عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۲۰
باد از پنجره شکسته گاراژ داخل میوزید.
هانا هنوز قطعه فلزی را در دستش نگه داشته بود.
ذهنش مدام به گذشته برمیگشت.
هرچه بیشتر فکر میکرد، مطمئنتر میشد این پرونده فقط یک خرابکاری ساده نیست.
پشت همه این اتفاقها، یک راننده حرفهای قرار داشت.
جونگ کوک قطعه را از او گرفت.
چند لحظه به لوگوی محو روی آن نگاه کرد.
بعد آن را داخل کیسه مدارک گذاشت.
«همه چیز رو با خودمون میبریم.»
«شاید آزمایشگاه اطلاعات بیشتری پیدا کنه.»
هانا آرام سر تکان داد.
او دوباره اطراف گاراژ را بررسی کرد.
چشمش به رد لاستیکهایی روی زمین افتاد.
کنار آنها زانو زد و با انگشت روی خاک کشید.
«این رد تازهست.»
«حداکثر دوازده ساعت ازش گذشته.»
جونگ کوک با دقت کنارش نشست.
هانا ادامه داد:
«عرض لاستیک سیصد و پانزده میلیمتره.»
«این اندازه روی ماشینهای معمولی استفاده نمیشه.»
«یا یه سوپراسپرت بوده... یا ماشین مسابقه.»
یکی از مأمورها از شنیدن این حرفها متعجب شد.
جونگ کوک فقط لبخند کوتاهی زد.
هانا از روی زمین تکه کوچکی از لاستیک را برداشت.
آن را بین انگشتانش فشار داد.
«ترکیبش خیلی نرمه.»
«این لاستیک مخصوص چسبندگی بالاست.»
«توی مسابقات رالی یا پیست استفاده میشه.»
او تکه لاستیک را داخل پاکت گذاشت.
چند قدم جلوتر، خودرویی با کاپوت باز دیده میشد.
هانا به سمتش رفت.
با یک نگاه به موتور گفت:
«این ماشین روشن نمیشه.»
جونگ کوک پرسید:
«حتی بدون امتحان کردن؟»
هانا لبخند زد.
«امتحان لازم نداره.»
او به سمت باتری رفت.
سیم منفی را نشان داد.
«عمداً جداش کردن.»
بعد به پمپ بنزین اشاره کرد.
«فیوز پمپ سوخت هم درآورده شده.»
«یعنی نمیخواستن کسی این ماشین رو جابهجا کنه.»
هانا درِ جعبهابزار کنار ماشین را باز کرد.
همه ابزارها مرتب سر جای خود بودند.
اما جای یک آچار خالی بود.
«یه آچار ترک کم شده.»
جونگ کوک پرسید:
«مهمه؟»
هانا با اطمینان جواب داد:
«خیلی.»
او توضیح داد:
«با آچار معمولی نمیتونی پیچهای حساس موتور مسابقهای رو دقیق ببندی.»
«اگر گشتاور اشتباه باشه، یا پیچ هرز میشه یا موقع مسابقه میشکنه.»
«کسی که این آچار رو برده، میدونسته دقیقاً دنبال چیه.»
جونگ کوک با دقت به حرفهایش گوش میداد.
هانا کاپوت را بست.
نگاهش روی قفسهای پر از روغن موتور ثابت ماند.
یکی از قوطیها را برداشت.
درش را باز کرد و فقط بویش کرد.
بعد اخمهایش در هم رفت.
«این روغن دستکاری شده.»
جونگ کوک متعجب پرسید:
«از روی بو فهمیدی؟»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«نه فقط بو.»
«رنگش هم طبیعی نیست.»
«احتمالاً با روغن ارزون قاطیش کردن.»
یکی از مأمورها گفت:
«یعنی ممکنه باعث خراب شدن موتور بشه؟»
هانا پاسخ داد:
«نه فقط خراب شدن...»
«توی دور موتور بالا، ممکنه موتور کامل قفل کنه.»
«اگر این اتفاق وسط مسابقه بیفته، راننده شانسی برای کنترل ماشین نداره.»
سکوت سنگینی در گاراژ برقرار شد.
جونگ کوک به قوطی روغن نگاه میکرد.
حالا بهتر میفهمید چرا هانا از همان اول گفته بود ماشینها دروغ نمیگویند.
هر قطعه، هر پیچ و هر قطره روغن، بخشی از حقیقت را پنهان کرده بود.
در همین لحظه، صدای روشن شدن یک موتور از بیرون گاراژ آمد.
هانا و جونگ کوک همزمان به سمت در دویدند.
یک خودروی مشکی با سرعت از آنجا دور شد.
پلاک نداشت.
فقط صدای غرش موتور در خیابان پیچید.
هانا با یک نگاه کوتاه گفت:
«هشت سیلندر...»
جونگ کوک با تعجب به او نگاه کرد.
هانا ادامه داد:
«از روی صدای موتور فهمیدم.»
«اگزوزش هم دستساز بود.»
جونگ کوک بدون معطلی کلید ماشینش را بیرون آورد.
«باید دنبالش بریم.»
هانا لبخند هیجانزدهای زد.
«بالاخره یه تعقیب و گریز واقعی.»
هر دو سوار ماشین شدند.
جونگ کوک موتور را روشن کرد.
اما هانا دستش را روی فرمان گذاشت و گفت:
«اگر میخوای بگیریمش... این بار من رانندگی میکنم.»
**«جونگ کوک فقط چند ثانیه به هانا نگاه کرد... و بعد، کلید را در دست او گذاشت.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
بنظرتون توی پارت های بعدی چی در انتظار هانا و جونگ کوک می باشد؟
هانا توی پارت بعدی می خواد چی کار کنه؟
خوب حمایت کنید
پارت : ۲۰
باد از پنجره شکسته گاراژ داخل میوزید.
هانا هنوز قطعه فلزی را در دستش نگه داشته بود.
ذهنش مدام به گذشته برمیگشت.
هرچه بیشتر فکر میکرد، مطمئنتر میشد این پرونده فقط یک خرابکاری ساده نیست.
پشت همه این اتفاقها، یک راننده حرفهای قرار داشت.
جونگ کوک قطعه را از او گرفت.
چند لحظه به لوگوی محو روی آن نگاه کرد.
بعد آن را داخل کیسه مدارک گذاشت.
«همه چیز رو با خودمون میبریم.»
«شاید آزمایشگاه اطلاعات بیشتری پیدا کنه.»
هانا آرام سر تکان داد.
او دوباره اطراف گاراژ را بررسی کرد.
چشمش به رد لاستیکهایی روی زمین افتاد.
کنار آنها زانو زد و با انگشت روی خاک کشید.
«این رد تازهست.»
«حداکثر دوازده ساعت ازش گذشته.»
جونگ کوک با دقت کنارش نشست.
هانا ادامه داد:
«عرض لاستیک سیصد و پانزده میلیمتره.»
«این اندازه روی ماشینهای معمولی استفاده نمیشه.»
«یا یه سوپراسپرت بوده... یا ماشین مسابقه.»
یکی از مأمورها از شنیدن این حرفها متعجب شد.
جونگ کوک فقط لبخند کوتاهی زد.
هانا از روی زمین تکه کوچکی از لاستیک را برداشت.
آن را بین انگشتانش فشار داد.
«ترکیبش خیلی نرمه.»
«این لاستیک مخصوص چسبندگی بالاست.»
«توی مسابقات رالی یا پیست استفاده میشه.»
او تکه لاستیک را داخل پاکت گذاشت.
چند قدم جلوتر، خودرویی با کاپوت باز دیده میشد.
هانا به سمتش رفت.
با یک نگاه به موتور گفت:
«این ماشین روشن نمیشه.»
جونگ کوک پرسید:
«حتی بدون امتحان کردن؟»
هانا لبخند زد.
«امتحان لازم نداره.»
او به سمت باتری رفت.
سیم منفی را نشان داد.
«عمداً جداش کردن.»
بعد به پمپ بنزین اشاره کرد.
«فیوز پمپ سوخت هم درآورده شده.»
«یعنی نمیخواستن کسی این ماشین رو جابهجا کنه.»
هانا درِ جعبهابزار کنار ماشین را باز کرد.
همه ابزارها مرتب سر جای خود بودند.
اما جای یک آچار خالی بود.
«یه آچار ترک کم شده.»
جونگ کوک پرسید:
«مهمه؟»
هانا با اطمینان جواب داد:
«خیلی.»
او توضیح داد:
«با آچار معمولی نمیتونی پیچهای حساس موتور مسابقهای رو دقیق ببندی.»
«اگر گشتاور اشتباه باشه، یا پیچ هرز میشه یا موقع مسابقه میشکنه.»
«کسی که این آچار رو برده، میدونسته دقیقاً دنبال چیه.»
جونگ کوک با دقت به حرفهایش گوش میداد.
هانا کاپوت را بست.
نگاهش روی قفسهای پر از روغن موتور ثابت ماند.
یکی از قوطیها را برداشت.
درش را باز کرد و فقط بویش کرد.
بعد اخمهایش در هم رفت.
«این روغن دستکاری شده.»
جونگ کوک متعجب پرسید:
«از روی بو فهمیدی؟»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«نه فقط بو.»
«رنگش هم طبیعی نیست.»
«احتمالاً با روغن ارزون قاطیش کردن.»
یکی از مأمورها گفت:
«یعنی ممکنه باعث خراب شدن موتور بشه؟»
هانا پاسخ داد:
«نه فقط خراب شدن...»
«توی دور موتور بالا، ممکنه موتور کامل قفل کنه.»
«اگر این اتفاق وسط مسابقه بیفته، راننده شانسی برای کنترل ماشین نداره.»
سکوت سنگینی در گاراژ برقرار شد.
جونگ کوک به قوطی روغن نگاه میکرد.
حالا بهتر میفهمید چرا هانا از همان اول گفته بود ماشینها دروغ نمیگویند.
هر قطعه، هر پیچ و هر قطره روغن، بخشی از حقیقت را پنهان کرده بود.
در همین لحظه، صدای روشن شدن یک موتور از بیرون گاراژ آمد.
هانا و جونگ کوک همزمان به سمت در دویدند.
یک خودروی مشکی با سرعت از آنجا دور شد.
پلاک نداشت.
فقط صدای غرش موتور در خیابان پیچید.
هانا با یک نگاه کوتاه گفت:
«هشت سیلندر...»
جونگ کوک با تعجب به او نگاه کرد.
هانا ادامه داد:
«از روی صدای موتور فهمیدم.»
«اگزوزش هم دستساز بود.»
جونگ کوک بدون معطلی کلید ماشینش را بیرون آورد.
«باید دنبالش بریم.»
هانا لبخند هیجانزدهای زد.
«بالاخره یه تعقیب و گریز واقعی.»
هر دو سوار ماشین شدند.
جونگ کوک موتور را روشن کرد.
اما هانا دستش را روی فرمان گذاشت و گفت:
«اگر میخوای بگیریمش... این بار من رانندگی میکنم.»
**«جونگ کوک فقط چند ثانیه به هانا نگاه کرد... و بعد، کلید را در دست او گذاشت.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
بنظرتون توی پارت های بعدی چی در انتظار هانا و جونگ کوک می باشد؟
هانا توی پارت بعدی می خواد چی کار کنه؟
خوب حمایت کنید
- ۴۲۶
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط