ویو ات
ویو ا.ت
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم. صورتم را شستم، یک نیمرو خوردم و لباس کاری موردعلاقهام را پوشیدم؛
شلوار راستهی کرم، پیراهن سفید دکمهدار و کت ست کرم.
موهای لخت و مشکیم را دماسبی بستم و طرحهای اولیهی کتهای مردانه را برداشتم و به ایستگاه اتوبوس رفتم.
وقتی به شرکت رسیدم، قهوهی رئیس را آماده کردم و رفتم سراغ پیگیری پارچههای پالتو و کیفها.
چند دقیقه بعد، رئیس وارد شد… باز هم همان عطر مردانهی گرم و خوشبوی همیشگی.
واقعاً میتونم بگم براش قش میکنم.
جیمین: خانم لی… ا.ت.
ا.ت: بله؟
جیمین: باید بریم تالار.
ا.ت: چشم.
همراهش سوار ماشین شدم که ناگهان گفت:
جیمین: ا.ت… ببخشید، ولی اینجا جای هاناست.
ا.ت: خیلی… خیلی ببخشید. چشم.
احساس کردم صورتم تبدیل به طیف جدیدی از رنگ قرمز شده. سریع از صندلی جلو بلند شدم و عقب نشستم.
راهی تالار شدیم.
---
ویو جیمین
بهخاطر رفتارهای اون دختر، این یکی باید خجالت بکشه.
قرمز شدنش… واقعاً بامزه بود.
به سمت خانهی هانا حرکت کردم.
هانا: دَدی، چرا جواب زنگامو نمیدی؟
جیمین: کار داشتم عزیزم.
ا.ت: سلام، خوبین؟ خیلی خوشحالم که شما رو میبینم.
هانا: سلام. شما کی هستید؟
ا.ت: اممم…
جیمین: همکارمه.
ا.ت: بله.
هانا: آها.
---
ویو ا.ت
واقعاً دختر لوسی بود.
وقتی رسیدیم تالار، غروب شده بود.
هانا یک لباس چسبان قرمز پوشیده بود… آنقدر کوتاه که بندهای لباسش کاملاً مشخص بود.
عجیب بود که رئیس حتی نگاهش هم نمیکرد.
البته اگر عاشقش بود که مراسم «طلاق» نمیگرفت.
همهچیز را برای خراب شدن آبروی هانا آماده کرده بودم.
چند نفر از کارکنان شرکت و چند شریک مهم رئیس را هم دعوت کرده بودم.
وارد تالار شدیم.
پنج دقیقه بعد، سالن کاملاً پر شد.
رئیس میکروفون را برداشت و شروع به صحبت کرد.
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم. صورتم را شستم، یک نیمرو خوردم و لباس کاری موردعلاقهام را پوشیدم؛
شلوار راستهی کرم، پیراهن سفید دکمهدار و کت ست کرم.
موهای لخت و مشکیم را دماسبی بستم و طرحهای اولیهی کتهای مردانه را برداشتم و به ایستگاه اتوبوس رفتم.
وقتی به شرکت رسیدم، قهوهی رئیس را آماده کردم و رفتم سراغ پیگیری پارچههای پالتو و کیفها.
چند دقیقه بعد، رئیس وارد شد… باز هم همان عطر مردانهی گرم و خوشبوی همیشگی.
واقعاً میتونم بگم براش قش میکنم.
جیمین: خانم لی… ا.ت.
ا.ت: بله؟
جیمین: باید بریم تالار.
ا.ت: چشم.
همراهش سوار ماشین شدم که ناگهان گفت:
جیمین: ا.ت… ببخشید، ولی اینجا جای هاناست.
ا.ت: خیلی… خیلی ببخشید. چشم.
احساس کردم صورتم تبدیل به طیف جدیدی از رنگ قرمز شده. سریع از صندلی جلو بلند شدم و عقب نشستم.
راهی تالار شدیم.
---
ویو جیمین
بهخاطر رفتارهای اون دختر، این یکی باید خجالت بکشه.
قرمز شدنش… واقعاً بامزه بود.
به سمت خانهی هانا حرکت کردم.
هانا: دَدی، چرا جواب زنگامو نمیدی؟
جیمین: کار داشتم عزیزم.
ا.ت: سلام، خوبین؟ خیلی خوشحالم که شما رو میبینم.
هانا: سلام. شما کی هستید؟
ا.ت: اممم…
جیمین: همکارمه.
ا.ت: بله.
هانا: آها.
---
ویو ا.ت
واقعاً دختر لوسی بود.
وقتی رسیدیم تالار، غروب شده بود.
هانا یک لباس چسبان قرمز پوشیده بود… آنقدر کوتاه که بندهای لباسش کاملاً مشخص بود.
عجیب بود که رئیس حتی نگاهش هم نمیکرد.
البته اگر عاشقش بود که مراسم «طلاق» نمیگرفت.
همهچیز را برای خراب شدن آبروی هانا آماده کرده بودم.
چند نفر از کارکنان شرکت و چند شریک مهم رئیس را هم دعوت کرده بودم.
وارد تالار شدیم.
پنج دقیقه بعد، سالن کاملاً پر شد.
رئیس میکروفون را برداشت و شروع به صحبت کرد.
- ۲.۷k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط