{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟔
گوشی و برگردوندم توی جیبم و سمت کاناپه ای که مامان روش نشسته بود رفتم و سرشو بوسیدم
که دستمو گرفت و کنار خودش نشوندم
نشستم که لینا هم کنارم نشست و گفت

"خب بگو چیشده که مردم از فضولی"

سمت چمدون رفتم و مجله و از توش در اوردم و دست لینا دادم که پوکر گفت

"این چیه"

"مجله ای که یونگی پیداش کرده یه شرکت که توی این چهار سال اخیر درامد زایی بالایی داشته میگه مشکوک بوده تا اینکه پیگیری شده ... صفحه اخر و نگاه کن"

نگاه کرد و گفت

"خب حالا این چه ربطی به ا/ت داره؟"

حرصی معترض گفتم

"یاااا اونی که لوح تقدیر دستشه زن داداشته ولی خب .... هعی بابا خرابش کرد"

مامان با بغض گفت

"دختر با تجملاتیه مشخصه خیلی بامزست ولی لوسی..."

و بعد سر پایین انداخت که گفتم

"مامان من خودم خرابش کردم اگه حرف بابا و گوش نمیکردم اینطور نمیشد"

پیر زنی سمت لینا اومد و گفت

"خانوم، خانوم بزرگ ناهار امادست. خوش اومدین اقا"

سر تکون دادم که رفت رو به مامان گفتم

"مادر من باید برم کار دارم تو راه چیزی میخورم ولی قول میدم شب برگردم"

لینا با اعتراض گفت

"یااا من نمیزارم بری بعدم وقتی رفتی زنداداشمو راضی کنی منم میام"

تکخندی کردمو گفتم

"لینی کوچولو باید برم خواهری کلی کار دارم اینجا... چشم میبرمت"

بعد از خداحافزی خیلی مختصر و کوتاه گوشیمو در اوردم و شماره شوگا و گرفتم بعد از چند مین صدای خواب الودش تو گوشم پیچید

"هااممم چیهه"
_یونگی امشب ساعت 5:30 سه تا بلیط برای افتتاح بگیر
"هامم"

به ثانیه نکشید که صدای متعجبش توی گوشم پیچید

"رفتی پیش خاله و لینا؟"
_هووشش لینا خانوم
"حالا لینا خانوم"
_اره سه تا بلیط اوکی کنین
"پس گفتی شیش تا دیگه برا خودمونم بگیرم دیگه؟"
_بیاین ولی گفته باشم نمیزارم به خواهرم نزدیک بشی!

پوزخند صدا داری زد و گفت

"اوکیش میکنم"

و بعد صدای بوق توی گوشم پر شد
به سمت یه پاساژ نزدیک راه افتادم
توی پاساژ قدم میزدم و خرید میکردم
یه لباس مناسب و گوگولی برا لینا گرفتم
و یه لباس مناسب هم برای مامان
کلی خرس و باکس هم گرفتم تا نبود این چند وقت و از دل لینا در بیارم برای ا/ت هم برداشتم کسی چمیدونه شاید دیدی برگشت اوقت چیکار کنم؟
با دست پر به زور با نامجون تماس گرفتم و فورا گفتم

"نامجون یه فرد قابل اعتماد بزار این چند وقت کارام و پیگیری کنه سریع پیدا کن که خیلی گرفتارم بهش بگو تا نیم ساعت دیگه خودشو برسونه پاساژ ....(خودتون ی چیزی در نظر بگیرین🫥🤦‍♀️) "
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGAUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۹)

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟕و بعد قطع کردم هوفف از پاساژ ...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟖و بعد بلند خندیدسری به نشانه ...

دلبر مامان حمایت شهههههه💘@moltafetqaf

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟓"نامجون یه هتل خوب رزرو کن یه...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟏𝟏این سنگینی نگاه مردم عادی بو...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟗قدم های کسی و پشت سرم حس کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط