در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت هشتم : تِکیلا ، دندان ها و دردسر
اوبیتو پلک زد، مشخص بود که غافلگیر شده است.
سپس پوزخندی زد.
به آرامی.
با گرمی.
و قلب کاکاشی به لکنت افتاد.
اوبیتو دستش را از میان میلهی بینشان دراز کرد، به آرامی دست کاکاشی را گرفت و آن را به دهانش برد. لبهایش به بند انگشتان کاکاشی فشرده شد - نرم، طولانی، زمزمهای از یک بوسه.
و سپس، درست به همان اندازه ناگهانی، اوبیتو از روی چهارپایه لیز خورد.
ژاکت چرمیاش زیر نور چراغهای نئون میدرخشید و بیهیچ کلمهی دیگری در میان جمعیت ناپدید شد، در نبض موسیقی ذوب میشد و بدنهایی چون دود در هوا محو میشدند.
کاکاشی خشکش زده بود، دستش هنوز نیمهبالا بود و قلبش به تپش افتاده بود.
او با نگاهی خالی به جمعیت، به جایی که اوبیتو ایستاده بود، به لیوان ویسکی که حالا آنقدر رقیق شده بود که طعم خاطره میداد، خیره شد.
نفسهایش کوتاه و افکارش پر سر و صدا بود.
چی شد؟
اوبیتو روی صحنه برایش آواز خوانده بود. اوبیتو یک تانک توری را مثل یک سلاح به سر گذاشته بود. اوبیتو او را اذیت کرده و هوای کنار صورتش را گاز گرفته بود. اوبیتو دستش را بوسیده بود. و سپس ناپدید شده بود.
مانند شبحی از هوس، پوشیده در چرم و غرق در صحنه.
کاکاشی با صدای آرامی پیشانیاش را روی پیشخوان انداخت.
او با صدایی خفه و در حالی که نفسش بند آمده بود، زیر لب غرغر کرد: « ... چه اتفاقی افتاده؟»
او برای لحظهای طولانی، رو به پایین، کاملاً شرمسار و به طرز آزاردهندهای برانگیخته، آنجا نشست.
و متاسفانه؟
هنوز شب تمام نشده بود.
ادامه پارت هشتم : تِکیلا ، دندان ها و دردسر
اوبیتو پلک زد، مشخص بود که غافلگیر شده است.
سپس پوزخندی زد.
به آرامی.
با گرمی.
و قلب کاکاشی به لکنت افتاد.
اوبیتو دستش را از میان میلهی بینشان دراز کرد، به آرامی دست کاکاشی را گرفت و آن را به دهانش برد. لبهایش به بند انگشتان کاکاشی فشرده شد - نرم، طولانی، زمزمهای از یک بوسه.
و سپس، درست به همان اندازه ناگهانی، اوبیتو از روی چهارپایه لیز خورد.
ژاکت چرمیاش زیر نور چراغهای نئون میدرخشید و بیهیچ کلمهی دیگری در میان جمعیت ناپدید شد، در نبض موسیقی ذوب میشد و بدنهایی چون دود در هوا محو میشدند.
کاکاشی خشکش زده بود، دستش هنوز نیمهبالا بود و قلبش به تپش افتاده بود.
او با نگاهی خالی به جمعیت، به جایی که اوبیتو ایستاده بود، به لیوان ویسکی که حالا آنقدر رقیق شده بود که طعم خاطره میداد، خیره شد.
نفسهایش کوتاه و افکارش پر سر و صدا بود.
چی شد؟
اوبیتو روی صحنه برایش آواز خوانده بود. اوبیتو یک تانک توری را مثل یک سلاح به سر گذاشته بود. اوبیتو او را اذیت کرده و هوای کنار صورتش را گاز گرفته بود. اوبیتو دستش را بوسیده بود. و سپس ناپدید شده بود.
مانند شبحی از هوس، پوشیده در چرم و غرق در صحنه.
کاکاشی با صدای آرامی پیشانیاش را روی پیشخوان انداخت.
او با صدایی خفه و در حالی که نفسش بند آمده بود، زیر لب غرغر کرد: « ... چه اتفاقی افتاده؟»
او برای لحظهای طولانی، رو به پایین، کاملاً شرمسار و به طرز آزاردهندهای برانگیخته، آنجا نشست.
و متاسفانه؟
هنوز شب تمام نشده بود.
- ۶۱
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط