ویو ات
ویو ا.ت
جیمین: سلام به همهگی.
ما امروز اینجاییم تا دو تا چیز رو تبریک بگیم.
اول: تولد هانا، دوستدخترم.
و دوم… اینکه قراره از امروز، هانا دوستدختر سابق من باشه.
هانا: چی داری میگی؟! (با عصبانیتِ خفه)
جیمین: فهمیدم اون کسی نیست که من میخوام.
من همیشه زندگی شخصیمو فدای کار کردم…
دوست داشتم این مراسم جدایی رو زودتر برگزار کنم،
ولی گفتم بهتره در روز تولدش این موضوع رو بگم تا کمتر قلبش رو بازی بدم.
هانا: اگه شوخیه، تمومش کن… (بغض)
جیمین: نه. شوخی نیست.
هانا با چشمای پر از اشک از جاش پرید و به سمت در خروجی دوید.
نفس راحتی کشیدم.
بالاخره این دختر از زندگی جیمین رفت بیرون.
پنجمین بطری سوجو رو هم سر کشیدم.
استرس مراسم برای من خیلی زیاد بود.
آنقدر مست شده بودم که حتی نمیتونستم درست بایستم.
روی صندلی کنار میزی که تا الان بهش تکیه داده بودم نشستم و بطری ششم رو باز کردم.
همانطور که مینوشیدم، رفتن مهمونهایی رو نگاه میکردم که از ضایع شدن هانا به خنده افتاده بودن.
جیمین: ا.ت، بیا… ما هم بریم.
ا.ت: هوم؟ چشم… رئیس… (گیج)
---
ویو جیمین
آخرش هم پا شد و از زندگیم رفت بیرون.
همراه مهمونها داشتم از تالار خارج میشدم که ا.ت رو دیدم…
مستِ مست.
نمیتونستم همینطور ولش کنم.
وقتی گفتم همراه من بیاد، از جاش بلند شد و مستقیم تو بغلم افتاد.
تعادل نداشت.
اصلاً چرا اینقدر نوشیده بود؟
ا.ت: رئیییییس… خیلی خوب کردییییی… (کشدار)
نشوندمش روی صندلی و به حرفاش گوش دادم.
خیلی کیوت شده بود.
ا.ت: اون… لیاقتِ تو… به این خوشگلی رو… نداششت…
جیمین: جدی؟ به نظرت کی لیاقت بودن کنار منو داره؟
ا.ت: اممممم… هیچکس… هیشکی…
تو زیادی خوشگلی… مهربونی… جذابی… خوشتیپی…
جیمین: باشه باشه، فهمیدم. (میخنده)
ا.ت: رئیس… بریم خونههه… (التماس)
جیمین: باشه.
خواست بلند شه که دوباره افتاد زمین.
برای همین بغلش کردم و بردمش سمت ماشین.
همینطور که تو بغلم بود، هی زیر لب زمزمه میکرد:
«دوست… عاشقتم… مرتیکهی جذاب…»
راه خونشو بلد بودم.
بردمش تا برسونمش خونه.
جیمین: سلام به همهگی.
ما امروز اینجاییم تا دو تا چیز رو تبریک بگیم.
اول: تولد هانا، دوستدخترم.
و دوم… اینکه قراره از امروز، هانا دوستدختر سابق من باشه.
هانا: چی داری میگی؟! (با عصبانیتِ خفه)
جیمین: فهمیدم اون کسی نیست که من میخوام.
من همیشه زندگی شخصیمو فدای کار کردم…
دوست داشتم این مراسم جدایی رو زودتر برگزار کنم،
ولی گفتم بهتره در روز تولدش این موضوع رو بگم تا کمتر قلبش رو بازی بدم.
هانا: اگه شوخیه، تمومش کن… (بغض)
جیمین: نه. شوخی نیست.
هانا با چشمای پر از اشک از جاش پرید و به سمت در خروجی دوید.
نفس راحتی کشیدم.
بالاخره این دختر از زندگی جیمین رفت بیرون.
پنجمین بطری سوجو رو هم سر کشیدم.
استرس مراسم برای من خیلی زیاد بود.
آنقدر مست شده بودم که حتی نمیتونستم درست بایستم.
روی صندلی کنار میزی که تا الان بهش تکیه داده بودم نشستم و بطری ششم رو باز کردم.
همانطور که مینوشیدم، رفتن مهمونهایی رو نگاه میکردم که از ضایع شدن هانا به خنده افتاده بودن.
جیمین: ا.ت، بیا… ما هم بریم.
ا.ت: هوم؟ چشم… رئیس… (گیج)
---
ویو جیمین
آخرش هم پا شد و از زندگیم رفت بیرون.
همراه مهمونها داشتم از تالار خارج میشدم که ا.ت رو دیدم…
مستِ مست.
نمیتونستم همینطور ولش کنم.
وقتی گفتم همراه من بیاد، از جاش بلند شد و مستقیم تو بغلم افتاد.
تعادل نداشت.
اصلاً چرا اینقدر نوشیده بود؟
ا.ت: رئیییییس… خیلی خوب کردییییی… (کشدار)
نشوندمش روی صندلی و به حرفاش گوش دادم.
خیلی کیوت شده بود.
ا.ت: اون… لیاقتِ تو… به این خوشگلی رو… نداششت…
جیمین: جدی؟ به نظرت کی لیاقت بودن کنار منو داره؟
ا.ت: اممممم… هیچکس… هیشکی…
تو زیادی خوشگلی… مهربونی… جذابی… خوشتیپی…
جیمین: باشه باشه، فهمیدم. (میخنده)
ا.ت: رئیس… بریم خونههه… (التماس)
جیمین: باشه.
خواست بلند شه که دوباره افتاد زمین.
برای همین بغلش کردم و بردمش سمت ماشین.
همینطور که تو بغلم بود، هی زیر لب زمزمه میکرد:
«دوست… عاشقتم… مرتیکهی جذاب…»
راه خونشو بلد بودم.
بردمش تا برسونمش خونه.
- ۳.۷k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط