{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟏

جیمین:اووف این بارون کی بند میاد.

جیمین چند دقیقه صبر کرد ولی بارون بند نیومد، تا همون موقع ده بار ماشین گرفت ولی قبول نمیکرد، پس تصمیم گرفت خودش تا خونه پیاده بره.
گوشیش که عزیزتر از جونشه رو گزاشت تو جیب شلوارش و بدو بدو دویید.
هنوز چند دقیقه نشده بود که داشت زیر بارون میدوید، یهو یک ماشین لوکس مدل بالا هم مسیر شد و تند تند بوق میزد.
جیمین که حتی انقدر بارون زیاد بود نتونسته بود راننده رو ببینه و بهش بگه بره با اعصبانیت چرخید سمتش و تا خواست حرفشو به زبون بیاره سر جاش متوقف شد و حاج و واج نگاهش کرد.

جیمین:تو اینجا چیکار میکنی( اخم)
یونگی:خب داشتم به سمت خونم میرفتم که تورو دیدم، نمیخای بیای بالا.( خونسرد لبخند)
جیمین:نه نمیخام ماشینتو به گوه بکشم، خیسم.
یونگی:مهم نیست بیا بالا که بارون داره شدیدتر میشه.

جیمین کمی فکر کرد اگه میرسوندتش کاری نمیشد که اونا همکارن.
تو افکارش غرق بود که با بوق ماشین یونگی بدو بدو رفت سمت در شاگرد و بازش کرد و نشست توش.

جیمین:سلام( تعظیم)

یونگی خنده ای کرد و شروع کرد به رانندگی.
حرفی بینشون رد و بدل نشد ولی جیمین این سکوتی که با صدای قطرات بارون پر شده بود رو شکست.

جیمین:معمولا سئول بارون نمی باره و الانم که بهاره پس چیشده که امروز باریده.
یونگی:نمیدونم، شاید خدا خواسته من تورو امروز برسونم.
جیمین:هوم.
یونگی:تو کی فهمیدی.
جیمین:چی.
یونگی:قضیه ی ته و کوک.
جیمین:اها، خب پریروز عکاس داشت از کوک عکس میگرفت و منو تهیونگ نگاه میکردیم که تهیونگ خیلی یهویی گفت، وگرنه نمیخواستن به کسی بگن.
یونگی:اها، پس تهیونگ خان نمیخاسته به کسی بگه، باشه منم به تمام هیونگا میگم.
جیمین:چی نگی هاا.
یونگی:چرا
جیمین:بگی شیرمو حلالت نمیکنم.

یونگی با شنیدن حرف پسر ترکید، قهقه میزد و میخندید، طوری که قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید.

یونگی:مگه تو بهم شیر دادی( خنده)

جیمین تو دلش خودشو به رگبار فحش بست، اخه این دیگه چه ک..ص.شعری بود که گفته.
ار خجالت سرشو انداخت پایین.

جیمین:نه.( اروم)
یونگی:خیلی بامزه ای جیمینی.
جیمین:میدونم.

که یونگی یهو ایستاد، جیمین از فاز خجالت اومد بیرون و نگاهی به اطراف انداخت.

جیمین:اینجا چی میخایم خونه ی من اینجا نیست.

یونگی خنده ای به بامزگی جیمین کرد و دستشو گزاشت رو موهاش و بهمشون ریخت.

یونگی:میدونم ولی الان شبیه جوجه های اب کشیده ای و ممکنه مریض شی میخام برات حوله یا پتویی بخرم.
جیمین:اها، ممنون( لبخند)

یونگی از ماشین پیاده شد و بعد از چند دقیقه با یک نایلون که توش پتو و حوله بود و اون یکی یکم خوراکی بود اومد تو ماشین.

جیمین:اینا چیه( اشاره به خوراکی ها)
یونگی:اها اینارو میگی برا توی بیا بخورشون.

جیمین با دیدن انرژی زا، اب پرتقال و یه بسته لواشک چشماش برقی زد و پلاستیک و تند از دستای یونگی گرفت و تشکری کرد و شروع کرد به خوردن.
انقدر حواسش پرت شده بود که یادش رفته بود با حوله خودشو خشک کنه.
یونگی خنده ای کرد و کمی به طرفش خم شد و حوله رو موهاش گزاشت و خشکشون کرد.
جیمین ابمیوه به دست به چهره ی زیبا یونگی نگاه کرد.
بعد از خشک کردنش پتو رو گرفت و دو طرف شونه های جیمین انداخت.
___

پسر شیرموز به دست داشت تو خونه راه میرفت و فکر میکرد.

مری:اوفف جونگکوک بشین دیگه سرم گیج رفت.
جونگکوک:ها چیشد با منی.
مری:اره چرا انقدر راه میری.
جونگکوک:نمیدونم.
مری:وا.
دیدگاه ها (۵)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟐جونگکوک:مامان ساعت چنده. مری نگاهی به ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟑لینا:چرا چرا نمیخای دوباره باهم باشیم،...

منکه میدونم هیچ کس کامنت نمیزاره....ولی بخب بازم گذاشتمش🫠😉

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟎___هنوز بهار بود اما تعجب اینجا بود که...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟪جیمین و سوهو توی ماشین نشسته بودن و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط