{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر

پارت : ۵۹ (پایانی)

یک هفته از قهرمانی هانا در رالی گذشته بود.

خبر دستگیری عامل خرابکاری و بسته شدن پرونده، تیتر تمام خبرگزاری‌های کره شده بود. ارزش سهام JK Motors دوباره رشد کرده بود و تعمیرگاه خانوادگی هانا هم با حمایت شرکت، به یکی از مجهزترین تعمیرگاه‌های سئول تبدیل شده بود.

آن صبح، هانا مثل همیشه زودتر از همه وارد تعمیرگاه شد.

با شلوار پارچه‌ای مشکی، بادی کرم و کت طوسی روشن، مشغول بررسی موتور پورشه 911 GT3 RS بود. آچار را روی میز گذاشت و با لبخند به ماشین نگاه کرد.

تهیونگ وارد تعمیرگاه شد و پاکتی سفید را روی میز گذاشت.

هانا با تعجب پرسید:

«این چیه؟»

تهیونگ خندید.

«از طرف مدیرعامل محبوبمون.»

هانا پاکت را باز کرد.

داخل آن فقط یک کارت مشکی بود.

روی کارت با خطی ساده نوشته شده بود:

"Tonight, 8 PM.
The place where everything began."

هانا آرام لبخند زد.

...

ساعت هشت شب...

همان پیست مسابقه‌ای که اولین بار نگاهشان به هم گره خورده بود، با نورهای سفید و طلایی روشن شده بود.

اما این بار خبری از صدای موتور یا جمعیت نبود.

پیست کاملاً خالی بود.

در دو طرف مسیر، عکس‌هایی از تمام اتفاق‌های چند ماه گذشته قرار داشت؛ از اولین مسابقه، تعمیرگاه، شرکت، قرارداد، روزهای سخت، رالی بزرگ و جام قهرمانی.

هانا آرام میان آن‌ها قدم می‌زد.

هر عکس، بخشی از داستانشان را یادآوری می‌کرد.

وقتی به خط پایان رسید...

جونگ‌کوک آنجا ایستاده بود.

کت‌وشلوار سرمه‌ای ساده پوشیده بود و مثل همیشه آرام به او نگاه می‌کرد.

هانا با لبخند گفت:

«این بار هم جلسه کاریه؟»

جونگ‌کوک خندید.

«نه...»

«این بار آخرین جلسه قراردادمونه.»

هانا نزدیک‌تر رفت.

جونگ‌کوک پوشه آشنایی را که روز اول روی میزش گذاشته بود، از داخل کیفش بیرون آورد.

همان قرارداد ازدواج.

چند لحظه به آن نگاه کرد.

بعد مقابل چشمان هانا...

آرام آن را از وسط پاره کرد.

تکه‌های قرارداد روی زمین افتادند.

جونگ‌کوک گفت:

«از امروز...»

«دیگه هیچ قراردادی بین ما وجود نداره.»

«نه اجبار...»

«نه معامله...»

«نه وظیفه.»

هانا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

لبخند آرامی روی لب‌هایش نشست.

«پس...»

«الان می‌تونم برم؟»

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

«اگه بخوای... آره.»

«ولی قبلش...»

نفس عمیقی کشید.

برای اولین بار، خبری از مدیرعامل سرد و مغرور نبود.

فقط مردی ایستاده بود که دلش را به دست همان دختر مکانیک باخته بود.

«پارک هانا...»

«روز اول فکر می‌کردم فقط به یه راننده خوب احتیاج دارم.»

«بعد فهمیدم به یه همکار قابل اعتماد احتیاج دارم.»

«اما خیلی دیر فهمیدم...»

«چیزی که واقعاً دنبالش بودم، خودِ تو بودی.»

چشم‌های هانا آرام روی صورت او ثابت ماند.

جونگ‌کوک ادامه داد:

«تو باعث شدی دوباره به آدم‌ها اعتماد کنم.»

«یادم دادی همیشه لازم نیست همه چیز رو به‌تنهایی تحمل کنم.»

«وقتی می‌خندی، خونه برام گرم‌تر می‌شه.»

«وقتی مسابقه می‌دی، بیشتر از خودت استرس می‌گیرم.»

«وقتی کنار تهیونگ شوخی می‌کنی، حسودیم می‌شه...»

هر دو خندیدند.

جونگ‌کوک هم لبخند زد و گفت:

«آره...»

«مدیرعامل بزرگ JK Motors هم حسودی می‌کنه.»

بعد آرام روی یک زانو نشست.

جعبه مخملی کوچکی را باز کرد.

داخل آن، حلقه‌ای ظریف از طلای سفید قرار داشت.

«اون روز ازت خواستم باهام ازدواج کنی...»

«اما به خاطر شرکت.»

«به خاطر سهام.»

«به خاطر رسانه‌ها.»

«به خاطر یه قرارداد.»

سرش را بالا آورد و مستقیم در چشم‌های هانا نگاه کرد.

«امروز...»

«همه اون دلیل‌ها از بین رفتن.»

«فقط یه دلیل باقی مونده.»

«من عاشقتم.»

«نه به عنوان شریک کارم...»

«نه به عنوان قهرمان مسابقات...»

«فقط به عنوان هانا.»

«پارک هانا...»

«این بار...»

«بدون هیچ قرارداد و اجباری...»

«دوباره با من ازدواج می‌کنی؟»

اشک در چشم‌های هانا جمع شد.

این بار نه از ناراحتی...

بلکه از خوشحالی.

آرام خندید و گفت:

«آره...»

«ولی یه شرط دارم.»

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

«چه شرطی؟»

هانا با شیطنت گفت:

«از این به بعد...»

«هر وقت بخوام روی یه ماشین جدید کار کنم، حق نداری غر بزنی.»

جونگ‌کوک خندید.

«قبول.»

«حتی اگه بخوای ده تا پورشه و فراری همزمان توی حیاط خونه پارک کنی.»

هانا هم خندید.

دستش را جلو برد.

جونگ‌کوک حلقه را آرام در انگشت او گذاشت.

بعد از جا بلند شد.

دستان هانا را گرفت.

این بار، بوسه‌ای آرام و عاشقانه روی لب‌های او گذاشت.

نه از روی اجبار...

نه از روی قرارداد...

ادامش کامنت ها جا نشد
دیدگاه ها (۱۴)

همه میگن دوست دارم... ولی جئون جونگ کوک میگه :#جونگکوک نظم پ...

شاید باورتون نشه ولی من روی این اهنگه و ادیت هایی که ازش میز...

عشق در دنده آخر پارت : ۵۸ سه روز از پایان مسابقه گذشته بود. ...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۷ صدای غرش موتور پورشه در کوهستان پیچ...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۰نور طلایی صبح از میان پرده‌های سفید ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۰ باد از پنجره شکسته گاراژ داخل می‌وز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط