
اوبیتو نزدیک بود، اما این بار شوخی نمی‌کرد. چشمان تیره‌اش با چیزی ناخوانا - جدی، تقریباً نامطمئن - چشمان خاکستری کاکاشی را جستجو می‌کرد. به نظر می‌رسید صدای بار در اطرافشان کم شده است. دنیا برایشان تنگ شده بود.
«... حالا من رو طور دیگه ای می‌بینی؟» اوبیتو به آرامی پرسید.
کاکاشی پلک زد.
چی؟
او خیره خیره نگاه کرد.
آیا این یک سوال انحرافی بود؟ آیا اوبیتو جدی بود؟
آن مجری پرشور و حرارت روی صحنه رفته بود. جایش را مردی گرفته بود که کاکاشی آن روز صبح با او قهوه خورده بود. همان کسی که با خجالت به خاطر علاقه‌اش به شیرینی‌جات لبخند می‌زد. همان کسی که کاکاشی را با چیزهای کوچک می‌خنداند. همان کسی که به راحتی دستپاچه می‌شد. همان کسی که احساس می‌کرد واقعی است.
«من...» کاکاشی شروع کرد، سپس سرش را تکان داد. «نه. منظورم این است که... بله. صبر کن...» او ناله‌ای کرد و دوباره صورتش را با دستش پوشاند و صدایی را خفه کرد. «...اوبیتو... تو از قبل هم فوق‌العاده بودی، باشه؟ اما حالا منو نابود کردی. چطور کسی قراره زندگی کنه در حالی که می‌دونه اون صدا و اون باسن‌ها توی یه نفر هستن؟!»
دیدگاه ها (۰)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت هشتم : تِکیل...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت هفتم : صداهای...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت هفتم : صداهایی مان...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

پارت ۱۹میناتو سنسه و اوبیتو کمک کردند تا دست و پای رین و کاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط