{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲
جونگکوک حقیقت دیگری را پنهان کرده بود.
سال‌ها قبل، او برای نجات خودش با گروهی از خون‌آشام‌های قدرتمند پیمان بسته بود.
در ازای آن، خانواده‌اش را از دست داده بود.
_چرا بهم نگفتی؟
_چون می‌ترسیدم ازم متنفر بشی.
_ولی خودت گفتی دیگه چیزی رو پنهان نمی‌کنی!
_می‌دونم.
اشک در چشم‌هایم جمع شد.
_من از دروغ متنفرم.
آرام گفت:
_پس از من متنفر باش.
اما من فقط نزدیکش شدم.
_من از دروغ‌هات متنفرم...
مکث کردم.
_نه از خودت
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۳تهیونگ فرار کرد.اما قبل از رفتن گفت:_این هنوز تموم نش...

سی چهار برای چند هفته همه چیز آرام شد.ما به یک خانه‌ی کوچک خ...

پارت ۳۱تهیونگ ناگهان ظاهر شد.اما این بار تنها نبود.او به پدر...

اینم ار پوسترمون

پارت ۲۲جونگکوک همه چیز را تعریف کرد.سال‌ها قبل، پدر من رهبر ...

پارت ۱۶بعد از رفتن تهیونگ، با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک._پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط