{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هواجین

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁴

•هواجین ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌۱۹:۰۰
خونه‌ی خیلی بزرگ و واقعا قشنگی بود. آروم گفتم «خونه‌ت چقدر بزرگه. بیشتر شبیه قصره تا خونه. چطور توش گم نمیشی؟»

«نه، گم نمیشم‌.»

دیگه حرفی نزدم و داشتم اطراف رو نگاه میکردم که تهیونگ گفت «گشنته؟»

«اوهوم...»

«دنبالم بیا»
و رفت سمت یه در، در رو باز کرد که یه میز غذاخوری بزرگ توی یه اتاق بود و روی میز هم پر از غذا بود.
آروم گفتم «الان، میتونم غذا بخورم؟»

«آره، برو هرچی میخوای بخور.»

آروم رفتم پشت یه صندلی نشستم. تهیونگ هم اومد روی صندلی کناری من نشست اما چیزی نخورد. اهمیتی ندادم و شروع کردم به خوردن غذا. وقتی سیر شدم، آروم به تهیونگ نگاه کردم و گفتم «تهیونگ، تو چطور توی بارون بدون لباس راه میری؟ یه آدم معمولی توی همچین هوایی اگه بخواد لباسشو در بیاهر واقعا یخ میزنه.»

«خب، شاید من یه آدم معمولی نباشم»

«منظورت چیه؟»

«منظورم...خب، ولش کن.»

«چرا نمیگی؟»

«چون به تو مربوط نمیشه»

با این حرفش، دیگه چیزی نگفتم.
که چشمم به یه تتو روی بازوش افتاد. طرحش ♧ بود ولی سوالی راجبش نپرسیدم. تهیونگ یکم مکث کرد، بعد آروم گفت «اگه خواستی بخوابی، میتونی توی اتاق طبقه ی بالا بخوابی. از پله ها که بری بالا، سمت راست، ته راهرو هست.»

بعدش، از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
چند دقیقه بعد، منم آروم از جان بلند شدم و رفتم سمت پله ها. از پله ها رفتم بالا و رفتم سمت راست. ته راهرو، یه در بود که رنگ و مدلش با بقیه در ها فرق داشت. یه در مشکی، با یه نمادِ حک شده روی در. (نماد: ♧ )
یاد توی روی دست تهیونگ افتادم. اما اهمیتی ندادم و رفتم داخل. یه اتاق خیلیی قشنگ و بزرگ بود با یه تخت بزرگ. بوی عطر تلخ توی اتاق پیچیده بود. یعنی اتاق تهیونگ بود؟
بی اهمیت رفتم و روی تخت دراز کشیدم و چشمهامو بستم. چیزی نگذشت که خوابم برد.
___

🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂

#fallow
دیدگاه ها (۲)

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁵•تهیونگ ...

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁶•تهیونگ. ۱۹:۲۱چرا ازش معذرت...

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻³هواجین‌ ‌ ۱۸:۳۷...

𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻²چشمهامو باز کردم و دیدم هوا ابریه و د...

معرفی فیک: 𝕻⁰عنوان: 🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒...

P²¹صبح رفتم خونه تهیونگ اما خودش خونه نبود قرار شد یه عروسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط