سایههایی که به نور ختم میشوند
سایههایی که به نور ختم میشوند
پارت: ۱۱
تمرین هنوز ده دقیقه هم از شروعش نگذشته بود، ولی تهیونگ احساس میکرد ساعتهاست در میان یه طوفان ایستاده. سورا مثل سایهای سمی اطرافش میچرخید، هر چند دقیقه بهبهانهای دست به اون میزد، موهاش رو صاف میکرد، یقهاش رو میکشید بالا، یا با لبخند مصنوعی زیرگوشش چیزی زمزمه میکرد.
و هر بار، نگاه اعضا نگرانتر میشد.
جونگکوک از دور هر حرکت سورا رو دنبال میکرد، چانهاش سفت، لب پایینش بین دندانها گیر کرده. اون حس آشنای خشم و تهدید، دوباره توی سینهاش گره خورده بود.
هانا اخماش درهم بود و هر بار که سورا به تهیونگ نزدیک میشد، یه قدم ناخودآگاه جلو میرفت.
نامجون و جین با نگاههای بیصدا نگران تهیونگ بودن.
یونگی و جیهوپ حتی تمرکزشون روی روتینها رو از دست داده بودن و خود تهیونگ…
تنها چیزی که تهیونگ خواست کمی هوا بود.
سورا دوباره به سمتش رفت—این بار با جسارتی بیشتر.
«تهیونگ، این چینهای لباست رو باید درست کنم… نمیخوام سر ضبط بد دیده بشی.»
و بدون اجازه، دستش رو زیر یقهی تهیونگ برد، انگشتاش رو روی پوست کلید استخوانش کشیده شد.
تهیونگ یدفعه عقب پرید.
مثل کسی که از آتیش سوخته باشه
چند ثانیه سکوت مطلق.
سورا لبخند خونسردی زد.
«اوه… انقدر حساس شدی؟ چرا اینقدر استرس داری؟»«اوه… انقدر حساس شدی؟ چرا اینقدر استرس داری؟»
تهیونگ دیگه نتوانست.
نفسش میلرزید. انگشتاش میلرزید. و حسی که توی گلوش گیر کرده بود نزدیک بود خفهاش کنه.
حرکت کرد. یک قدم.
دو قدم.
و مستقیم سمت در رفت.
«تهیونگ؟» صدای جیمین لرز داشت.
نامجون یه قدم جلو رفت: «ته، صبر کن—»
اما تهیونگ اصلاً نای ایستادن نداشت. انگار اگه یه کلمه بشنوه میشکنه.
منگ درِ سالن رو باز کرد و بیرون زد.
صدای بسته شدن در، محکم و زخمی بود.
چند ثانیه سالن توی سکوت مطلق فرو رفت.جونگکوک اولین کسی بود که به خودش اومد.
چانهاش سفت شد و نگاهش یخ زد.
قدم برداشت سمت سورا.
«دیگه—بهش—دست—نزن.»
صداش آرام بود ولی هر کلمهاش سنگی بود که روی زمین کوبیده میشد.
سورا با همون لبخند آزاردهندهاش گفت:
«وااای، چرا همهتون اینقدر ازش محافظت میکنین؟ مگه بچهست؟»
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
چشم در چشم.
بدون پلک زدن.
«این… آخرین بارته.»
و قبل از اینکه کسی حرفی بزنه، چرخید و با قدمهای تند بهسمت در رفت.
هانا بعد از اون دوید، اما لحظهای مکث کرد—به سورا خیره شد، خشم پنهان توی چشماش موج میزد.
«واقعا نمیدونی داری با کی بازی میکنی.»
و اون هم سالن رو ترک کرد.
جیهوپ به آرامی نشست روی زمین و گفت:
«اون حالت تهیونگ… اصلاً خوب نبود.»
یونگی بازوش رو ماساژ داد و غر زد:
«اگه این دختر یه بار دیگه بهش دست بزنه، قسم میخورم خودم…»
جیمین گفت:
«باید بریم دنبالش. تهیونگ با همچین حالتی نباید تنها باشه.»
نامجون آه بلندی کشید.
«آره. ولی اول باید بفهمیم این دختر دقیقاً چی میخواد.»
جین زیرلب گفت:
«هیچی… جز مشکل.»
و درحالیکه همه از سالن خارج میشدن، سورا تنها کسی بود که با لبخندی از سر رضایت سر جاش باقی موند.
انگار دقیقاً همون چیزی رو که میخواسته به دست آورده بود...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
پارت: ۱۱
تمرین هنوز ده دقیقه هم از شروعش نگذشته بود، ولی تهیونگ احساس میکرد ساعتهاست در میان یه طوفان ایستاده. سورا مثل سایهای سمی اطرافش میچرخید، هر چند دقیقه بهبهانهای دست به اون میزد، موهاش رو صاف میکرد، یقهاش رو میکشید بالا، یا با لبخند مصنوعی زیرگوشش چیزی زمزمه میکرد.
و هر بار، نگاه اعضا نگرانتر میشد.
جونگکوک از دور هر حرکت سورا رو دنبال میکرد، چانهاش سفت، لب پایینش بین دندانها گیر کرده. اون حس آشنای خشم و تهدید، دوباره توی سینهاش گره خورده بود.
هانا اخماش درهم بود و هر بار که سورا به تهیونگ نزدیک میشد، یه قدم ناخودآگاه جلو میرفت.
نامجون و جین با نگاههای بیصدا نگران تهیونگ بودن.
یونگی و جیهوپ حتی تمرکزشون روی روتینها رو از دست داده بودن و خود تهیونگ…
تنها چیزی که تهیونگ خواست کمی هوا بود.
سورا دوباره به سمتش رفت—این بار با جسارتی بیشتر.
«تهیونگ، این چینهای لباست رو باید درست کنم… نمیخوام سر ضبط بد دیده بشی.»
و بدون اجازه، دستش رو زیر یقهی تهیونگ برد، انگشتاش رو روی پوست کلید استخوانش کشیده شد.
تهیونگ یدفعه عقب پرید.
مثل کسی که از آتیش سوخته باشه
چند ثانیه سکوت مطلق.
سورا لبخند خونسردی زد.
«اوه… انقدر حساس شدی؟ چرا اینقدر استرس داری؟»«اوه… انقدر حساس شدی؟ چرا اینقدر استرس داری؟»
تهیونگ دیگه نتوانست.
نفسش میلرزید. انگشتاش میلرزید. و حسی که توی گلوش گیر کرده بود نزدیک بود خفهاش کنه.
حرکت کرد. یک قدم.
دو قدم.
و مستقیم سمت در رفت.
«تهیونگ؟» صدای جیمین لرز داشت.
نامجون یه قدم جلو رفت: «ته، صبر کن—»
اما تهیونگ اصلاً نای ایستادن نداشت. انگار اگه یه کلمه بشنوه میشکنه.
منگ درِ سالن رو باز کرد و بیرون زد.
صدای بسته شدن در، محکم و زخمی بود.
چند ثانیه سالن توی سکوت مطلق فرو رفت.جونگکوک اولین کسی بود که به خودش اومد.
چانهاش سفت شد و نگاهش یخ زد.
قدم برداشت سمت سورا.
«دیگه—بهش—دست—نزن.»
صداش آرام بود ولی هر کلمهاش سنگی بود که روی زمین کوبیده میشد.
سورا با همون لبخند آزاردهندهاش گفت:
«وااای، چرا همهتون اینقدر ازش محافظت میکنین؟ مگه بچهست؟»
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
چشم در چشم.
بدون پلک زدن.
«این… آخرین بارته.»
و قبل از اینکه کسی حرفی بزنه، چرخید و با قدمهای تند بهسمت در رفت.
هانا بعد از اون دوید، اما لحظهای مکث کرد—به سورا خیره شد، خشم پنهان توی چشماش موج میزد.
«واقعا نمیدونی داری با کی بازی میکنی.»
و اون هم سالن رو ترک کرد.
جیهوپ به آرامی نشست روی زمین و گفت:
«اون حالت تهیونگ… اصلاً خوب نبود.»
یونگی بازوش رو ماساژ داد و غر زد:
«اگه این دختر یه بار دیگه بهش دست بزنه، قسم میخورم خودم…»
جیمین گفت:
«باید بریم دنبالش. تهیونگ با همچین حالتی نباید تنها باشه.»
نامجون آه بلندی کشید.
«آره. ولی اول باید بفهمیم این دختر دقیقاً چی میخواد.»
جین زیرلب گفت:
«هیچی… جز مشکل.»
و درحالیکه همه از سالن خارج میشدن، سورا تنها کسی بود که با لبخندی از سر رضایت سر جاش باقی موند.
انگار دقیقاً همون چیزی رو که میخواسته به دست آورده بود...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
- ۲.۵k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط