تهیونگ
🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁵
•تهیونگ ۱۹:۱۵
رفتم توی اتاقم. همونی که به هواجین گفته بودم بره اونجا بخوابه. در رو آروم باز کردم و دیدم آروم خوابیده. خب، دلیل اصلی اینکه گفته بودم بیاد توی این اتاق، این بود که بکشمش. درواقع، میخوام گازش بگیرم ولی...خیلی آروم خوابیده. آروم نزدیک تخت شدم. چهرهش آروم بود. انگار، تازه به یه آرامشِ عمیق رسیده باشه. اما، نه. اون یه انسانه. باید بکشمش.
آروم رفتم روی تخت. دستامو گذاشتم کنارِ دو طرفِ سرش. آروم سرم بردم توی گردنش. بوی خونش داشت بیشتر تحریکم میکرد که گازش بگیرم. اما انگار یه چیزی جلومو میگرفت. انگار، نمیخواستم بکشمش. همونطور مونده بودم. انگار نمیدونستم زنده بذارمش، یا بکشمش.
•هواجین ۱۹:۱۶
آروم با حس نفس های گرمی روی گردنم از خواب بیدار شدم. چشمهامو باز کردم که دیدم تهیونگ مونده بالا سرم و سرش توی گردنمه، که ترسیدم و جیغی زدم و همزمان محکم هلش دادم عقب. و بلند گفتم «داری چیکار میکنی؟»
که تهیونگ با چهره ای دستپاچه گفت «م..من....من فقط..هیچی..»
«یعنی چی که هیچی؟ جواب منو بده»
«بس کن...باشه؟ من..الان نمیتونم بهت بگم...»
«گفتم جواب منو بده. داشتی چه غلطی میکردی؟»
«هواجین، من...ببین، من برات خطرناکم. یه لحظه صبر کن. بذار همه چیو برات تعریف کنم، باشه؟»
با این حرفش، نفس عمیقی کشیدم و گفتم «بگو»
آروم اومد و کنار تخت، با فاصله از من نشست روی تخت و گفت «من، یه انسان نیستم. احتمالا خودتم تا الان اینو فهمیدی.»
«پس چی هستی؟»
«خب..خونآشام»
با این حرفش، رنگ از صورتم پرید. آروم با ترس گفتم «چ...چی؟»
«ازم نترس، لطفا. بذار باهات حرف بزنم. قول میدم نزدیکت نشم»
«صبرکن صبرکن، یعنی، الان میخواستی منو گاز بگیری؟»
«خب، از روی غریزه، آره. اما...ته دلم اینو نمیخواست. پس، یه جورایی هم آره، و هم نه. ولی گوش کن. نمیخوام بهت آسیب بزنم. اما الان، تو فقط یه طعمه ای. پس، اگه... یه موقع دیدی، من کنترلم رو از دست دادم یا، حمله کردم سمتت، هر بلایی میخوای سرم بیار. میتونی، منو بزنی. میتونی منو بُکُشی یا...اصلا هر کار دیگه ای، نمیدونم. ولی، مراقب خودت باش. فقط به فکر خودت باش نه من. قول میدم تا موقعی که سالم برسی خونه، اصلا نزدیکت نشم. پس از چیزی نترس. قول میدم دیگه خوابتو به هم نریزم و سعی نکنم بکشمت. قول میدم. باشه؟»
«پس، برای همین میتونستی انقدر راحت توی این سرما بدون لباس راه بری؟»
«آره. بخاطر اینه که، من نمیتونم سرما رو حس کنم. برای همین همیشه بقیه خونآشام ها مسخرم میکردن. به هر حال، این مهم نیست. میتونی، راحت بخوابی. شب بخیر»
با این حرفش آروم از روی تخت بلند شد و رفت سمت در اتاق. خواست در رو باز کنه که گفتم «صبرکن، یه سوال. اون علامتِ روی در. اون چیه؟ و...چرا تو هم یه شکل، دقیقا مثل همون علامت، روی بازوت تتو کردی؟»
«خب، چیز خاصی نیست. و درضمن، من اونو تتو نکردم. جدِ من، پادشاه و محافظ جنگل بود. و علامت محبوبش ♧ بود.
از اون موقع به بعد، هر نسل این علامت رو روی بازوش داره، از وقتی که به دنیا بیاد.
و خب، همین. چیز خاصی نیست. اون علامت رو هم، خودم با چاقو کشیدم روی در اتاقم. همین. خب، من دیگه برم. خوب بخوابی»
و رفت بیرون.
___
از این پارت خوشتون اومد؟
نظرتون رو توی کامنتا بگید✨️
🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂
#fallow
•تهیونگ ۱۹:۱۵
رفتم توی اتاقم. همونی که به هواجین گفته بودم بره اونجا بخوابه. در رو آروم باز کردم و دیدم آروم خوابیده. خب، دلیل اصلی اینکه گفته بودم بیاد توی این اتاق، این بود که بکشمش. درواقع، میخوام گازش بگیرم ولی...خیلی آروم خوابیده. آروم نزدیک تخت شدم. چهرهش آروم بود. انگار، تازه به یه آرامشِ عمیق رسیده باشه. اما، نه. اون یه انسانه. باید بکشمش.
آروم رفتم روی تخت. دستامو گذاشتم کنارِ دو طرفِ سرش. آروم سرم بردم توی گردنش. بوی خونش داشت بیشتر تحریکم میکرد که گازش بگیرم. اما انگار یه چیزی جلومو میگرفت. انگار، نمیخواستم بکشمش. همونطور مونده بودم. انگار نمیدونستم زنده بذارمش، یا بکشمش.
•هواجین ۱۹:۱۶
آروم با حس نفس های گرمی روی گردنم از خواب بیدار شدم. چشمهامو باز کردم که دیدم تهیونگ مونده بالا سرم و سرش توی گردنمه، که ترسیدم و جیغی زدم و همزمان محکم هلش دادم عقب. و بلند گفتم «داری چیکار میکنی؟»
که تهیونگ با چهره ای دستپاچه گفت «م..من....من فقط..هیچی..»
«یعنی چی که هیچی؟ جواب منو بده»
«بس کن...باشه؟ من..الان نمیتونم بهت بگم...»
«گفتم جواب منو بده. داشتی چه غلطی میکردی؟»
«هواجین، من...ببین، من برات خطرناکم. یه لحظه صبر کن. بذار همه چیو برات تعریف کنم، باشه؟»
با این حرفش، نفس عمیقی کشیدم و گفتم «بگو»
آروم اومد و کنار تخت، با فاصله از من نشست روی تخت و گفت «من، یه انسان نیستم. احتمالا خودتم تا الان اینو فهمیدی.»
«پس چی هستی؟»
«خب..خونآشام»
با این حرفش، رنگ از صورتم پرید. آروم با ترس گفتم «چ...چی؟»
«ازم نترس، لطفا. بذار باهات حرف بزنم. قول میدم نزدیکت نشم»
«صبرکن صبرکن، یعنی، الان میخواستی منو گاز بگیری؟»
«خب، از روی غریزه، آره. اما...ته دلم اینو نمیخواست. پس، یه جورایی هم آره، و هم نه. ولی گوش کن. نمیخوام بهت آسیب بزنم. اما الان، تو فقط یه طعمه ای. پس، اگه... یه موقع دیدی، من کنترلم رو از دست دادم یا، حمله کردم سمتت، هر بلایی میخوای سرم بیار. میتونی، منو بزنی. میتونی منو بُکُشی یا...اصلا هر کار دیگه ای، نمیدونم. ولی، مراقب خودت باش. فقط به فکر خودت باش نه من. قول میدم تا موقعی که سالم برسی خونه، اصلا نزدیکت نشم. پس از چیزی نترس. قول میدم دیگه خوابتو به هم نریزم و سعی نکنم بکشمت. قول میدم. باشه؟»
«پس، برای همین میتونستی انقدر راحت توی این سرما بدون لباس راه بری؟»
«آره. بخاطر اینه که، من نمیتونم سرما رو حس کنم. برای همین همیشه بقیه خونآشام ها مسخرم میکردن. به هر حال، این مهم نیست. میتونی، راحت بخوابی. شب بخیر»
با این حرفش آروم از روی تخت بلند شد و رفت سمت در اتاق. خواست در رو باز کنه که گفتم «صبرکن، یه سوال. اون علامتِ روی در. اون چیه؟ و...چرا تو هم یه شکل، دقیقا مثل همون علامت، روی بازوت تتو کردی؟»
«خب، چیز خاصی نیست. و درضمن، من اونو تتو نکردم. جدِ من، پادشاه و محافظ جنگل بود. و علامت محبوبش ♧ بود.
از اون موقع به بعد، هر نسل این علامت رو روی بازوش داره، از وقتی که به دنیا بیاد.
و خب، همین. چیز خاصی نیست. اون علامت رو هم، خودم با چاقو کشیدم روی در اتاقم. همین. خب، من دیگه برم. خوب بخوابی»
و رفت بیرون.
___
از این پارت خوشتون اومد؟
نظرتون رو توی کامنتا بگید✨️
🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂
#fallow
- ۵.۳k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط