پارت ۳۲
پارت ۳۲
جونگکوک حقیقت دیگری را پنهان کرده بود.
سالها قبل، او برای نجات خودش با گروهی از خونآشامهای قدرتمند پیمان بسته بود.
در ازای آن، خانوادهاش را از دست داده بود.
_چرا بهم نگفتی؟
_چون میترسیدم ازم متنفر بشی.
_ولی خودت گفتی دیگه چیزی رو پنهان نمیکنی!
_میدونم.
اشک در چشمهایم جمع شد.
_من از دروغ متنفرم.
آرام گفت:
_پس از من متنفر باش.
اما من فقط نزدیکش شدم.
_من از دروغهات متنفرم...
مکث کردم.
_نه از خودت
جونگکوک حقیقت دیگری را پنهان کرده بود.
سالها قبل، او برای نجات خودش با گروهی از خونآشامهای قدرتمند پیمان بسته بود.
در ازای آن، خانوادهاش را از دست داده بود.
_چرا بهم نگفتی؟
_چون میترسیدم ازم متنفر بشی.
_ولی خودت گفتی دیگه چیزی رو پنهان نمیکنی!
_میدونم.
اشک در چشمهایم جمع شد.
_من از دروغ متنفرم.
آرام گفت:
_پس از من متنفر باش.
اما من فقط نزدیکش شدم.
_من از دروغهات متنفرم...
مکث کردم.
_نه از خودت
- ۸۰
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط