هواجین
🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻³
هواجین ۱۸:۳۷
پسر با دیدن اینکه قبول کردم، ابرویی بالا انداخت و گفت «خب، بریم»
«ا..الان؟»
«آره»
«ولی...الان هوا خیلی سرده. نمیشه، وقتی هوا گرم تر شد راه بیفتیم؟»
«خب، پس بیا بریم یه جای گرم.»
«جای گرم؟ کجا؟»
«حالا فعلا بیا بریم، دور نیست»
همزمان با این حرفش، هودیشو انداخت سمتم و ادامه داد «فعلا اینو بپوش»
آروم هودیو گرفتم و پوشیدم. وسایلم رو هم جمع کردم و راه افتادیم.
توی راه، آروم گفتم «تو سردت نیست؟»
«نه.»
«چجوری؟ هوا که خیلی سرده. چطور میتونی بدون لباس توی این هوا انقدر معمولی باشی؟ هیچ آدم عادیای نمیتونه توی این سرما و بارون اینجوری بدون لباس قدم بزنه.»
«ولی من میتونم»
«چطور؟»
«همینطوری که داری میبینی»
وقتی دیدم انقدر داره سرد و مرموز حرف میزنه، دیگه بحث نکردم.
•تهیونگ ۱۸:۴۸
دختره زیاد سوال میپرسید. ولی با این حال بنظر دختر خوبی میومد. شاید، فقط شاید پیش خودم نگهش دار... نه. دارم چی میگم؟ اون یه انسانه، و من یه خونآشام. اصلا چرا دارم کمکش میکنم؟
شاید بخوام بدونم خونش چه مزه ایه. شاید، ببرمش خونه ی خودم. اونجا، شاید بتونم بیهوشش کنم. اون دختر نباید اینجا باشه. هیچ انسانی نباید اینجا باشه. ولی اعتراف میکنم، با این حال دختر خوشگل و خوش صدایی هست. شاید نکشمش، شاید فقط یه مدتی پیش خودم نگهش دارم. ولی با این حال، نباید هیچ نرمیای از خودم نشون بدم.
توی همین فکر ها بودم که دختره گفت «اسمت چیه؟»
«تهیونگ.»
«اسم قشنگیه.»
«ممنون.»
«اسم منم هواجین هست.»
خب...حالا باید چی میگفتم؟
نمیدونم. بخاطر همین با یه لحن خشک و خالی گفتم «اسم تو هم قشنگه»
با این حرفم دختر لبخندی زد. از چهرش معلوم بود با اینکه لحنم سرد بود، ولی خیلی خوشحال شد. با لبخند گفت «ممنون»
یکم بعد تر، رسیدیم به خونهم.
•هواجین. ۱۸:۵۷
اسم قشنگی داشت. تهیونگ. با اینکه یکم عجیب و سرد بود، ولی باید اعتراف کنم چهره ی جذابی داشت.
یکم که رفتیم جلوتر، رسیدیم به یه جای خیلی بزرگی مثل یه قصر. رنگ کاشی های دیواراش مشکی، با رگه های قرمزِ شرابی بود. واقعا خونه ی قشنگی بود. آروم گفتم «اینجا خونهی توئه؟»
«اوهوم»
قدم زنان رفتیم داخل که دیدم داخلش دو طبقهس و خیلییییی بزرگه. تم پله ها و دیوار ها، بیشترشون یا مشکی بودن یا قرمز تیره. البته، بعضی از وسایل هم رنگ طلایی داشت. ولی با این حال تمام این قصر، رنگ های دارک و مرموز بود.
___
امیدوارم تا اینجا رو دوست داشته باشید و اینکه لطفا واقعا توی این وضعیت مراقب خودتون باشید فرشته ها✨️🧚🏻♀️
لطفا حمایت کنید♡
سعی میکنم تا جایی که میتونم امروز پارت بزارم🍂✨️
🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂
#fallow
هواجین ۱۸:۳۷
پسر با دیدن اینکه قبول کردم، ابرویی بالا انداخت و گفت «خب، بریم»
«ا..الان؟»
«آره»
«ولی...الان هوا خیلی سرده. نمیشه، وقتی هوا گرم تر شد راه بیفتیم؟»
«خب، پس بیا بریم یه جای گرم.»
«جای گرم؟ کجا؟»
«حالا فعلا بیا بریم، دور نیست»
همزمان با این حرفش، هودیشو انداخت سمتم و ادامه داد «فعلا اینو بپوش»
آروم هودیو گرفتم و پوشیدم. وسایلم رو هم جمع کردم و راه افتادیم.
توی راه، آروم گفتم «تو سردت نیست؟»
«نه.»
«چجوری؟ هوا که خیلی سرده. چطور میتونی بدون لباس توی این هوا انقدر معمولی باشی؟ هیچ آدم عادیای نمیتونه توی این سرما و بارون اینجوری بدون لباس قدم بزنه.»
«ولی من میتونم»
«چطور؟»
«همینطوری که داری میبینی»
وقتی دیدم انقدر داره سرد و مرموز حرف میزنه، دیگه بحث نکردم.
•تهیونگ ۱۸:۴۸
دختره زیاد سوال میپرسید. ولی با این حال بنظر دختر خوبی میومد. شاید، فقط شاید پیش خودم نگهش دار... نه. دارم چی میگم؟ اون یه انسانه، و من یه خونآشام. اصلا چرا دارم کمکش میکنم؟
شاید بخوام بدونم خونش چه مزه ایه. شاید، ببرمش خونه ی خودم. اونجا، شاید بتونم بیهوشش کنم. اون دختر نباید اینجا باشه. هیچ انسانی نباید اینجا باشه. ولی اعتراف میکنم، با این حال دختر خوشگل و خوش صدایی هست. شاید نکشمش، شاید فقط یه مدتی پیش خودم نگهش دارم. ولی با این حال، نباید هیچ نرمیای از خودم نشون بدم.
توی همین فکر ها بودم که دختره گفت «اسمت چیه؟»
«تهیونگ.»
«اسم قشنگیه.»
«ممنون.»
«اسم منم هواجین هست.»
خب...حالا باید چی میگفتم؟
نمیدونم. بخاطر همین با یه لحن خشک و خالی گفتم «اسم تو هم قشنگه»
با این حرفم دختر لبخندی زد. از چهرش معلوم بود با اینکه لحنم سرد بود، ولی خیلی خوشحال شد. با لبخند گفت «ممنون»
یکم بعد تر، رسیدیم به خونهم.
•هواجین. ۱۸:۵۷
اسم قشنگی داشت. تهیونگ. با اینکه یکم عجیب و سرد بود، ولی باید اعتراف کنم چهره ی جذابی داشت.
یکم که رفتیم جلوتر، رسیدیم به یه جای خیلی بزرگی مثل یه قصر. رنگ کاشی های دیواراش مشکی، با رگه های قرمزِ شرابی بود. واقعا خونه ی قشنگی بود. آروم گفتم «اینجا خونهی توئه؟»
«اوهوم»
قدم زنان رفتیم داخل که دیدم داخلش دو طبقهس و خیلییییی بزرگه. تم پله ها و دیوار ها، بیشترشون یا مشکی بودن یا قرمز تیره. البته، بعضی از وسایل هم رنگ طلایی داشت. ولی با این حال تمام این قصر، رنگ های دارک و مرموز بود.
___
امیدوارم تا اینجا رو دوست داشته باشید و اینکه لطفا واقعا توی این وضعیت مراقب خودتون باشید فرشته ها✨️🧚🏻♀️
لطفا حمایت کنید♡
سعی میکنم تا جایی که میتونم امروز پارت بزارم🍂✨️
🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂
#fallow
- ۶.۱k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط